X
تبلیغات
يادداشت‌های فریبا منتظرظهور

يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





/نشر نیلوفر/ چاپ اول 1385
"حضور کتابها پنهاني است، همان طور که در زمان اشغال آلماني‌ها يا در زمان استالينيسم کتابها وجود داشتند، اما کسي نمي توانست پيدايشان کند."/  میشل بوتور-

مردی ایتالیایی ساکن پاریس، چهل و چهار ساله با چند فرزند قد و نیم قد، در غذاخوری قطار پاریس به رم  با زنی ایتالیایی ساکن رم ملاقات می‌کند و شیفته‌اش می‌شود. موضوع رمان "دگرگونی" تردید مرد و ذهنیات او در انتخاب بین همسرش هانریت و معشوقه‌اش سِسیل برای ادامه زندگی است. او طول راه، خاطرات شیرین خود با سسیل را مرور می‌کند. از هانریت دلزده است و از او به عنوان زنی که دیگر پیر شده، کسالت‌آور و نق نقو است و البته هنوز خوش پوش، یاد می‌کند. "نعشی که با خیال باطل هم چنان سرگرم انجام دادن کارهای ضروری است."
تمام راه می‌کوشد تصمیم نهایی را بگیرد و یکی را انتخاب کند، اما قدم به قدم افکارش دچار دگرگونی می شود. مرد که در دفتر فروش ماشین تحریر مارک معروف - اسکابلی کار می‌کند وضع مالی خوبی دارد و سعی می‌کند برای هردوزن وبچه‌هایش در حد معمول هزینه کند. و سیاست مدارانه مراقب است برای سسیل جوری ولخرجی نکند که سر ماه برای خانه کم بیاورد وهانریت بویی از موضوع ببرد. بچه‌ها که به این رابطه پی برده اند مستقیم  پدر را سوال‌پیچ می‌کنند.
"ژاکلین جان ، تو چطوری؟ دختر خوبی بودی؟
آن خانم را دوباره دیدی؟
کدام خانم؟
خودت خوب می دانی، همان که چند وقت پیش این جا آمد.
خانم دارسلا را می گویی؟
اسمش را نمی دانم. همان که تو سسیل صدایش می کردی.
آره. برا چی این را از من می پرسی؟
قرار است به زودی بر گردد؟
گمان نمی کنم.
در این جا بود که می دیدید دیگر ممکن نیست بتوانید به این وضع ادامه بدهید.دیگر پنهان کاری وتعلل  و این شرمساری نفرت انگیزی که در قبال شخص خود و رهایی خود احساس می‌کنید به هیچ دردی نمی خورد... صفحه 96 "
داستان سرد و کند پیش می‌رود، بدون هیچ ماجرای مهمی. حتی عشق زیر لایه‌ی ضخیمی از تردید و ترس پنهان مانده‌ و خالی از جنون است. میشل بوتور بسیار به توصیف مکان و اشیاء توجه دارد  و ریزبینانه حرکات و رفتارشخصیت های اصلی و فرعی را از نظر می‌گذراند. 
داستان به صیغه دوم شخص جمع روایت می‌شود. با شخصیت اصلی مستقیم مواجه نمی‌شویم و از نگاه نفر دومی که بسیار به خودش نزدیک است، می‌بینیم‌اش. در جاهایی از فلش فوروارد و جاهایی از فلش بک استفاده شده . زبان نیمه رسمی و لحن محترمانه است.
 این پاراگراف  اولین دیدار هانریت و سسیل با هم ، دور یک میز در خانه هانریت است:
" آن انفجاری که مایه وحشت‌تان بود رخ نداد. کم کم متوجه شدید که در گفتگویشان تنها زرنگی و کارآزمودگی نیست که نقشی دارد. لبخندشان از سر پنهان کاری نیست. علاقه ای که به هم نشان می دهند از روی سیاست نیست. و اکنون که در حضور همند درواقع هیچ نفرتی از هم ندارند. متوجه شدید که هردو رقیب به ارزش یکدیگر پی برده‌اند و آنچه اکنون در نگاهشان دیده می شود احترامی صمیمانه و متقابل است. وتنها دلیل‌شان برای نفرت از یکدیگر، وجود شماست… با نوعی وحشت شاهد این اعجاز بودید: سسیل یار و همراه شما، به‌تان خیانت می کرد. جانب هانریت را می گرفت. و از خلال حسادت آنان نوعی تحقیر مشترک نمایان می شد."  صفحه215
کتاب دگرگونی در سال 1957جايزه « رونودو»(Renaudot ) را برای بوتور به ارمغان دست آورد. انبوه خوانندگان فرانسه زبان او را به نام نويسنده رمان «دگرگونی» مي شناسند. ميشل بوتور نويسنده و پايه گذار جريان رمان نو، در سال ۱۹۲۶ در شمال فرانسه به دنيا آمد. در رشته فلسفه تحصیل کرد و  به تدريس پرداخت. نخستين رمان او با عنوان «پاساژ ميلان» در سال ۱۹۵۴ چاپ شد. پس از آن به ترتيب «صرف وقت»، «دگرگونى»، «درجات» و... را منتشر كرد. بوتور كتاب هايى هم در نقد ادبى، شعر و مقاله نوشته است. او را یکی از نمایندگان رمان نو به شمار می آورند که کتاب هایش قابل فهم تر از سایر نویسندگان این گروه مانند پروست و جویس و دوراس و... است.
رامين جهانبگلو با ميشل بوتور گفت وگویی انجام داده است که توسط حسین سامعی ترجمه و در سایت دیباچه می توانید بخوانید.
میشل بوتور در بخشی از این گفت وگو در مورد تقسيم شدن نويسنده بين ضمير «من» و «شما» در کتاب «تغيير» می‌گوید:
بله، درست است که در متن کتاب «تغيير»، نويسنده مستقيما آشکار نمي شود، اما در کتابهاي ديگر از اين کار اجتناب کرده ام، کتابهائي که مجبور بودم از خودم سخن بگويم وتوضيح بدهم که چرا اشيا را اين طور يا آن طور مي بينم.
دردل کتابهاي من اغلب نوشته‌هايي در مورد خودم وجود دارد. در چهارتا از رمانهايم اين کار را به روش مستقيم انجام نداده ام، اما در نوشته‌هاي بعدي ناچار بودم از خودم بگويم، نه به دليل خودبيني بلکه براي بهتر نشان دادن آنچه درباره‌اش سخن مي گويم.
در همین گفتگو از میشل بوتور سوال می شود: آيا براي نويسندگان، و نه لزوما رمان نويسان، اهميت قائليد؟
بله، عده زيادي از نظر من داراي اهميت هستند. اما نميدانم آنها را چگونه درجه بندي کنم، زيرا اين کار زمان لازم دارد. با اهميت ترين چيزها آنهايي است که شناختشان از هم دشوارتر است. بايد به آنها خو گرفت، چون وارد جهان معمولي نمي شوند. عبور از برخي موانع نقد ادبي يا ارتباط جمعي بسيار دشوار است. در نتيجه، شناخت آنچه واقعا با اهميت است بسيار سخت است. ما تصور مي کنيم چون وسايل ارتباطي پيچيده اي داريم، همه چيز را خوب مي شناسيم، اما اين درست نيست. ما آنها را طور ديگري مي شناسيم، زيرا در برخي زمينه ها آنتروپي وجود دارد. بدين معنا که سروصدايي وجود دارد که مانع شناخت ما مي شود. مثالي برايتان مي آورم. در تلويزيون فرانسه درباره کتاب سخن گفته مي شود؛ البته نه چندان زياد. مسلما خيلي کم مي شود از کتاب حرف زد. کتابهائي که در تلويزيون از آنها صحبت مي شود، مانع از آن مي‌شود که در باره کتابهاي ديگر سخن به ميان آيد و درضمن مانع از آن مي شود که کتابهاي ديگري در کتابفروشي ها ارائه شود. يک برنامه تلويزيوني در مدت توليد يک ماهه‌اش حداکثر ده دوازده کتاب انتخاب مي کند که اغلبشان به طور اتفاقي انتخاب مي شوند، زيرا هيچکس فرصت لازم براي انديشيدن و مقايسه همه کتابها را ندارد. اين انتخاب تا مدتي مانع از انتخاب ساير کتابها مي شود.
برنامه کتابفروشي هاي امروزي به اين صورت است که اگر کتابي زود فروش نرفت، به درد نمي‌خورد. کتابها منتشر ميشوند، اما گويي هرگز وجود نداشته اند. حضور کتابها پنهاني است، همان طور که در زمان اشغال آلماني ها يا در زمان استالينيسم کتابها وجود داشتند، اما کسي نمي توانست پيدايشان کند. مردم حضور آنها را حس نمي کنند. اين امر در مورد من نيز همان قدر واقعيت دارد که در مورد ديگران.
بيشتر اوقات کساني مي خواهند کتابشان را بخوانم، آن را برايم مي فرستند. براي ارسال کتابهايشان دلايلي دارند و من ناگزيرم آنها را بخوانم. فرصت خواندن همه آنها را ندارم، زيرا کتابهاي زيادي به دستم مي رسد. تعداد زيادي از کتابها نيز به دستم نمي رسد، يا به دليل ناخن خشکي ناشر است يا به دليل پيش داوري مولف درمورد من. بنابراين بسياري از چيزها به دستم نمي رسد و من فقط تا بيست سال ديگر مي توانم ادامه بدهم. / فریبا منتظرظهور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 22:28  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







نشر دنیای مادر/ چاپ اول :  1370 / طرح جلد کتاب از مرتضی ممیز


لفافی ضخیم بر روی روابط و مناسبت درون خانواده کشیده می‌شود که پس زدنش آسان نیست. پس هم که زده‌شود،  این روابط و مناسبات به قدری پیچیده است که خود افراد درون خانواده از واکاوی آن ناتوانند.
ناتالیا گینزبورگ ماهرانه لفاف را کنار می‌زند و ما را دعوت می‌کند تا باردیگر و جوری دیگر به این مناسبات نگاه کنیم. گاهی اختلاف‌ها چنان زیاد و جهان ذهنی‌ چنان دور از هم و یا روابط چنان خودخواهانه است که خصومت بر مهرورزی غلبه می‌کند.نقش ها در خانواده فراموش می‌شود، مادر، مادربودن را فراموش می‌کند، پسر جای پدر می‌نشیند، حسادت جایگزین مهربانی می‌شود، یک فرزند شیره خانواده را می‌گیرد،... این تضادها و تفاوت‌ها و پیامدها شامل حال طبقه اجتماعی خاصی نیست و فقط نحوه نمود و بازتاب آن در طبقات اجتماعی متفاوت است. گینزبورگ نشان می‌دهد چگونه تنفر بر جان آدمیان سلطه پیدا می‌کند و مناسبات درون خانواده را به تباهی می‌کشاند.
ناتالیا گینزبرگ زاده ۱۴ ژوئیه ۱۹۱۶ در پالرمو –  درگذشتهٔ ۷ اکتبر ۱۹۹۱ در رم - نویسندهٔ مشهور ایتالیایی است که در آثارش به روابط خانوادگی، سیاست و فلسفه می‌پردازد. او بیشتر عمر خود را در تورین گذراند. گینزبرگ در سال ۱۹۶۴ در فیلم انجیل به روایت متی اثر پیر پائولو پازولینی نقش ایفا کرد. او همچنین در سال ۱۹۸۳ به عنوان نمایندهٔ مستقل وارد مجلس ایتالیا شد. از آثار او می توان: دیروزهای ما (۱۹۵۲)، والنتیونو (۱۹۵۷)، نجواهای شبانه (۱۹۶۱)، فضیلت‌های ناچیز (۱۹۶۲)، الفبای خانواده (۱۹۶۳)، میکلهٔ عزیز (۱۹۷۳)،شهر و خانه (۱۹۸۴)  را نام برد. بسیاری از کتاب های او به فارسی ترجمه شده است. در این مجال من کتاب "والنتینو" را معرفی خواهم کرد.  "والنتینو" شامل سه داستان است: والنتینو ، مادر  و قوس.

داستان والنتینو (60 صفحه):
راوی داستان کوچک‌ترین دختر خانواده است، امورات خانواده به سختی می‌گذرد. پدر معلم بازنشته و مادر معلم پیانو است و خواهربزرگ ازدواج کرده و سه فرزند دارد و تمام روز برای شرکتی آدرس پشت پاکت تایپ می‌کند. همیشه دندان درد دارد و شالی دور دهانش می‌پیچد.
راوی دانش آموز دوره آموزگاری است و گاهی تدریس می‌کند. او عقل سلیم داستان است و در شرایطی پیچیده تصمیمات درست می‌گیرد. هم چنین نقش خود را بعنوان فرزند و خواهر در قبال اعضای خانه تا پایان داستان ایفا و همزمان فردیتش را نیز حفظ می‌کند. پدر و مادر که آرزو دارند پسرشان "مرد بزرگی" شود، او را به دانشکده پزشکی می‌فرستند و توان خانواده را در اخیار یک نفر می‌گذارند. اما پسر انگیزه و همتی برای مرد بزرگ شدن ندارد و از رویاهای پدر و مادر سود برده و مدام خرج تراشی می کند. هنوز دانشکده‌اش تمام نشده با زنی ده سال مسن‌تر از خود، علی‌رغم مخالفت پدر و مادر ازدواج می‌کند. ازدواجی چنان نامتناسب که تلاش والنتینو برای عاشق نشان دادن خود محلی از اعراب ندارد و برای همه محرز است تنها دلیل این ازدواج ثروت کلان زن است. ازدواج به خاطر ثروت از نگاه خانوداه شرم آور است. عروس جدید این گونه توصیف می‌شود:
"دختری چاق و خپله، با عینک دسته شاخی، چشمانی گرد، سبیل داشت و روی بینی دانه‌های عرق دیده‌می‌شد، کلاهی سیاه بر سر و موهای مشکی مجعد آشفته که تارهای سیاهی در آن دویده بود."
نویسنده با مهارت ( البته نه زیر پوستی) شکنندگی و اضمحلال والنتینو را در زندگی شخصی، زناشویی و اجتماعی نشان می‌دهد. و به مسائل فرزندانی که خودساخته نیستند، می‌پردازد. پسری که قرار بود، مرد بزرگی شود، به نظر پدر، بزرگ که هیچ ،مرد نیز نمی‌شود.
نویسنده هم چنین به واکاوی  مصائب زن والنتینو که در نوعی بده بستان ثروت و توجه قرار گرفته و به حقارت این نوع ازدواج تجارت گونه تن داده، می‌پردازد.

داستان مادر (20 صفحه):
داستانی به غایت زیبا که بارها خواندم و هنوز برایم آشنا اما پر رمز و راز است. "مادر" شبیه هیچ کس نبود شبیه خودش بود. شخصیت‌پردازی زن در همین بیست صفحه بسیار عالی انجام شده است. و این بی‌اهمیت بودن حجم را در داستان نویسی نشان می‌دهد.
 "مادر کوچک اندام بود و لاغر با شانه‌های خمیده. همیشه دامن آبی با بلوز پشمی قرمز می‌پوشید.موهای مشکی کوتاه وزوزی داشت که چرب می‌کرد... خیلی جوان بود. چند سال داشت، خدا می‌داند. فقط به نظر خیلی جوان‌تر از مادر هم کلاسی هایشان می‌رسید. او سیگار دود می‌کرد و انگشتانش زرد شده بود. "
او دو پسر داشت که کنار مادر روی تختواب دو نفره بزرگ می خوابیدند. مادر شبها کتاب می‌خواند. گاهی دیر از سر کار برمی‌گشت. وقتی بچه ها می‌پرسیدند کجا بود؟ می‌گفت: سینما، یا خانه‌ی دوستم. دوستش کی بود، خدا می‌داند.
او شبیه زن های دیگر نبود، همین طور از طرف اعضای خانه نیز مقبول و مورد تایید نبود.  کشوهاش به هم ریخته بود و وسایلش پخش وپلا. صبح زود خرید می‌کرد، می‌انداخت توی آشپزخانه، سوار دوچرخه می‌شد و تا شب می رفت سر کار.  بچه‌ها ترجیح می دادند مادرشان زنی مثل سایر زن ها باشد.  مثل مادر هم کلاسی ها.
 "مادرهای دیگری  هم بودند، مادرهای هم شاگردیهایشان که مسلما بچه هایشان می توانستند یک عالم چیز ازآنها بخواهند. هم کلاسیهایشان بعد از تعطیل شدن از مدرسه دنبال مادرشان می دویدند و از او یک عالم خواهش داشتند. مثلا دماغشان را بگیرند... این مادرها نسبتا مسن بودند که یا کلاه می‌گذاشتند یا تور و یقه لباسشان از پوست بود. زن هایی بودند قاطع  مانند مادربزرگ  و با هیکلی درشت مادرانه  که خطایی ازشان سر نمی زد و چیزی را گم نمی کردند." صفحه 76
"در خانه، مادر کاره ای نبود، مادربزرگ، پدر بزرگ و عمه که در مزرعه زندگی میکرد همه کاره بودند. آنها در نظر بچه‌ها  اشخاص خیلی مهمی بودند چون آدم هایی بودند قابل اعتماد که قول و قرارها و امر و نهی‌شان حساب شده بود و از عهده‌ی کارها بر می‌آمدند. ....مادر اما نهایتا با صدای خفه ای غرغرکنان می گفت: این قدر سر وصدا نکنید سرم درد می‌کند."
گاهی که دیرمی آمد، پدر بزرگ داد می زد: می دانم کجا بوده ای! می دانم چه کاره ای!
مادر می گفت: برام مهم نیست چی فکر می کنی.
و تا صبح گریه می‌کرد.
مادر جوان دلبسته‌ی مردی شده بود که به سفر رفت و دیگر بازنگشت.  از آن به بعد مادر دیگر به صورتش پودر زرد نمی زد. حرف هم نمی زد...
" جسد مادر را به خانه آوردند. پس از آنکه او را روی تخت خواباندند بچه‌ها داخل اتاق رفتند. دیومیرا کفشهای ورنی پایش کرده‌بود و لباس ابریشمی قرمزی را که شب عروسی پوشیده بود تنش کرده‌بود. چقدر کوچک شده‌بود. درست مثل یک عروسک کوچک مرده....و مادربزرگ زانو زده‌بودند و مشغول دعا خواندن بودند. آنها وانمود می‌کردند اشتباها سم خورده است وگرنه کشیش اگر می‌فهمید عمدا سم خورده است برای طلب آمرزش روحش نمی‌آمد." صفحه 82
" یکشنبه ها گل می‌خریدند و با هم به قبرستان می‌رفتند. در بازگشت به خانه در کافه‌ای می‌ایستادند و کلوچه داغ می‌خوردند. در قبرستان مادربزرگ در برابر گور مادر دعا می‌خواند و گریه می‌کرد. ولی پسرها خیلی مشکل می‌توانستند بپذیرند که تابوت و صلیب و گورستان ربطی با مادرشان داشته باشد: کسی که همیشه سرش را قصاب کلاه می گذاشت و با دوچرخه از خانه جیم می‌شد و خیابانها را اشتباهی می‌گرفت و شبها سیگار می‌کشید و به سکسکه می افتاد...ص84"
 
داستان قوس (102 صفحه):
راوی داستان دختر خانواده، دانشجوی سال سوم ادبیات است و اتاقی جدا اجاره کرده و تدریس خصوصی می‌کند.  او همان عقل سلیم داستان است که در شرایط بغرنج تصمیمات درستی اتخاذ می کند. داستان به واکاوی مادری می‌پردازد که سرمایه ای را که از شوهرش مانده ( مقداری سهام ) سفت و سخت چسبیده و هیچ کمکی به فرزندانش که با بحران روحی و مالی درگیر هستند، نمی‌کند. خیال دارد با دارایی‌اش گالری هنری باز کند و ..... آن قدر گرفتار خودخواهی و خیال پردازی است، و آن قدر نگران از دست دادن  دارایی‌اش توسط نزدیکان است که زمینه را برای فریب خوردن از سوی غریبه ها باز می‌کند و در نهایت همه چیز خود را از دست می‌دهد. داستان به کمرنگ شدن مهر مادری و جایگزین شدن خودخواهی می پردازد.
ناتالیا گینزبورگ نویسنده بی‌پروایی است و از روراست و مستقیم حرف زدن ابایی ندارد. خودش را در تکنیک زنجیر نمی‌کند تا بتواند مفاهیم بغرنجی را باز کند که طرحشان ساده نیست. سرانجام این که دوست دارم تاکید کنم از بین سه داستان کتاب، مادر، جذاب ترین داستان بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 11:14  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






هرچند ارزش‌گذاری بر روی کتاب‌های داستانی از نظر من  امری‌ست فردی، اما  مطلبی که به قلم آقای حامد داراب  در روزنامه آرمان پیرامون ادبیات و جوایز ادبی نگاشته‌شده و گوشه‌چشمی و لطفی بر "هیاهوی کوهسار" نیز داشته، برای من صدها برابر از کاندید شدن در مسابقات فعلی ادبیات  داستانی مثل جایزه گلشیری، ارزش بیشتری دارد، چرا که نظری به دور از ارتباطات و سیاست و تنها با اتکا به ادبیات ارائه کرده‌است.

به تجربه دریافته‌ام هیچ چیزی از سیطره سیاست در کشور ما عاری نیست. این  فقط به معنای اعمال نظر سیاست حاکم نیست، بلکه مدعیان مخالفت با سیاست حاکم و یا بخشی از سیاست حاکم نیز جوری آثار را گزینش و معرفی می‌کنند که مشخص باشد به عنوان مثال در دوره آقای احمدی نژاد سطح کتب منتشره در این حد بوده‌است.اهمیتی ندارد نویسنده با چه مشقتی و در چه پروسه زمانی طولانی دست به انتشار کتاب خود زده و چگونه آنرا از هفت‌خوان نشر و ارشاد و توزیع جان بدر برده‌است.

در تصمیمات صرفا سیاسی جز هدف چیزی اهمیت ندارد و در ادبیات و هنر،  خیلی از آثار قربانی سیاست ورزی تصمیم گیران می شوند.

******************************************************* 

17 فروردین 1393 /روزنامه آرمان

به بهانه سیزدهمین دوره جایزه گلشیری

 حامد داراب

 شاید بارها برایمان پرسش ایجاد شده باشد که، ادبیات ایران، با آن تاریخ بلند و پر طمطراق خویش، چرا آنگونه که باید جایگاهی تاثیرگذار، جریان ساز، مثال زدنی و مشخص در گستره ادبیات معاصر جهان ندارد؟ ادبیاتی که تاریخ موزون نویسی چشمگیرش، روح انسان را برمی‌انگیزد و تاریخ نثر آن با قله‌های فراوانی که دارد، تامل نویسنده ژرف‌نگر را به خویش معطوف می‌کند و البته که تاریخ همین داستان‌نویسی مدرنِ صد‌ساله‌اش نیز، استعدادهای درخشان و نوابغی را ارائه داده که هر کدام به جای خود تاثیرهایی را بر سیر رو به پیشرفت ادبیات داستانی معاصر ایران داشته‌اند. با این همه به استناد آنچه امروز در جغرافیای ادبیات داستانی جهان مشاهده می‌کنم، سهم ادبیات ایران را سهمی ناچیز می‌بینیم. از این نگاه، پاسخ به پرسشی که در آغاز مطرح شد، دو وجه از اندیشیدن را برمی‌تابد: نخست آنکه، چه عوامل و مولفه‌هایی باعث شده‌اند سهم ادبیات معاصر ایران در گستره‌ای جهانی، سهم کمی باشد؟ و دوم آنکه، در این میان، نقش نویسندگان و ادیبان معاصر ایران تا چه اندازه بوده است؟ جای تردید نیست که پژوهیدن درباب چنین پرسمان‌هایی، نه تنها فقط، در مقام مقاله‌هایی آکادمیک می‌گنجد؛ بلکه تحقیق و تفحص و تامل و آسیب‌شناسی آن نیازمند روش تحقیقی گسترده و زمانی فراخ است. زمانی که در این چکامه کوتاه نمی‌گنجد. با این حال، جای تاکید بر یک نکته اساسی، در این فرصت، خالی از لطف نیست؛ و آن مصائبی است که در حوزه «جوایز ادبی» در محور آسیب‌شناسی موضوع مورد بحث ما، قابل تاکید است.آنچه از بررسی و شناخت تاثیرِ «جوایز ادبی» معتبر دنیا بر می‌آید، این است که «جوایز ادبی»، خود در معرفی، تبلیغ و تهییج نویسندگان یک کشور در گستره‌ای جهانی، تاثیری عمیق دارند. به عبارتی دقیق‌تر پس از پایان دوران غول‌های ادبیات جهان، این «جوایز ادبیِ» کشوری و جهانی، بوده‌اند که توانسته‌اند چهره‌های ادبی کاربلد و نابغه را به مخاطبان ادبیات در سطحی جهان معرفی کنند. چنین مبحثی سازو کار دقیق و ظریف «جوایز ادبی» مختلف را نمایان می‌کند، اینکه هیات انتخاب، هیات داوران، و مولفه‌ها و معیارهای سنجش آنها برای انتخاب یک اثر تا چه اندازه دقیق و فکر شده است؛ که وقتی کتاب نویسنده‌ای ناشناس مانند «پیر لومتر» یعنی رمان «خداحافظ بالایی‌ها» در سال 2013 «جایزه گنکور» را دریافت می‌کند، پس از ترجمه آن به زبان‌های مختلف، اغلب نویسنگان و اهالی ادبیات داستانی، به اتفاق آن را تحسین می‌کنند و انتخاب داوران را انتخابی صحیح می‌دانند. جای تاکید است که با نیم‌نگاهی به کتاب‌های انتخاب شده، یعنی کتاب‌های پذیرفته شده برای داوری در این جایزه یا دیگر جایزه‌های بزرگ، کشورهای اروپایی، به انتخاب‌هایی بر می‌خوریم که یکی پس از دیگری، می‌تواند تحسین انسان را برانگیزد.از این نگاه باید دید خود را به یکی از شناخته‌ شده ترین جایزه‌های ادبی ایران یعنی «جایزه ادبی گلشیری» متمرکز کنیم، که به تاز‌گی فهرست «نامزدهای سیزدهمین دوره» خود را منتشر کرده است. فهرستی که جز یکی دو اثر، چنگی به دل نمی‌زند و ناامیدانه نشان می‌دهد که چشم خود را به روی چندین داستان و رمان، که اگرچه نویسندگان چندان سرشناسی ندارند، اما آثاری هستند که می‌توان آنها را با سنجش در ابعاد مختلف نقد، آثاری قدرتمند معرفی کرد، آثاری که نه تنها وجه ادبیات ایرانی خود را حفظ کرده‌اند بلکه مضامین جهان‌شمولی دارند که می‌توانند مخاطب ادبیات داستانی در نگاهی جهانی را به خود جذب کنند. آثاری که متاسفانه از زیر دست داوران و هیات انتخاب رد شده و جای آنها را کتاب‌هایی نه چندان قوی گرفته‌اند. جای پرسش است که با معرفی چنین ادبیاتی، در یکی از تنها «جایزه‌های ادبی» که برخی رسانه‌های جهانی آن را رصد می‌کنند، آیا ادبیات قدرتمند داستانی معاصر ایران را از معرفی به جهان محروم نمی‌کنیم؟با همه اینها، بهتر نبود جای آثاری همچون «نامحرم» یا « شما از کجا بادمجان می‌خرید» و یا «در هوای گرگ و میش» که اساسی‌ترین ضعف آنها در تالیف، شخصیت‌پردازی، فضاهایی دست خورده و تکراری و بسیاری مصائب دیگر دانست را آثاری می‌گرفتند همچون «تمام بندها را بریده‌ام»، «هیاهوی کوهسار» و «هیچ‌وقت پای زن‌ها به ابرها نمی‌رسد» که یک نقد تطبیقی دقیق، نشان می‌دهد از هر نظر آثاری قابل تامل‌تر‌اند؟ به هر روی، ادبیات داستانی ایران تا نتواند در بدنه خود، اصلاحاتی را انجام دهد، که بندها و ارتباط‌ها را از میانه بردارد، قادر نخواهد بود با تنی آزاد و قدی فراخ در گستره‌ای جهانی خویشتن را بشناساند.اما شاید همین سطرهای کوتاه، پیش درآمدی باشد بر یک پژوهش بلند، درباره آسیب‌شناسی ادبیات معاصر ایران و بررسی علل سهم کم آن در جغرافیای ادبیات جهان، آسیبی که بی‌هیچ شک و تردید، همه ما در آن نقشی اساسی داشته و داریم و هر کدام به نوبه خود، بر آن دستی داشته‌ایم.

لینک مطلب

http://armandaily.ir/?News_Id=72548

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 8:1  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







پاندول وار بین دو شعر ، بین دو وضعیت ، بین دو واقعیت. هر کدام بازنمائی گوشه‌ای از حقیقت. مثل تمام حرف‌ها شعرها داستان‌ها ...

بهار خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره ، گل داد ياس پير...
و
بهار از باغ ما رفته است 
ما افسانه می‌گوئیم
پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند...

به هر حال نو شدن تقویم ، بازگشت پرندگان و بیداری درخت ها بر همه دوستان عزیز مبارک باد. سلامتی، شادمانی و شور زندگی برایتان آرزومندم. مثل همیشه با آرزوی جهانی بدون فقر، جنگ، جهل و مرز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 0:48  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







داستان کوتاه "نمور" را در سال 85 نوشتم و در سال 89 بازنویسی کردم.این داستان را می‌توانید در سایت مرور به مناسبت فرارسیدن نوروز بخوانید. 

نمور / فریبا منتظرظهور

این اتاق تاریک‌تر و دلگیر‌تر از آن است که فکر می­کردم. نه پنجره‌ای،  نه شیء زیبایی. تنها چند صندلی افسرده و میزی فرتوت و زیر سیگاری سوخته و سیاه شده ای روی آن  و این شومینه‌ی سرد. دلم برای پیرمرد سنگی و دستها تنگ شده‌است. کاش کسی برایم غزلی می خواند.


این داستان مربوط به دورانی است که نگاه مهربان‌تری به جهان اطراف داشتم که ناخواسته تغییر کرد. به گمانم داستان‌هایم در آن سالها از لطافت و نوآوری بیشتری برخوردار بودند اما اکنون به داستان کوتاه جور دیگری نگاه می‌کنم. از این روند پشیمان نیستم .آخرین داستان کوتاهم به نام " تاب،تاب،عباسی" را می توانید این جا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 9:19  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






1392-12-25, 14:55

 ایلنا: فریبا منتظرظهور(نویسنده) که در انتشار رمان آخرش با مشکل ناشر مواجه شده، معتقد است ناشران بیشتر تمایل دارند که آثار ترجمه‌ای منتشر کنند زیرا مخاطبان نیز بین آثار داستانی، آثار خارجی را ترجیح می‌دهند. وی در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا؛ توضیح داد: متاسفانه بخش عمده‌ای از ناشران فعالیت خود را روی انتشار آثار داستانی ترجمه‌ای معطوف کرده‌اند و گاهی بیش از 90 درصد کتاب‌هاشان ترجمه‌ای است. به همین خاطر در پاسخ به نویسندگان اظهار بی‌میلی می‌کنند و از بدی بازار نشر می‌گویند. نویسنده‌ی رمان "آنیش" اظهار داشت: این درشرایطی است که بازار کتاب در تمام دوره‌ها همین وضعیت را داشته و هیچ وقت بازار سکه‌ای نبوده! از طرفی اگر واقعا بازار کتاب راکد است، پس این همه کتاب ترجمه‌ای چطور منتشر می‌شود و کجا به فروش می‌رسد؟ وی در پاسخ به این سوال که "چرا آثار ترجمه‌ای -ولو ضعیف هم باشندـ تا این حد مورد استقبال هستند؟" گفت: به نظرم ادبیات تالیفی در کشور ما فرهنگسازی نشده است و آثار ترجمه‌ای؛ بیش از حد تبلیغ می‌شوند. من روزی نظر کتاب‌فروشی که کتاب من را می‌فروشد درمورد یکی از آثارم پرسیدم و در پاسخ به من گفت که اصلا رمان ایرانی نمی‌خواند! منتظر‌ظهور افزود: حتی منتقدان زیادی را می‌شناسم که معتقدند آثار ایرانی اصلا قابل نقد نیست؛ زیرا ادبیات داستانی ما به غایت تازه‌کار و نوپاست! به همین دلیل است که در اکثر کارگاه‌های داستانی، یا آثار خارجی مورد بررسی قرار می‌گیرند و یا آثار تالیفی قدیمی و مشهور؛ مثل رمان "همسایه". وی گفت: بعداز یکسال که از انتشار رمان "آنیش" می‌گذرد، حتی یک نقد هم در رابطه با آن جایی منتشر نشد. "هیاهوی کوهسار" نیز چنین شرایطی داشت؛ تا جایی که وقتی بعداز یکسال و نیم برایش مراسم نقد برگزار کردند، خیلی‌ها فکر می‌کردند تازه این کتاب رونمایی شده. این نویسنده با انتقاد به برخی رابطه‌بازی‌ها در حوزه‌ی نشر، اظهار داشت: خبر دارم که برخی از نویسندگان با رابطه‌های خارج از قاعده ناشران را مجاب به انتشار کتاب‌هاشان می‌کنند. اما من اهل رابطه‌بازی نیستم و جز تماس با ناشر، هیچ کسی را واسطه نمی‌کنم. منتظر‌ظهور راجع‌ به رمان آخرش و وضعیت انتشار آن خاطرنشان کرد: ماه‌ها از به اتمام رساندن رمان آخرم که "دزده‌کشی" نام دارد، می‌گذرد؛ 4 ماه دست ناشری بود و در نهایت به توافق نرسیدیم و حالا باید صبر کنم تا سال جدید از راه برسد و ببینم چه سرنوشتی در انتظار این رمان است.  

پایان پیام

http://ilna.ir/news/news.cfm?id=154083

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 17:19  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







آخرین سطر را که نوشتی دوست من، پایان لذت عمیقی خواهد بود. 
به موقعیت‌های خفت بار سلام خواهی کرد زین پس. 
در موقعیت‌های خفت باری قرار می‌گیریم وقتی ماه‌ها گوش به زنگ پاسخ ناشر می‌مانیم. وقتی ماه‌ها به انتظار پاسخ ارشاد می‌نشینیم. وقتی دعوت می‌شویم دفتر نشر تا بی‌هیچ سرکشی مقام شاگردی را بپذیریم و داستان را بچرخانیم. وقتی دعوت می‌شویم تا اصلاحیه‌های ارشاد را واژه به واژه اعمال کنیم. درموقعیت خفت باری هستیم وقتی قرارداد امضا می‌کنیم. وقتی توی نمایشگاه کتاب هم پهلو به پهلوی غرفه‌ی فوتبالیستی می‌نشینیم و هجوم مردم، ویترین غرفه ما را می‌پوشاند. در موقعیت مضحکی هستیم وقتی کتاب منتشر می‌شود و خودمان می‌خریم و هدیه می‌دهیم و هر ماه یک بار از دوست مان می‌پرسیم آیا فرصت خوانش دست داد؟ در نقش یک کمدین هستیم وقتی قسم می‌خوریم کتاب‌مان منتشر شده اما در هیچ کتابفروشی نیست. در موقعیت بی‌همتایی هستیم وقتی کتاب را در یک دورهمی زیر فنجان چای و بشقاب میوه می‌گذارند و عکس دسته‌جمعی می‌گیرند و به تو هم چای و کیک تعارف می‌کنند. 
آخرین سطر را که نوشتی دوست من، به موقعیت‌های خفت بار سلام خواهی کرد زین پس. من از ایران حرف می‌زنم.

فریبا منتظرظهور/ 15اسفند92
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 9:39  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







ادبیات ما پیشرفتی نخواهد داشت چون قرار نیست داشته باشد. شاید نود درصد آثار منتشره ادبیات داستانی ترجمه است. چرا ناشرها سیاست شان را بر انتشار ترجمه گذاشته اند؟ چون زحمت کمتری برای گزینش می‌کشند. آثاری که انتخاب می شود ازنویسندگان نام آشنایی است که پیش‌تر در اروپا یا امریکا جوایزی کسب کرده‌اند. به این معنا که پیش تر متخصصین در خارج از کشور زحمت بررسی اثر را کشیده اند. این که ملاک این مهرهای تایید چیست و واقعا این ها بهترین های آن جا هستند یا نه را نادیده می گیریم. 
اما جامعه همواره کششی نسبت به آشنایی دارد. پس کتابی که نام نویسنده یا جایزه ای روی آن باشد سریع مجذوبش می کند. تمام کتاب های یک نوسنده در خور ستایش نیست اما ضعیف ترین کارهای نویسنده های غیر ایرانی نام آشنا نیز در ایران ترجمه و منتشر می شود و ما موش کور وار می‌خریم و می‌خوانیم. 
انتشار این آثار علاوه بر بخش گزینش ، در بخش فروش نیز تضمین شده است. با همین رویکرد می توانیم دلیل استقبال ناشران ادبیات داستانی از آثار هنرپیشه ها را درک کنیم. نام هایی که پیش تر از طریق سینما معرفی شده و آشنا هستند و بازاری که شیفته نام است نه اثر. 
از طرفی عشق به کلیشه هیچ گونه خلاقیت و نوآوری را بر نمی تابد. کلیشه ها ازآنجائی که نوعی آشنایی نهفته دارند، مخاطب به سرعت با نمادهای آشنا ارتباط می گیرد. پس اگر قصد نوشتن دارید اخلاق را فراموش کنید، به کلیشه ها وفادار باشید، تقلید کنید، تا جایی نه برای نشستن ، برای فقط سرپا ایستادن داشته باشید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 13:46  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






هنر با ناخشنودی آغاز می‌شود.

ارسطو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 13:13  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






نه این که بخواهیم صبور باشیم، نه! مجبوریم صبور باشیم. مجبوریم روی صندلی شکنجه بنشینیم، سیم برق را به تنمان وصل کنند، روح مان را بسوزانند، تلاش کنند فکرمان را تصحیح کنند و آدم های اصلاح شده از روی صندلی برخیزیم. اگر اصلاح نشدیم حکم مرگ صادر میکنند. همه این ها با مهربانی است. با مهربانی مادرانه زنانه دوستانه. با مهربانی تعارف میکنند روی صندلی شکنجه بنشینی. مهربانی شاید فریبکارانه ترین حس است. مهربان که نباشند بی سلاح نمی رویم. به صندلی اعتماد نمی کنیم. سالم تر بر میگردیم.

 نه این که بخواهیم  صبور باشیم، نه! مجبوریم صبور باشیم. مجبوریم دستی که دراز شده را بپذیریم. دست بدهیم و میکروب و ویروس رد و بدل کنیم. بعد اسم این همه را بگذاریم تجربه. مفتخر باشیم به انبوه سمومی که انباشت کرده ایم. اسم این فرایند را بگذاریم زندگی. بعد هم روزی بمیریم و فوری چال مان کنند تا بوی تند سموم دنیا را بر ندارد.   

مجبوریم صبور باشیم لبخند بزنیم به جای حرف. گاهی هم گریه کنیم. عجول و پرشتاب بگذریم. پیش از دراز شدن دستی. 

29بهمن92


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 9:42  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر