يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 نشر روزنه / چاپ اول 1392 /192 صفحه

کتاب شامل بیست و دو فصل است. راوی اصلی بیشتر فصول  زن نویسنده موفقی به نام شیداست. شیدا می ترسد و داستان، روایت ترس‌‍‌های شیداست. فضا و شخصیت‌ها نمادین هستند. حدود نود درصد داستان در فضای بسته و خانه‌ی شیدا که نمادی از ایران است می گذرد. او زیر بار ترس و محرومیت از حداقل‌های یک زندگی( آب و برق و گاز) روز و شب‌اش را می گذراند و گاهی رؤیایش دوش گرفتن در امنیت و آرامش و شستن ظرف‌ها با آب فراوان و خوابیدن بدون وحشت از ورود آدمی بیگانه و بیمار است. در مجال‌های آرامشی که پیدا می‌کند، می‌نویسد  و تدریس می کند...نمادی از مشقت نوشتن برای یک نویسنده زن مجرد...  اما شیدا تلاش و تمایلی برای تغییر مکان زندگی از خود نشان نمی دهد و دلایل ماندنش برای مخاطب قابل قبول نیست. بیایید بپذیریم به دلایلی مانند عواطف، بی‌ پولی، بی کسی،  در این مخمصه گیر افتاده است و ادامه دهیم...
آدم های داستان یکی از دیگری حقیرتر هستند. تعدادی مرد داریم که تنها آدم قابل اعتنا بین‌شان راهنمای ترک «عزیز» است . مابقی : «مظهری فرد» دیپلمات فعلی و استاد دانشگاه سابق که عاشق استاد شهریار شاعر آذری است و آدمی سیاسی که ناگهان احساساتی می شود و از شدت شیفتگی به شیدا ناگهان احمقانه اشک می ریزد،  «کاوه» نویسنده خل وضع و همیشه نشئه‌ای که هر چه گیر بیاورد مصرف می‌کند و برای شیدا هم تریاک تهیه می‌کند و در عوض به قصه‌های شیدا گوش می دهد تا بعدها داستانش کند، «پسر سرهنگ» صاحبخانه شیدا که دیوانه ای گریخته از تیمارستان است و مهمترین عامل ترس های شیدا که تمام طول رمان همراه ماست، «نظام» زن باره‌ی ظاهر الصلاحی در اروپا که نغمه دوست شیدا را فریب می دهد، و «عزیز»  راهنمای ترکیه ای که عزیز است.
زن‌های داستان: «ژینوس» زنی تازه به دوران رسیده، متاهلی غیر متعهد با ویژگی‌های طبقه معروف به بازاری. «نغمه» که ظرافت طبع دارد و هنرمند است و در سفر به ترکیه باب دوستی با شیدا باز می‌کند و تنها اوست و دوستی‌اش و دلنگرانی‌اش که ارزش زندگی را نشان می دهد. « سامانتا» منشی مظهری فرد که لاغر و دراز است و کفش نارنجی لژدار پوشیده و آرایش تندی کرده و وقتی حرف می زند معلوم است کبرایی است که نامش را سامانتا گذاشته و جز وحشت و بی اعتمادی حسی در شیدا باقی نمی گذارد. «خانم دکتر» روانشناسی نادان که فقط می تواند در مورد ترس های شیدا بپرسد خودت چی فکر میکنی؟ و تنها زنی که شکوه و زیبایی و سادگی دارد زنی از قاهره -  شاگرد مظهری فرد است ...
گاهی ژینوس و نغمه و کاوه راوی می شوند اما روایت گر اصلی شیداست. و روایت های دیگران هم در خدمت شناخت شیداست.
و اگر تنهایی پرهیاهو، منگی و...( که در یک فضای محدود و حول موضوع محدود وول می‌خورند)  را رمان بدانیم بی شک خوف نیز رمان است. رمان خوف گرچه به ظاهر رمانی سیاسی است چون نمادی از ایران و ترس‌ها و زندانی بودن را نشان می‌دهد اما در واقع رمانی اجتماعی است و نظرات نویسنده را نسبت به جامعه خود و مردمانش در قالب داستان بیان می‌کند. جامعه‌ای متاسفانه بیمار که آدم‌هایش یا نمی فهمند یا قابل اعتماد نیستند و یا مفنگی هستند و شاید فقط یکی مثل نغمه پیدا شود که قابل دوست داشتن باشد و بفهمد اما همیشه دور و همیشه در سفر ....
رمان خوف نه تنها رمانی سیاسی نیست بلکه دهن کجی به سیاست و سیاسی‌هاست با هر گرایشی.
 بیست و یک فصل می‌خوانیم و می‌رسیم به آخرین فصل یعنی فصل بیست ودوم. ناگهان در چند صفحه نویسنده بازی را عوض می‌کند. مثل این که برای کسی قصه‌ای بگوئیم و بعد که شنونده تحت تاثیر قرار گرفت بخندیم و بگوئیم شوخی کردم!
آخرین فصل برای من نه باورپذیر بود نه پذیرفتنی. به نظرم بیست و یک فصل شجاعانه در مورد ترس بود، اما فصل آخر از روی ترس بود . ترس از جامعه ای که نویسنده با چاقوی تیز و ظریف جراحی  سراغش رفته و چرک و عفونت های زیرپوستی اش را نشان داده است . ترس از یکسان دیدن نویسنده و راوی که همیشه این خطر در روایت های اول شخص وجود دارد. این تکنیک از نظر من تحمیلی بر داستان بود.
و مهم ترین ویژگی رمان خوف، لحن نیش دار و مغرور شیدا، زبانی که خط قرمزهای راوی را با جامعه و قدرت به رخ می کشد و نثر پخته، زیبا، طناز، شاعرانه و بازیگوش نویسنده است. نثری چنان بازیگوش که بعد از خوانش کتاب، ترس در تن‌مان نمی‌ماند و شیرینی نثر خانم ارسطویی است که در ذهن مان باقی می‌ماند.
«یکی یکی باقلواها را برداشت  و آنها را چید توی یک بشقاب چینی و تمیز. بشقاب را برداشت  و رفت توی اتاق. پشت سرش رفتم و یکی از دو تا استکان‌هایی را که پر کرده بودم از چای، دادم دستش. عزیز نشست. مثل کسی که خانه خودش آمده باشد میهمانی. نعلبکی را گرفت دستش و دورو برش را پایید. پشت سر هم و تند درباره همه جای خانه اش توضیح می داد ولی به من نگاه نمی کرد... گذاشتم هرچقدر دلش می خواهد از رنگ و جنس در ودیوار خانه اش حرف بزند. چایش را سر کشید، گذاشت جلوش و دوباره شروع کرد به توضیح دادن درباره ان رنگ آبی‌یی که دوست دارد یک بار دیگر روی دیوارها کار کند. بالاخره چشم از درو دیوار برداشت و نگاه کرد به من.» صفحه 136 از متن کتاب

فریبا منتظرظهور- 29 تیر1393

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 20:58  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 چه چیز جذاب‌تر و لذت بخش تر از این که با کسی یا کسانی که می فهمند ، زندگی و جهان و انسان و داستان را می فهمند، در مورد جزئیات داستانی که نوشته ای وارد گفتگو شوی... هرازگاهی این لذت را تجربه می‌کنم... مثل امروز. 
و نمی دانم چرا یاد استاد فرهمند می‌افتم...و آن « بَه بَه » گفتن هایش که شاید فقط به خاطر دل من بود وبس...
کِی بود... یک ماه پیش ... دوماه... سه سال گذشت... 
گفت : امروز می‌رویم بیرون و فقط در مورد دکتر راد و دکتر کیان حرف می‌زنیم. 
گفتم : پس پروین چی؟
گفت: و از پروین و آن دختر کوچک بازیگوش...
گفت: راستی آن دخترک...کی بود؟
گفتم: کسی نبود. ساختمش...
بلند خندید...
در مسیر ، گفت: این خیابان... سمت چپ و... گفت: چند لحظه پیاده شو.
سر از خانه ای درآوردیم که عکسی از مادر ایشان بود. رفتیم تو. با کفش. 
قاب عکس را از روی تاقچه برداشت و گفت: این مادرم است. خیلی شبیه لیلی...( در هیاهوی کوهسار) می خواستم ببینی...
مادرش زیبا بود. خیلی زیبا. و آقای فرهمند پسر بچه کوچکی کنار مادرش. 
مادرش زود ...
ننشستیم. سرپا به صاحب خانه معرفی ام کرد. و نسخه چاپ نشده آنیش را به ایشان داد که کنجکاو بود مرا بیشتر بشناسد. 
شرم کردم بگویم: هنوز چاپ نشده...
خودش فهمید. گفت: آقای... هنرمند است و بسیار متشخص...
بعد رفتیم رستوران ایتالیایی و اسپاگتی خوردیم. من و همسرم و آقای فرهمند. 
دیابت داشت. دور از چشم خانمش اسپاگتی مفصلی سفارش داد. دور از چشم ایشان یواشکی شکلات می خورد...
گفتم: کاش ایشان هم بودند
گفت: هم سلیقه نیستیم. اما عاشق هم هستیم...
می دانستم. 
و سه نفره بحثی داغ در مورد دکتر کیان راه انداختیم...به سعادت بشر رسیدیم و... از آن آدم هایی بود که واژه و وقت هدر نمی داد. دو جمله می گفت و برای یک ماه برای فکرکردن موضوع داشتی...و طرفدار پروپاقرص ایجاز بود... 
لذت نوشتن در رسیدن به این ساعت و لحظه هاست. برای رسیدن به این آدمهاست. برای پیدا کردن شان. دیدن شان ... همین لحظه های گفتگو...
لذت نقاشی کردن به آن لحظه ای است که مردم جلوی تابلویت می ایستند و با هم وارد بحث می شوند و به توافق در مورد اثرت نمی رسند...لذت موسیقی در سکوتی است که موقع نواختن در بین جمعیت می شنوی. لذت عکاسی در چشمان خیره ی تماشاگر است.
وقتی حقیقتی را بی پرده به رخ می کشی... 

در عکس: استاد علیرضا فرهمند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:7  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







"از واژگان استادانه بهره نمی‌جویید. تمامی روستائیان این داستان بسیار حکیمانه سخن می‌گویند. در حالی که این جماعت در زندگی واقعی خود، بریده برید و بی‌سر وته حرف می‌زنند و حتی در ابتدا نمی‌توان دریافت چه منظوری دارند . البته از این کار خود هدفی دارند، در پس این کلام ابلهانه منظور خود را پنهان می سازند تا آن دیگری ابتدا حرفش را بزند. امکان ندارد که روستایی واقعی از همان ابتدا حکیمانه و عاقلانه سخن گوید. یعنی صلاح کار او در این نیست، زیرا می‌داند که هر کسی به ابلهان و ساده‌لوحان سهل‌تر نزدیک می‌شود. این چنین خود صبر پیشه می‌کند تا شما راز دل خود را فاش گویید و تمامی نقطه ضعف‌های خود را آشکار سازید. روستایی دیر باور است و حتی حرف دلش را به زنش هم نمی‌زند. اما در داستان شما تمامی سخنان بی‌پرده است. گویی جماعتی دانشمند گرد هم آمده اند و هر یک سخنانی گهربار به زبان می آورد. واقعیت چنین نیست. "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 0:11  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 وقتی دریابم که مقوله‌ی دلباختگی نه آن چیزی بوده که من پنداشته‌ام و روایت کرده‌ام، حتما تعبیر جدید از دلباختگی را خواهم پذیرفت، به نحوی با آن کنار خواهم آمد. البته نخواهم گفت برداشت پیشینم خطا بوده، می‌گویم آن برداشت دیگر تمام شد و رفت. 
درباره نوشتن خیلی گفته‌ام، اما هنوز به آن پی نبرده‌ام.

از: حیات مجسم/ مارگریت دوراس/ مترجم قاسم روبین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 0:18  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






چادرنخی‌ ريزگل‌اش را از دور كمر باز مي‌كند و  می‌پرسد:

 "آقا نیستن؟"

مطمئنم می‌داند که مجردم.

"آقا ندارم."

"وا! چرا پس تنها! نکنه زبانم لال آقاتون عیاش بوده و ول کرده رفته؟"

" نه! ازدواج نکردم."

" ماشاءالله خوشگل و جوان و باسوادید. آهان! دخترم می‌گفت توی تهران مد شده دخترها شوهر نمی‌کنن!"

"دخترتون تهرانه؟"

 لبخند می‌زند. دندان نيش سمت راست‌اش افتاده‌است.

"بله. مثل پنجه‌ی آفتاب می‌مونه. خیلی خاطرخواه داشت. دادمش به ‌یه تهرانی. الان خوشبخته. شوهرش تو بازار تهران دکان لوازم ماشین داره. الهی بمیرم چقدر خونه‌ات ریخت و پاشه! زن هم کار کنه اینه دیگه. عوضش مرد نداری غرغر کنه."

خسته‌ام، اما همسايه تازه گرم صحبت شده و ول كن نيست.

"دامادم وضعش خیلی خوبه. توی زعفرانیه خونه خریدن. زعفرانیه را می‌شناسید؟"

" بله. می‌شناسم."

" خانه، ماشین، یک خانه‌ای چیده برو و ببین. درس نخوند. اصلا این دختر درس و مشق رو دوست نداشت. آقاش می‌گفت دختر باید کدبانو باشه. دکتر هم اگه هست شوهرش ازش غذا می‌خواد. حالا خانه‌داری‌اش درجه‌ یکه! سر ظهر شوهرش از دکان زنگ می زنه که دارم با ده تا دوستم برای ناهار میام، تو نیم ساعت برای ده نفر غذا می‌پزه، سفره می‌چینه. خانه‌اش مثل دسته‌ی گل، مرتب..."

صدای زن با صدای دكتر راد توی گوشم درهم می‌پیچد. دیگر صدای زن را نمی‌شنوم. فقط لبهاش را می‌بینم که تکان می‌خورد. تو سرم صدای مهدی‌ست که می‌گوید: "زن من باید تابستان‌ها با  یک نوشیدنی سرد و  زمستان با نوشیدنی گرم و عطر غذا منتظرم باشه...زن باید خودش را برای شوهرش هر چی که می تونه دلربا کنه."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 9:6  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






آنیش که نام واقعی‌اش پروین است، نماد وجدان انسان معاصر ایرانی بر علیه همه چیز است. او همانطور که بر علیه مردسالاری متداول در جامعه پزشکی که نماینده‌اش در کتاب دکتر  راد است، طغیان می کند، بی‌اخلاقی‌های یگانه دوستش شهلا را نیز برنمی‌تابد. او حتی سیاست‌زده‌گی ضد‌اخلاقی انسان معاصر ایرانی را هم که نماینده‌اش دکتر کیان است تاب نمی‌آورد.  پروین از همان زنانی است که برخی شیرزن خطابش می کنند، برخی او را غیر عادی می دانند و می‌خواهند به کمک‌اش بیایند و برخی دورادور او را ستایش می‌کنند و او را به عنوان زنی مستقل و پاک به رخ شوهران بدگمان‌شان می‌کشند تا شاهد مثالی بیاورند برای  پاکی زن ولی غیرعادی بودن او را نیز گوشزد می‌کنند تا نکند شوهرشان هوایی شود. پروین  که یک تکنیسین رادیولوژی است، درون‌بینی عمیقی نسبت به جهان اطراف‌اش دارد. او مانند یک عکس رادیولوژی آن چیزهایی را نشان می‌دهد که دیگران با دماغ سربالا از کنارش عبور می‌کنند تا نکند بوی گندش آزارشان دهد. کتاب  آنیش به اعتقاد من خطابه‌ای آنارشیستی  است ولی نه از آن قسم آنارشیسمی که در محفل بازی‌های سیاسی احزاب سیاسی اروپایی به عنوان کاتالیزور عمل می‌کند. خطابه‌ای آنارشیستی بر علیه انسان معاصر است.  انسانی که در جهالت قوم پرستی  و در بی‌خردی فسادی که حتی فدراسیون‌های ورزشی‌اش را فراگرفته با لاپوشانی و شرایط پذیری عمل می‌کند. در کتاب آنیش ما از یک طرف با جامعه پزشکی ایران سروکار داریم ، از یک طرف با ورزش و مناسبات حاکم بر آن در فدراسیون های ورزشی و ازطرفی دیگر با آذربایجان  و گرایشات قومی  که در دهه اخیر گسترش پیدا کرده است.

پروین دختر 35 ساله مجرد که توان  تحمل نگاه حقیرانه نامزدش  دکتر راد به زنان را ندارد، به یک بیمارستان در شهر کوچکی در آذربایجان پناه می‌برد، خانه‌ای  کوچک و قدیمی در این شهر از پدرش  به او ارث رسیده است. کتاب آنیش روایت زندگی پروین در این شهر است. هرچند برگشت‌هایی به تهران هم دارد. از نگاه با زاویه‌ای دیگر این کتاب مقایسه‌ای بین تهران و شهرستان‌های کوچک نیز هست. در همسایگی او یک خانواده چهار نفره کارگری زندگی می‌کنند. آراز نانوا است و آتلی در کارخانه چرخ‌خیاطی کار می‌کند و مادرشان از شیر، سرشیر و پنیر درست می‌کند ومی‌فروشد. آراز و آتلی از قهرمانان کیک بوکسینگ در سطح ملی هستند، خواهر نوجوان‌شان آیدا، حلقه ارتباط  این خانواده با پروین می شود.  از طرفی دکتر کیان فارغ التحصیل پزشکی از آمریکا که گیاه خواراست دلبسته پروین می‌شود!

آنیش همانند رمان هیاهوی کوهسار دارای ساختار دوار است. هرچند این کتاب  درون‌مایه‌های فلسفی متنوع تری را نسبت به هیاهوی کوهسار به ما نشان می‌دهد ولی به لحاظ تکنیکی، کتاب ساده تری است. زبان روان هیاهوی کوهسار به مراتب در این رمان روان تر است  و این بیانگر این واقعیت است که خانم منتظرظهور به زبان منحصر به فرد خودش به عنوان یک  نویسنده رسیده است. زبان بسیار روان و به دور از تکلف خانم منتظرظهور این گمان را ایجاد می‌کند که روان خوانی  رمان، نشانه ساده بودن مفاهیم مورد نظر نویسنده است، ولی پیچیدگی غیر قابل باور داستان و بن‌مایه‌های فلسفی و اجتماعی  آن ما را سردرگم می‌کند. با توجه به تنوع و وجود حرکت در داستان ، نوع خوانش داستان بسیار با اهمیت است. طوری که  می توان آن‌را به عنوان رمانی با مضمون عاشقانه ، رمانی در مورد پان ترکیسم و قوم گرایی ، رمانی در مورد ورزش و مناسبات حاکم بر فدراسیون‌های ورزشی ، رمانی در مورد تفاوت زندگی در شهرهای کوچک و تهران و یا رمانی سیاسی در مورد گرایش عمومی به سیاست و سیاست زده‌گی جامعه ایران دانست. نقطه اوج رمان تمایل دکتر کیان گیاه خوار و تحصیل کرده آمریکا به کاندید شدن در شورای شهر و حمایت رئیس بیمارستان از او است. نحوه تامین نیازهای مالی برای این منظور از جذابیت‌های  سیاسی رمان است.

با سپاس فراوان از دوست عزیز روبرت هوگو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 18:2  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر