يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

رمان دُزده کشی و من در کنار محیط بانان برگزیده دومین دوره جایزه یحیی، آقایان: رسول بابایی- علیرضا رحیمی گریران - هدایت اله دیده‌بان - مرتضی داوودی - محمدرضا حلوانی - عبدالکریم مُهار

3 مرداد 1394 - موزه استاد انتظامی

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۸ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






چیزی نگفتم. فکر کردم دلش می‌خواهد از زیبائیش تعریف کنم. یا ابراز علاقه‌ای کنم. اما من اهلش نیستم. حتی وقتی جان به لب می‌شوم نمی‌توانم بگویم دوستت دارم. از این کلمات که خیلی از مردها راست و دروغ به هم می‌بافند، حالم بد می‌شود. دوست داشتن که گفتن نمی‌خواهد. هرکسی می‌تواند بفهمد آن را. اصلاً مابقی آدم‌ها که نه سر قضیه هستند و نه ته آن، بو می‌‌برند خبری است گویا، آن‌وقت چطور بعضی‌ها خودشان را به نفهمیدن می‌زنند.

دزده‌کشی / فریبا منتظرظهور/ نشر کتاب‌سرای تندیس

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۸ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






پرنده‌ای با یک بال / ترجمه مریم طباطبائیها / نشر پوینده " 
پرنده‌ای با یک بال آخرین کتاب منتشرشده‌ی یاشار کمال است. کتابی که نویسنده چهل سال در کشوی میز خود نگه‌داشته بود. 
یاشار کمال نویسنده کرد تبار اهل ترکیه که به نویسنده‌ی واقع‌گرا معروف است 36 رمان در طول 60 سال منتشر کرد و "اینجه ممد" او به بیست زبان ترجمه شد. یاشار کمال به دلیل انتقاد از دولت بارها به زندان افتاد و حکم‌های تعزیری برای او در نظر گرفتند. او عاشق وطنش بود و مدتی خارج از کشورش زندگی کرد تا رمان‌های نیمه‌تمامش را آزادانه به پایان برد و منتشر کند. 
"تنها می‌خواهم کارهایی را که در دست انجام دارم تمام کرده و بچاپ برسانم، نمی‌خواهم در هیچ کشوری از جمله سوئد پناهندگی بگیرم. بعد از انجام کارهایم به وطنم ترکیه برمی‌گردم، دیگر آن‌وقت هرچه می‌خواهند با من بکنند." 
او کودکی بسیار سختی را پشت سر گذاشت و در تصادفی چشم راستش را از دست داد و در پنج‌سالگی شاهد قتل پدر به دست فرزندخوانده او در مسجد در عید قربان بود. اوج خشم یاشار کمال در سال ۱۹۹۷ بود که در اعتراض به زندانی کردن «اشبر یاغمور دره لی» نویسنده نابینای ترکیه گفته بود: "تا آخر عمرم دولت ترکیه را نخواهم بخشید!"
رمان "پرنده‌ای با یک بال" را خانم مریم طباطبائیها ترجمه و نشر پوینده منتشر کرده است. کتاب 55 صفحه‌ای داستان "ملک خانم" و "رمزی خان" اهل استانبول است که رمزی خان به‌عنوان مدیر اداره پست به روستایی دوردست به نام یوکوشلو منتقل می‌شود. زن و شوهر با اسباب زندگی خود و گربه‌ای در جعبه وقتی در ایستگاهی نزدیک روستا پیاده می‌شوند با نصیحت مدیر ایستگاه قطار برای انصراف از رفتن به روستا مواجه می‌شوند. رئیس ایستگاه تشویقشان می‌کند به آنکارا بروند به‌جای یوکوشلو...آنها از تلاش دست بر‌نمی‌دارند و پیش می‌روند و در مسیر آدم‌های دیگری را می‌بینند که درصدد رفتن به روستای نفرین‌شده و خالی از سکنه هستند...
لحن داستان طنز، زبان آن ساده و نثرش شکسته است. داستان نمادین و فانتزی از کشوری ویران‌شده است با عکس‌های هنوز قاب شده و گوشه‌ای افتاده از آتاتورک... کشوری با مردمی که دلشان آنجاست اما خودشان نه...
اگر در طول روز در شرایطی قرار می‌گیرید که باید منتظر بمانید- مثل مترو اتوبوس بانک و... – از کتاب‌های کم‌حجم کتاب‌فروشی‌ها و کتابخانه‌ها غافل نشوید. باید یاشار کمال و هنری میلر و اکبر رادی و دولت‌آبادی بود تا به خود جرئت چاپ کتاب 55 صفحه‌ای داد، آن‌هم رمان! (به‌جز شرایطی که نیمی از کتاب را سانسور می‌جود.)

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۳/۱۶ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






/ نشر افراز / چاپ اول 94 - 111صفحه
آه ... ای پرواز
بر قفس خونین تو
همیشه می‌گریم
(از متن کتاب)

فریبا منتظرظهور:
سوگ سیاووشان است خوشه‌های اقاقیا. زخمی باز است که آوا با عشق خواهرانه تشریحش می‌کند. 
آوا راوی داستان به سوگ برادر نشسته است. او که ضربه‌ای به سرش خورده و در بیمارستان بستری شده و سپید پوشان و سبز پوشان مدام اطرافش رفت‌وآمد می‌کنند، خاطراتش را به‌صورت سیال ذهن و فلش بک مرور می‌کند. 
داستان بلند" خوشه‌های اقاقیا" سرشار از نماد است. نهالِ درخت اقاقیا را آقا فرج - دوست پدر در حیاط کاشت که اهل کتاب بود و اهل اعتراض و... و به اینترتیب نهال تفکر و مطالعه رادر خانه کاشت. 
آوا داستان می‌نویسد. مادر می‌خندد: " والله آخر عاقبت نداره. فردا این کاغذپاره‌ها رو نشان فامیل شوهر بدی به سرت می‌زنند!"
آرش دانشگاه را رها می‌کند و می‌رود عسلویه..." می دونم نمی‌تونم اونجا دوام بیارم ولی به مادر چیزی نگو." 
آرش بی دلیل متهم می شود و مظلومانه می‌میرد. بی‌هیچ گناهی به جرم تاکرده، پای چوبه‌ی دار می‌برند و در مقابل صدها تماشاچی...
"جمعیت را سراسیمه کنار می‌زنم . جلو، جلو، جلوتر می‌روم .می‌ایستم. ...زیر پایش را خالی کرده‌اند. و باد پیکر بی‌جانش را در آسمان تاب می‌دهد.گردنش روی شانه لاغرش خم شده. چشم‌هایم را می‌بندم. همان‌جا روی آسفالت می‌نشینم. – از متن کتاب "
او در حیاط خانه، چال می‌شود ، زیر درخت اقاقیا، کنار کتاب‌هایی که سال‌ها قبل خودش توی گونی آورده و چال کرده بود. همان‌جایی که قبل‌تر نیز مادرش کتاب‌های پدر را پنهانی آتش زده و خاکسترش مانده بود. 
همانند سیاووش مظلومانه می‌میرد. سیاوش شاهزاده‌ای است دست‌پرورده رستم ، که او را آن‌چنان پرورده که به‌اندازه ارزنی حتی ، زشتی و پلیدی در وجود او راه ندارد . در سوگ سیاوش ، سیاه می‌پوشیدند و مویه می‌کردند و با ناخن‌هایشان صورت می‌خراشیدند...
آرش داستان نیز ذره ای بدی به کسی نکرده است. 
خوشه‌های اقاقیا نثری روان و زبانی پاکیزه دارد. به شیوه سیال ذهن نگاشته شده . تعداد شخصیت‌ها محدود ، تنوع فضا کم و اهمیت قصه ناچیز است. نویسنده در این کتاب پیرو مکتب امپرسیونیسم است. امپرسیونیسم در ادبیات به تعبیر جمال میرصادقی :
" کار هنرمند امپرسیونیست بیش از آنکه نشان دادن عینی موضوع یعنی توصیف واقعیت عینی باشد تصویر کردن چیزهایی است که در لحظه ای گذرا بر ذهن او اثر گذاشته یعنی انتقال تاثیری که در نویسنده به وجود آمده است و بدین گونه خواننده به کمک کلماتی که نویسنده به این منظور به کار می برد بیشتر از آنکه به تعریف دقیقی از واقعیت دست بیابد به احساسی که واقعیت بیرون در نویسنده به وجود آورده پی می برد و آن احساس به او نیز منتقل می شود."

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۳/۱۵ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






"به نظرم آمد که نویسندگی، حرام‌زاده گری است. یک حرام زاده می‌تواند و جرئت می‌کند آنچه در دنیا اتفاق می‌افتد را بر زبان بیاورد. – از متن کتاب"

فریبا منتظرظهور: نثری روان همراه با قصه‌هایی نو از مردمان امروز ، از دردهای امروز و همیشه، با زبانی گاه ساده و گاه شاعرانه. " باریک، تاریک" داستان‌های نویسنده‌ای است مضمون گرا، که در بعضی از داستان‌ها مانند داستان " و/یا " یادآوری می‌کند بر تکنیک‌های داستان‌نویسی نیز تسلط دارد. او بی‌محابا داستان‌های متنوع خود را در یک مجموعه گرد آورده است. 
سبک داستان‌ها برخی مدرن و برخی پست‌مدرن هستند. حجم داستان‌ها از 3 سطر داستان" تماشا" و 6 سطر داستان " رسانه" تا حداکثر 9صفحه است. موضوع اغلب داستان‌ها مرگ و خودکشی و رنج است. مگر می‌شود داستان بی‌رنج نوشت؟ 
جدایی می‌کَنَد بنیادم ای دوست
محبت می‌دهد بر بادم ای دوست
چه خون‌ها می‌خورم روز جدایی
نپنداری که من دل‌شادم ای دوست!
(از متن کتاب)
با وجود این، خبری از آه و ناله و ضجه زدن نیست. تراژدی در عمق داستان و اندیشه‌ی پس از آن - اگر صورت بگیرد- اتفاق می‌افتد نه در نثر و زبان. داستان‌ها سرد روایت می‌شوند و راوی انتظار همدردی از مخاطب ندارد چه برسد به گریستن... فکر می‌کند همین بوده و هست، حالا که چی؟ حالا کمی عصبانی هستیم. و کمی در موردش حرف می‌زنیم... کاری جز این می‌شود کرد؟ 
خب گاهی هم در داستان‌ها حجم عصبانیت که بالا برود راوی یقه هم می‌گیرد و چند مشت هم می‌زند، مثل داستان " ترافیک خدادایِ چهار راه گلزار" .
داستان‌ها پخته ، موجز و پر کشش هستند. گاهی ناگهانی تمام می‌شوند. شروع‌ها عالی ، پایان‌ها متوسط و عجولانه‌اند. 
منطق چیدمان داستان‌ها را پیدا نکردم . تعداد زیاد داستان کوتاه – 29 داستان - در یک مجموعه این خطر را دارد که مخاطب بعضی‌ از داستان‌ها را نخواند و رد کند... و تعداد داستان و چیدمان در این موضوع بسیار راهگشاست. 
در داستان‌ها از واژگان و اصطلاحات رایج در جنوب خراسان استفاده‌شده و دیالوگ‌های برخی از داستان‌ها با لهجه خراسانی است که به نظر من به صرف به‌کارگیری لهجه و زبان یک منطقه داستان‌ها را نمی‌توان بومی به حساب آورد چرا که مسائل مطرح شده در داستان‌ها محدود به فرهنگ یک منطقه نبود و جغرافیایی فراتر را در بر می‌گرفت. 
" دیروز، مادرم! امروز ، آیناز! من البته بر فراز دیواری مرز این دو را همواره پاسبانی می‌کنم. اما دیروز را نمی‌توان به بازی امروز راه نداد. بدون این که بخواهی از لابه‌لای حرف‌های چرت امروزی می‌رسی به خاطرات چرک دیروز! مادر مفهوم ساده‌ای نیست. نمی‌توانی خلاصه کنی به این که چند ماه توی شکمش خوابیده‌ای و چند سال توی بغلش. می‌تواند با یک نگاه کارَت را یک سره کند..."

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۳/۱۰ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 نشر فرادید / چاپ اول1393

فریبا منتظرظهور: 
"خانه شنی" طنزی تاریخی سیاسی است. گره زدن تاریخ دویست سال پیش – زمان آغامحمدخان قاجار و لطفعلی‌خان زند وکریم خان به سالهای دهه‌ی پنجاه ایران و مبارزات گلسرخی و... چشم‌هایی که کور می‌شوند...
سودابه و اسفندیار دو راوی کتاب هستند که به دستور سازمان بعد از آزادی اسفندیار از زندان ازدواج‌کرده‌اند. در تهران زندگی می‌کنند و بعد به ماهشهر می‌گریزند و در خانه‌ای مخفی و سازمانی کنار ساحل زندگی می‌کنند. 
اسفندیار و سودابه هیچ‌چیز عادی‌ای ندارند، مراسم ازدواج شان، زندگی مشترک‌شان، مهمانی دادن شان، عشق‌ورزی‌شان، بچه‌دار نشدن شان، روابطشان با سگ شان پاپی ، رفتارشان با دختر از سازمان بریده، خواب‌وبیداری‌شان،بی‌اعتمادی‌شان به هم و شک دائمی‌شان به اینکه یکی دیگری را لو داده باشد ...آن‌ها عادی نیستند. اسلحه براشان اسباب‌بازی است. اسفندیار با اسلحه می‌خوابد و بیدار می‌شود. سودابه همه جا و حتی زیر دوش هذیان می‌گوید.. در کلمات و متن غرق می‌شود... لحظاتی به یاد می‌آورد زن و مرد هستند احساسات عادی را به یاد می‌آورد، دل‌تنگ می‌شود، دل‌تنگ خانواده ، و بچه‌ای که آرزو دارد به آغوش بگیرد، دل‌تنگ یکی شدن، مخفی نبودن... و دیگران تذکر می دهند فراموش کنید...سخن گفتن از این احساسات برای شما مسخره است...
بصورت نمادین مدام یادآروی می شود : آن‌ها درست بعد از عروسی لباس سفیدراپاره پاره و کفن اش می‌کنند...
و سودابه می‌نویسد... او جنون نوشتن و کلمه دارد. با پای لنگی که روزی موقع فرار تیر خورده. در دفترچه‌ای با خطی ناخوانا خاطراتش را می‌نویسد و در زیرزمین مخفی می‌کند. اسفندیار سرک می‌کشد...سعی می‌کند بخواند و بفهمد...
خانه شنی خانه‌ای است متزلزل، نا امن، بی‌آرامش. خانه نیست ...اتاقکی است که بین زندگی و مرگ پاندول می‌کند.
سودابه‌ی داستان را بیشتر دوست داشتم. صمیمی‌تر و دیوانگی‌هایش قابل فهم تر بود. هنوز بوی انسان می‌داد. اسفندیار جنونی افسارگسیخته داشت که زندان را دلیلش می‌دانیم. خانه شنی را شاید بتوان اثری گروتسک نیز دانست. اردشیر رحمانی در خانه شنی با سیاست و تاریخ و نوشتن، بازی می‌کند. و این بازی تکراری نیست.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۳/۰۵ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






درون من زنی با چادر سیاه خوابیده
که روزها در کوچه‌های دلم و ذهنم پرسه می‌زند و امربه‌معروف و نهی از منکر می‌کند
درون من بودائی خوابیده
که آرام روی تپه‌ای به ذن نشسته و به جهان لبخند می‌زند و همه را به صلح می‌خواند
درون من شاعری خوابیده
که از نیما و شاملو شرم دارد و هر بامداد خودش را دار می‌زند
درون من شب است اغلب
با دزدانی پنهان در پیچ خیابان‌ها و مردان و زنان امنیتی که از واژه‌هایم آزمون خط قرمز می‌گیرند 
درون من آنارشیستی خوابیده 
که هر شب برایش لالایی می‌خوانم تا مبادا بیدار شود 
و همه‌چیز را همه‌ی چیزهای منظم و منطقی را بهم بریزد
درون من سیزیفی کلمه حمل می‌کند
و هر چه روی هم می‌چیند واژگون می‌شود و به هیچ جا نمی‌رسد
درون من صبح است گاهی
و می‌دوم میان شالیزار و سنگ به سنگ بالا می‌روم روی کوه 
و موج به موج پیش می‌روم میان آب 


14 اردیبهشت 94 – فریبا منتظرظهور

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۶ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






فریبا منتظرظهور: 
مادر باشی، تک پسرت برود جنگ. مادر روستایی باشی ، ساده، ساده، مهربان چون آب. و تک پسرت را که با عشق و سخت بزرگ کرده‌ای و راهی دانشگاه، رهسپار جنگ کنی. 
بی‌قرار باشی روز و شب. پیر شوی از انتظار و تنهایی. به انتظار یک خبر بمانی. 
جنگ تمام شود اما درد نه... رنج نه. جوان‌های رفته یا بازنگردند و یا جور دیگری بازگردند ... پیر شده، خمیده از درون و بیرون. سالها رادیو را با طناب ببندی پشتت، روز و شب و روی زمین خم شوی و بکاری و بکاری و برداشت کنی ...امید داشته باشی ... 
شیار 143 شروع و میانه‌ای بی‌نظیر دارد. داستانی در وصف رنجی که انسان از جنگ می‌برد. بازی مریلا زارعی در نقش مادر فوق‌العاده است. 
گره خوردن و همدردی مادر با علی آقای هم روستایی که پسر او هم جبهه رفته زیباست.
دوستی‌ای از روی همدردی. گاه گپ زدنی، درد و دلی ، لیوانی چای و نگاهی، ...عشقی که وقتی درد مشترک تمام می‌شود اندکی رنگ می‌بازد و زن تنهاتر از قبل، بی‌داشتن سنگ صبور ادامه می‌‌دهد...
فیلم تا جایی که زن از فرط هیجان برای شنیدن خبری از پسرش پابرهنه راهی خانه‌ی اسیر آزادشده‌ای می‌شود و دختر جوانش یادآوری می‌کند "کفش نپوشیدی!" عالی است. اما بعد از آن...
به گمان من حجم درام بیش از حد زیاد است- آن قدر که نتوانستم دو بار ببینم و در این سه ماه در موردش نتوانستم چیزی بنویسم- از آن پابرهنه رفتن به بعد فیلم به سمت شعارزدگی سقوط می‌کند و حس سفارشی بودن را تلقین. مرزها پررنگ می‌شود و فیلم در خدمت سربازان یک سو قرار می‌گیرد و به مرور سرود ملی خوانده می‌شود. پیش از آن فیلم فرامرزی است. در خدمت صلح است و مادرهای روی زمین و پسرهایی که می‌روند و ... 
کاش همان جا که پابرهنه می‌رفت تمام می شد.... با پایانی باز. 

حقیقت را می دانم من - باقی همه افسانه است!
هیچ ملتی هیچ کجای زمین ، نیازمند جنگیدن نیست.
بنگرید - غروب است، شب آرام آرام از گرد راه می رسد:
چه دارید بگویید ای شاعران، ای عاشقان، ای نظامیان؟

باد آرام می‌گیرد اکنون، خاک نمناک پوشیده از شبنم است،
توفان ستارگان فرومی نشیند در آسمان.
و به زودی همه ما زیر خاک آرام خواهیم گرفت
مایی که روی آن هرگز امکان آرمیدن را ارزانی یکدیگر نداشتیم.

شعر: مارینا تسوه تایوا -ترجمه: فریده حسن زاده

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۱ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






این داستان کوتاه از من در سایت مرور که به همت خانم میترا داور اداره می شود در ویژه‌نامه سال نو منتشر شده است. شاید دوست داشته باشید...

سه نقطه ! / فریبا منتظرظهور

نشست درست رو به روم . گفت: « من قصد دارم با شما آشنا و دوست باشم.»

جا خوردم. هرگز هم را ندیده بودیم.

«چرا؟»

«چون تنها هستم. تنهای تنها.»

«چرا من؟»

« چون امروز تصمیم گرفتم با یک نفر حرف بزنم. خیلی فکر کردم تا این تصمیم را گرفتم. امروز شما اینجا هستید و من هم هستم. حس می‌کنم شما هم تنها هستید.»

« اما من ...»

«اما ... نگویید ... نه اسم‌تان را می‌پرسم و نه…

برای خواندن ادامه اش لطفا روی آدرس زیر کلیک کنید

سه نقطه - سایت مرور

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۵ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

کفش‌هایم مردانه بود. از روی کفش‌ها طبقه‌بندی شدیم. جهان سوم همیشه جنگ است. و من تمام عمر سرباز شدم.

 23اسفند93 . فریبا منتظرظهور

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۴ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






اشاره: فریبا منتظرظهور، روزنامه‌نگاری که در چیدن کلمات کنار هم برای خلق صدایی تازه و تصویری نو در جهان ادبیات هم موفق عمل کرده است. گفت‌وگوی زیر برشی کوتاه از تلاش او در این مسیر است؛ او متولد 1349 است، در تهران. از سال 86‌ داستان‌نویسی‌ را به شکل جدی شروع کرده است. سال 88 اولین کتابش، مجموعه داستان «هرازگاهی بنشین» منتشر شد. پس از آن از او در طی سه سال 91، 92، 93 رمان‌های هیاهوی کوهسار، آنیش و دزده‌کشی منتشر شد.

 روزنامه‌نگاری چقدر به نویسندگی‌تان کمک کرده است؟

رمان‌نویسی بدون شناخت جامعه ممکن نیست. خبرنگاری نوعی برون‌رفت از خود و آشنایی با اقشار و اصناف مختلف جامعه را برایم فراهم کرد و موجب شد بتوانم فضاهای متنوعی در رمان‌هایم داشته باشم. از طرفی در روزنامه، ساده نوشتن و صرفه‌جویی در کلمات را یاد گرفتم؛ همین‌طور پیچیده‌ترین و عمیق‌ترین مفاهیم را به ساده‌ترین و مختصرترین شکل نوشتن. بعد از کتاب خواندن، روزنامه‌نگاری کمک فراوانی به من کرد. 

 رمان‌نویسی چه امکاناتی به شما می‌داد که داستان کوتاه نمی‌داد؟

داستان کوتاه، اغلب ثبت خلاقانه‌ی یک اتفاق و یا یک‌لحظه است، اما رمان تلاش بی‌وقفه‌ی نویسنده و همزیستی با واژه‌هاست برای روزهای متمادی. نوشتن از بی‌شمار لحظه است در بی‌شمار لحظه. داستان کوتاه اگر کشف است، رمان خلق است. و خلق کردن لذتی وصف‌ناشدنی دارد. نوشتن داستان کوتاه و رمان دو موضوع متفاوت هستند که حتی لازم نیست از یکی به دیگری رسید. نوشتن داستان کوتاه به نظر من امری شهودی است و رسیدن به آنِ داستانی. اما رمان انتخاب سوژه، تحقیقات پیرامونی و سفر و داستان‌سرایی، خیال‌پردازی، بهره‌گیری از تجربیات، و ده‌ها پارامتر دیگر در کنار هم است. 

 دغدغه‌هایی که دوست دارید بنویسید بیشتر در چه زمینه‌ای است؟

به موضوعات اجتماعی و کشمکش فرد با جامعه خیلی علاقه‌مندم و در همه کارهایم این موضوع وجود دارد.  مناسبات اجتماعی در فضاهای مختلف برایم جذابیت دارند؛ البته گیجی همیشگی انسان‌ها در برابر هستی و خلع سلاح شدنشان در برابر واقعیتی به نامِ مرگ هم جذاب است. 

 «هیاهوی کوهسار» به‌عنوان اولین رمان، میان مخاطبان چه بازخوردی داشت؟

 بهتر از انتظارم بود. نظر خوانندگان اغلب مثبت بود و طیف دهه‌ها‌ی سی، چهل و پنجاه ارتباط بهتری با کار داشتند، چون هیاهوی کوهسار به سال‌های دهه‌ی پنجاه می‌پردازد. هیاهوی کوهسار جزو دو رمان نامزد نهایی «گام اول» شد،  هم‌چنین این روزها جزو هفت رمان راه یافته به مرحله ماقبل آخر در« مهرگان  ادب» از بین رمان‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91 شده است.

  شخصیت اصلی «آنیش» به‌نوعی یک مصلح اجتماعی است، آن را چطور خلق کردید؟

  آنیش یا پروین رادیولوژیستی مجرد و مستقل است که کار می‌کند و نه‌تنها  از پسِ زندگی خود برمی‌آید بلکه هر کسی را ( بدون توجه به جنس یا سن و یا شغل) که نیاز به یاری‌اش دارد، بی‌دریغ یاری می دهد. آنیش با جامعه مهربان و صادق است اما جامعه او را در خودش نمی‌پذیرد یا سخت می‌پذیرد و به‌عنوان چیزی متفاوت نگاهش می‌کند. نوعی ناهمگونی با اطراف دارد که نمی‌داند چیست.  آنیش شرافتمند است و بدون شعار دادن یا  وابستگی‌های سیاسی، مرزهای انسانی را تا حد ممکن رعایت می‌کند.  از دیدن رنج دیگران، رنج می‌برد و بی‌تفاوت عبور نمی‌کند. مصداق این شعرشاملو که:

از رنجی خسته‌ام که ازآن من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که ازآن من نیست

با نامی زیسته‌ام که ازآن من نیست

از دردی گریسته‌ام که ازآن من نیست...

تا امروز چندین نفر ایمیل داده‌اند و حس کرده‌اند واقعی است. ما گاهی هم واقعی‌تر از واقعیت می‌نویسیم و....راستش خودم هم نمی‌دانم چطور خلق شد. 

 از نوشتن رمان «آنیش» راضی بودید؟ 

 بله . خیلی. خوشحالم که نوشتمش و خوشحالم که با هزار مشکل سرانجام منتشر شد؛ همین‌طور که هست دوستش دارم. از بین کارهایم اگر بپرسند کدام را خودم بیشتر دوست دارم، می‌گویم تا امروز بی‌شک آنیش را باوجود تمام ضعف‌هایش بیش از بقیه دوست دارم. چون خط به خطش واقعیت‌های تلخ و ناگفتنی است؛ که آدم فقط گاهی دل به دریا می‌زند و می‌نویسد. 

 تجربه کار با نشر به‌نگار چطور بود؟

نشر به نگار برای من پیش از هر چیز  یادآور نویسنده ارجمند احمد آقایی است و انتشار کتابم در این نشر باعث افتخارم است. از طرفی تمام مراحل همکاری ما با هم در نهایت احترام انجام شد و ادامه دارد. آرزوی موفقیت فراوان برای دوستانم در نشر به نگار دارم.  البته مشکل پخش و دیده نشدنِ کتابم  توسط کتاب‌فروشی‌ها و به‌تبع آن مخاطبان، هم چنان وجود دارد که تجربه‌ام نشان داده این سرنوشت کتاب‌های نویسنده‌هایی است که  سرگرمِ روابط نیستند و جایشان نه بالای مجلس و برج‌ها، بلکه نزدیک درهاست تا هر وقت خواستند زحمت را کم کنند!

http://www.behnegarpub.ir/authors/6/فریبا-منتظر-ظهور

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۰ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

قسم به تار موی تو، که از جهان رمیده‌ام من

چو آخرین فروغ مه، به بام شب پریده‌ام من

ز بس کشیده‌ام جفا

روم به آن جزیره‌ای که، زورقی گذر ندارد

بود ز دیده‌ها نهان، کسی از آن خبر ندارد

فریبا منتظرظهور: فیلم استراحت مطلق با بازی رضا عطاران و ترانه علیدوستی و فریده فرامرزی همسر رضا عطاران ساخته عبدالرضا کاهانی فیلم متفاوتی بود. متفاوت با فیلم‌هایی که این سال‌ها روی گیشه سینماها می‌رود. در تیتراژ فیلم به زن و شوهر بودنِ رضا عطاران و فریده فرامرزی، اشاره می‌شود تا اگر فریده فرامرزی را در حال حوله دادن به عطاران در حمام دیدید یا در حال شکستن قلنج کمرش تعجب نکنید! مهم‌ترین حُسن فیلم فضای کارگری آن است و خبری از سعادت‌آباد و شهرک غرب نشینان تهران نیست که سال‌هاست دوربین‌های سینما به زندگی آن‌ها متصل شده است.  کارگرانی که در کارگاه کرم خاکی را از خاک‌ سره می‌کنند، مواد مصرف می‌کنند، در اوج فلاکت باز هم برای کمک به هم دست به جیب می‌شوند موتور و اتاق و آنچه دارند را به رفیق خود قرض می‌دهند و بعد از کار بی پیراهن و کفش، پابرهنه گل کوچک بازی می‌کنند و زیر آفتاب داغ می‌سوزند. می‌سوزند...

و گاهی یکی هم هست که به جای کار رؤیای کانادا در سر می‌پروراند و زن و بچه‌ی خود را نابود می‌کند. شخصیت اصلی داستان همین یکی است و زنش. زنی مطلقه  که شوهر یاردانقلی‌اش حتی بعد از طلاق دست از سرش بر نمی‌دارد. او برای امرار معاش خود در یک معامله غیر مجاز( قاچاق ریسیور ماهواره) مشارکت می‌کند و فراموش نکنید او زن جوان و طلاق گرفته‌ی بی‌پول و بی‌کار یک کارگر است و مدام در مظان اتهام ( ترانه علیدوستی نقش او را ایفا می‌کند). همه‌جا بار نگاه‌ها را با خود حمل می‌کند. نگاه‌های معنادار، مشکوک، حسود، ... می‌خواهد از لابه‌لای نگاه‌ها راهی جستجو کند... بد و خوب را فراموش کنید، کارگردان قضاوت را ممنوع کرده... و قضاوت‌ها راه به جایی نمی‌برد. نخواهیم فهمید چه کسی خوب بود و چه کسی بد، اصلاً از این هم بیشتر... حق با چه کسی بود و با چه کسی نبود... فقط حدس می‌ماند و بس.

استراحت مطلق روی مرز بسیار باریک و خطرناک عامه‌پسند و غیر عامه‌پسند راه می‌رود و هر لحظه ممکن است در دام ابتذال سقوط کند اما با دوری از قضاوت و ارزش‌گذاری  کردن و عدم قطعیت، و شخصیت‌پردازی‌های دقیق و قوی، فیلم‌نامه از این خطر می‌رهد.  فیلمنامه‌ای نه چندان قوی، حتی کلیشه‌ای که بر دوپایه‌ی شخصیت پردازی و عدم قضاوت ایستاده و قبول می‌شود. آخر فیلم ضربه نهایی زده می‌شود و نام فیلم معنا می‌گیرد و بازی بسیار خوب بازیگران پایان می‌یابد.

(شعر ابتدای متن از ترانه مرغ توفان استاد بنان است. همان که می‌گوید: روم به جایی که غم نباشد اگر خدا خواهد...)

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۷ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش(رمان) / هاروکی موراکامی 
ترجمه امیرمهدی حقیقت/299صفحه /نشر چشمه/


فریبا منتظرظهور: رمان قصه‌ی پنج دوست است که در دوران دبیرستان مسیر مشترکی را انتخاب کرده و آشنا ، دوست و بسیار صمیمی می‌شوند. کنار هم تا پایان دبیرستان می‌مانند. سه پسر و دو دختر. بعد از دبیرستان یکی – سوکورو تصمیم می‌گیرد برای تحصیل از شهرشان دور شود و به توکیو برود و مهندسی راه‌آهن بخواند. آن چهار نفر در همان شهر به تحصیل خود ادامه می‌‌دهند.
دوستی ادامه دارد اما چهار نفری که می‌مانند دو سال بعد ناگهان به سوکورو اعلام می‌کنند دیگر نمی‌خواهند او را ببینند و این تصمیم جمعی و جدی است. 
سورکورو سکوت می‌کند . می‌پذیرد. و می‌شکند. تحمل این طردشدگی بی‌رحمانه و بی‌دلیل را ندارد. بی‌هیچ پرسشی به این تنهایی تن می دهد. و جسماً و روحا نابود می‌شود تا... تا این‌که بعد از شانزده سال دوست دختر تازه‌اش – سارا وادارش می‌کند این زخم باز را ترمیم کند و سر از راز سربه‌مهر بردارد و خودش هم در این راه کمکش خواهد کرد. 
کشف معما آغاز می‌شود. داستان داستانِ دوستی و عواطف انسانی و سرخوردگی‌ها عشق‌های ناگفته و احساسات بیان‌نشده و گاه بی‌راهه رفته است. اما داستانی با بستری چنین گرم، بسیار سرد و خشک و خالی از زیبایی زبان ترجمه شده است. 
ترجمه‌ای که بیشتر مکانیکی به نظر می‌رسد و اهمیت عشق‌ورزی به زبان و کلمات و جملات نادیده گرفته‌شده.استفاده از واژگان و اصطلاحات گاهی بی‌جاست و توی ذوق می‌زند. برای مثال :
صفحه 239 : " ما آن‌همه مدت باهم بودیم و من هی سعی می‌کردم بهت نخ بدهم. اگر فقط یک مغز نصفه‌نیمه هم داشتی بایست دوزاری‌ات می‌افتاد." سوکورو به این نخ‌ها فکر کرد ولی چیزی یادش نیامد . (نخ‌ها !!!) 
صفحه 249 : گذشته سیخ دراز تیزی شد به تیزی تیغ و یک‌راست توی قلبش فرورفت . (سیخ دراز تیز!!!)
صفحه 39: سارا لحظه ای لب هاش را جمع کرد و بعد انگار تصمیمی گرفته باشد گفت:«باز هم دعوتم می‌کنی؟ یعنی اگر اشکالی ندارد؟»«معلوم است که می‌کنم. اگر تو پایه باشی.»
(اگر تو پایه باشی!!! )
موراکامی در این داستان نیز (به نظر من در داستان‌های دیگرش هم تفکری این چنین دارد) از زن‌ها چهره‌ای زیرک که عواطف خود را در دست دارند و تا حدی حیله‌گر که طراح نقشه‌ها هستند ساخته و از مردها چهره‌ای پذیرنده و ساده‌تر و البته مادی‌تر .
به نظر من موراکامی خط و فاصله‌ای عمیق بین جهان ذهنی زن و مرد در نگاهش دارد که در کارهایش می‌شود پی گرفت. و در این جهان مردها ساده و مظلوم وزن‌ها فریبکار و پیچیده تصویر می‌شوند. 
داستان معماوار پیش می‌رود ، معماها به کشف صددرصدی نمی‌رسند و با حدس و گمانه‌زنی پایان می‌یابند و کسی متهم نمی‌شود. همه در شرایط خود تبرئه می‌شوند. سوکوروی سی وشش ساله در انتظار انتخاب و پاسخ سارای سی و هشت ساله و شیفته و عاشق او می‌ماند و ...
پختگی احساسی و جهان‌بینی موراکامی در کتاب مانند همیشه خودنمایی می‌کند و زیبایی و اهمیت اصلی کارهای موراکامی در این پختگی احساسات و خودشناسی اوست نه در قصه‌پردازی‌های ساده‌اش و همین موجب می شود حتی اگر با او اشتراک فکری نداشته باشی اما مشتاق خواندن و شنیدن از او باشی.

"صفحه 249 : سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک این‌که هیچ قلبی صرفاً به‌واسطه‌ی هماهنگی با قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلب‌ها را به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود سکوت معنا ندارد..."

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۰ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

  Still Alice (هنوز هم آليس)

  زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

  به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت *

 از ابتدای تولد، واژه‌ها را یکی‌یکی چون پرنده‌ای که دانه برمی‌چیند، جمع و ضبط می‌کنی. به مدد آن‌ها با جهان ارتباط می‌گیری و احساس و نیازهایت را بازگو می‌کنی. هر چه دایره واژگانت فراخ‌تر توانایی ارتباطت هم بیشتر و موفق‌تر. می‌شوی مثلاً آلیس- استاد زبان‌شناسی در دانشگاهی معتبر. خانواده‌ای داری و فرزندانی و محبوبیتی. اما ناگهان  تولد پنجاه‌سالگی متوجه می‌شوی  در مغزت اتفاقاتی رخ می دهد. واژه‌ها یکی‌یکی پرواز می‌کنند. و تو قادر نیستی نگهشان داری. حتی به مدد داروها و پیشرفت‌های علمی. ارتباط‌هایت یکی‌یکی کمرنگ و نابود می‌شود و زیستن و برطرف کردن ساده‌ترین نیازهایت سخت. همراه با واژه‌ها خودت نیز ذره‌ذره ناپدید می‌شوی. همه می‌روند، همه‌ی آن‌هایی که مدعی بوده‌اند، می‌روند و فقط یک واژه می‌ماند و یک نفر. دخترهنرمندی که از همه بی‌حساب و کتاب‌تر زندگی می‌کرد و به آینده‌نگری اهمیتی نمی‌داد و هرگز جدی‌اش نگرفته بودی. و آن یک واژه «عشق» است که از ذهنت پرواز نخواهد کرد.

 «هنوز آلیس» فیلمی واقع‌گرا و تخصصی درباره بیماری آلزایمر است و به مخاطب شناختی عمیق‌تر در مورد احساس و مشکلات و فرایند این بیماری و تراژدی‌اش می دهد. این فیلم با بازی بسیار زیبای  جولین مور که جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را ازآن خود کرد،  گفته‌شده به متن رمان اصلی - نوشته ليزا جنوا  وفادار مانده است.

 

*بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج   

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۰ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر