يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





سه‌شنبه‌ها با موری
نوشته: میچ البوم / ترجمه مهدی قراچه‌داغی
نشر البرز/ چاپ نهم 1390/ 176 صفحه
«یک آموزگار برابدیت اثر می‌گذارد و هرگز نمی‌تواند بگوید که نفوذش درکجا متوقف می‌شود. – هنری آدامز»
بعضی کتاب‌ها هم هستند تا امید بدهندو روش بهتری برای مقابله با مشکلات پیش روی مان بگذارند. ترجمه و تالیف‌های آقای قراچه‌داغی همه با زیربنای روانشناسی در این راستا گام بر‌می‌دارند.
روزی دوست سانته‌ایست‌ام (سلامت گرا) در فیس بوک سؤال کرد:«چرا در نوشته‌هایم یأس و خشم هست؟ در حالی که مردم به امید و خوشبینی نیاز دارند.» گفتم:« آیا جایی برای خشم و یاس نیست؟» گفت: «هست، ولی نویسنده موظف است امید وشادمانی ببخشد.» گفتم: «من چنین وظیفه‌ای برای خودم قائل نیستم. این وظیفه‌ی روانشناس‌هاست، نه داستان‌نویس‌ها. تنها تعهدی که برای خودم قائلم، تعهد به اندیشه و احساسم و صداقت است.»
حالا یاد دوست سانته‌ایستم هستم. سه‌شنبه‌ها با موری داستان دیدارهای میچ – خبرنگار ورزشی موفق با موری-استاد معروف جامعه شناسی است که می‌داند به زودی خواهد مُرد. موری دچار بیماری ALSشده و مدام عضلات و اعصاب بدنش تحلیل می‌رود و اندامش یکی یکی از کار می‌افتد. این تحلیل رفتن از پاها شروع شده و به دستها و شنوایی و بینایی و بلع و...می‌رسد و تا مرگ بیمار پیش می‌رود.
«گاه در کافه تریا به اتفاق غذا می‌خوریم. با کمال خوشوقتی باید بگویم که آدم بیعاری است. از من که تنه لش‌تراست. به جای این که غذا بخورد، حرف می‌زند. با دهان باز می‌خندد. مرا خوشحال می‌کند. در تمام مدتی که او را شناختم به دوکار راغب بودم : این که او رادر آغوش بکشم و دیگر آن که دستمال سفره‌ای به او بدهم.»
اما موضوع داستان، نحوه برخورد موری با بیماری و مرگ است، مواجه‌ای منطقی و مثبت که بوی زندگی و کشف و تحقیق از مرگ بعنوان بخشی از هستی دارد تا بوی نابودی. موری از احساس و کشفیاتش در وضعیت جدید با دانشجوی قدیمی‌اش گپ می‌زند.
موری حالا که از انجام کارهای ابتدایی‌اش نیز عاجز شده، اعتراف میکند که گاهی صبح ها حسابی گریه می‌کند و بعد تا هنگام شب اصلا غمگین نمی‌شود و سعی می‌کند زندگی کند. او دیگرگونه به مشکل وابستگی در هنگام بیماری نگاه می‌کند: «می‌دانی، حالا وقتی مرا دمر می‌کنند تا برای جلوگیری از زخم شدن بدنم به پوستم کرم بمالند لدت می‌برم. وقتی صورتم را می‌شویند لذت می‌برم...انگار به دوران کودکی بر می‌گردم. کسی حمام‌ات می‌کند. کسی از زمین بلندت می‌کند. کسی تمیزت می‌کند. همه می‌دانیم که چگونه کودک باشیم. در درون همه ماست... همه می‌خواهیم به روزهایی برگردیم که از ما مراقبت می‌کردند. به ما توجه بی‌قید و شرط می‌کردند. اغلب ما به اندازه کافی مشمول این مهر و عشق واقع نشدیم.»
میچ هر سه‌شنبه کیلومترها راه می‌آید تا موری را ببیند که شانزده سال قبل استاد و مربی‌اش بوده. موری استادوار پاسخگوی سؤالات میچ وده ها دانشجوی دیگر در مورد عشق، دوستی، تنهایی و... است. و این سؤال و پاسخ دادن‌ها و دیدارها او را زنده نگه‌می‌دارد زیرا هنوز احساس مفید بودن می‌کند.
«- اما روزهایی هم هست که افسرده‌ام ...بدون دست‌هایم چه خواهم کرد؟ وقتی نتوانم حرف بزنم؟ زیاد نگران بلعیدن نیستم. می توانند با لوله به من غذا بدهند. مهم نیست. اما صدایم، دست‌هایم، این ها بخشی ضروری از من هستند. با صدایم حرف می‌زنم با دست‌هایم حالات درونم را بیان می‌کنم. این گونه در خدمت دیگران هستم.
کاپل پرسید :- وقتی نتوانی حرف بزنی چگونه می توانی خدمت کنی؟ موری شانه هایش را بالا انداخت. - شاید همه از من سؤالاتی کنند که به جواب بله و نه احتیاج داشته باشد.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 14:52  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

«دُزده کشی» منتشر شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 16:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

نامزدهای دریافت چهاردهمین جایزه‌ی «مهرگان ادب» معرفی شدند.

هیأت داوران دوسالانه مهرگان ادب (سیزدهمین و چهاردهمین دوره) از میان 143 رمان، نوولت یا داستان بلند و از میان 168 مجموعه داستان کوتاه که در سال‌های 1390 و 1391 در ایران منتشر شده است، فهرست نامزدهای دریافت جایزه را  اعلام کرد که «هیاهوی کوهسار»   نیز در بین چهارده رمان نامزده شده ، دیده می‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:51  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






در حسرت جاودانگی
نگاهی به رمان «کافور پوش»/ عالیه عطایی/نشر ققنوس/ 184 صفحه/چاپ اول:1393

فریبا منتظرظهور:
«آبجی گم شده! به همین سادگی – خبری از خواهر زیبا و مهتابی‌ام نیست.»
قصه‌ی اصلی و لایه‌ی اول  در همین جمله‌ی آغازین کتاب گنجانده شده‌است. برادری در واقعیت و خیال به جستجوی خواهر دوقلوی خود می‌رود.
« دلم بدجوری هوایت را کرده آبجی. بیا با هم برویم دکتری که بتواند جفت ما را از ته حلقوم سگ در بیاورد، بیا انتقاممان را بگیریم. بیا درباره‌اش با هم حرف بزنیم. این بار من و تو تنها. بدون نگین...بدون نگین و بابک و ساناز و همه دلسوز‌هایمان.»
راوی داستان مانی- مهندس برق 33 ساله‌ای در شرق تهران است  که پدرو مادرش از شهرستان به تهران- شهر هزار رو مهاجرت کرده اند .
« شما از مهاجرت به تهران چه می‌دانید؟ خبر دارید که چقدر طول می‌کشد تا آدمها یادشان برود اینجا دهاتشان نیست؟چقدر زمان می‌برد که بفهمند اینجا هیچ کس بزرگ نیست،همه کوچکند و سفره‌هاشان کوچک پهن می شود، اندازه خودشان و دو تا بچه. نه شما نمی‌دانید...»
رمان نثر روان و پر کششی دارد، تؤام با زبانی سلیس و لحنی معترض و پرسشگر. عدم تغییر زاویه دید و مونولوگ محوری و دیالوگ‌های محدود، ما را با صدای بلند راوی مواجه می‌کند، هرچند صداهایی مبهم از دوست راوی - بابک، و آبجی و برادر ناتنی‌شان-یعقوب می شنویم.
داستان اوج و فرودهای متعدد و شخصیتهای اصلی و فرعی متعدد ندارد و این موجب نظم و عدم گیسختگی اثر شده و همه چیز با حساب  و فکر شده پیش می‌رود. زن‌های داستان نوعی میل یا جبر به ویرانی دارند، مادری که موقع زا می‌میرد، زنی که خودسوزی می‌کند، دختری که گم می‌شود، زنی که از همسرش جدا می‌شود.
گره اصلی داستان در دومین لایه، نازایی و عدم جاودانگی است، نوعی نابودگی. به گمانم فلسفه‌ی غالب اثر فلسفه‌ی یونگ است که ردپای آن را در جا جای رمان مشاهده می‌کنیم. جستجوی نیمه‌ی دیگر خود، میل به جاودانگی، ضمیر نیمه خوداگاه ، چنگ زدن به گذشته .
« تو دنبال نیمه‌ی گمشده خودتی مانی، این سرگشتگی انسان معاصره. » صفحه 130
 در روانشناسی یونگ  انسان ازلی، نر- ماده یعنی دو جنسی بوده است. افلاطون در رساله‌ی ضیافت می‌گوید: خدایان نخست انسان را به صورت كره‌ آفریدند كه دو جنسیت داشت. سپس آن را به دو نیم كردند بطوری كه هر نیمه‌ی زنی از نیمه‌ی مردش جدا افتاد ، از این رو است كه هر انسانی به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی یا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نیمه‌ی گمشده‌ی اوست در حالیكه نیمه گمشده هر انسان درون خود اوست.
در فلسفه یونگ جاودانگی و بی‌مرگی آرزوی بشر است . در کافورپوش ، عدم جاودانگی تبدیل به گره داستانی می شود. 
يونگ درباره ضمير نيمه خودآگاه می گوید: «گاهی مي‌شود كه ما می‌بينيم، می‌شنويم، احساس ميیكنيم و می‌چشيم بی‌آنكه متوجه باشيم. دريافت‌های حسی نيمه خودآگاه نقش مهمي در زندگي روزمره ما ايفا می‌كنند و بی‌آنكه خودمان متوجه باشيم بر روی واكنش‌هايمان در برابر رويدادها و مردم اثر می‌گذارند...»
در امتداد داستان، مانی در ضمیر نیمه خوداگاه حرکت می‌کند.
نویسنده از کلیشه‌ها گریزان نیست و به جای فرار و حذف کلیشه‌ها، از آنها درجهتِ واقعی شدن داستان بهره می جوید. مانند بستر اصلی داستان که نقصانی ژنتیکی است، وجود نامادری که مهرش به دل مانی نمینشیند و با تمام تلاشش همان جانشینِ مادر است، مهاجرت به تهران که دلچسبِ مهاجر نیست، تحصیلات و کتاب و شعری که بر خلاف انتظار موفقیت به دنبال ندارد، اینها همه گرچه کلیشه محسوب می شوند اما نویسنده  در جهت معنابخشی به داستان و ساختِ لایه ی رویی از آنها بهره می جوید.
کافورپوش برخلاف بسیاری از آثار نشر ققنوس که قصه محور هستند،  در زمره آثار ذهنی به شمار می رود و مخاطب آن خاص است و کشمکش‌های آن درون فردی است نه کشمکش های بیرونیِ فرد با جامعه یا افراد دیگر.

*

 سایر کتاب‌هایی که درباره شان نوشته‌ام  را می‌توانید « این جا »  بخوانید. معرفی‌ها صرفا در وبلاگ و صفحه فیس‌بوکم منتشر شده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 13:45  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

کفه‌های ترازو را میزان کنید. کدام فجیع‌تر است؟ آن‌که از سوختگی جان داد، آن‌که با سوختگی ماند، آن‌که صبح اعدام شد، آن که با چاقو کشته شد، آن که اعتراض کرد و زندانی شد، آن که دخترش اعدام شد، آن که پدرش به قتل رسید، یا آن که با ترس ماند؟ کفه‌های ترازو را میزان کنید... می‌خواهیم رنج را اندازه بگیریم...

3آبان93- فریبا منتظرظهور

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 6:27  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






آتجان كنارم می‌آید... پاشو! ...تو ديگه بزرگ شدي! مرد شدي! مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! تماشا کردی چطوري زدمش؟...  تو هم  بايد ياد بگيري كه بزني.... مثل اون آرکا ترسو نباش! ... شیر باش... مادر گفت آتجان عقل از سرش پریده... یادش رفته کی بوده...  چاقو را از جيب شلوارش بيرون می‌کشد و زیر گلوي آهو می‌گذارد و... حالا راحت شد!... اسم مادرم سایا بود... یعنی نعمت... مادر نعمت بود... وقتی رفت... همه چیز رفت... آرکا عاشقش شده بود...توی ایل ... شاخ‌هاي كوچولوش رو ببين! ...سایا ایلیاتی بود و سوارکاریش زبانزد ایل...آرکا به بچه‌های ایل خواندن نوشتن درس می‌داده... تا این که آمدند شهر زنجان و... فقط زوار آرکا در نرفت... سایا هم خمیده شد... خسته و نحیف و کم حرف ...باید دقیق نگاش می‌کردی تا زن ایلیاتی سوار کار را دوباره پیدا کنی... بيا... بهش دست بزن... مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! ...

( از رمان دُزده‌کشی )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






دانایی رنج است، و اما چیزی است در ردیف نان و آزادی

مویهء زال (رمان) / احمد آقائی

انتشارات رواق/ سال 1357/  123 صفحه

با پاهای زخمی توی قطار ایستاده‌ام و  نفرت و خشم بالا می آورم. زنی عرب تکه‌ای نان می‌دهد و مردی عینکی کمک می‌کند تا بنشینم  و می‌‍‌‌گوید « چیزی نیست، جن زدگی است.»

جن زده نیستم، تلخی چشیده‌ام،  فقر و گرسنگی. از شش سالگی مهر پدر ندیده‌ام. تمام کودکی و نوجوانی‌ام کارگری کرده‌ام. ناله‌های بی‌کسی و رنج مادرم را دیده‌ام. شوریده‌ام. فرحان نامی عمویم بوده و جای پدرم و جای تمام نداشته‌هایم. راست و ناراست را از نو برایم تعریف کرده و واژه‌ای به نام آزادی را او در سرم کاشته.  من فقط آبش داده‌ام.

حالا ندارمش. فرحان را ندارم و آشفته و تنهایم. زیبنده را هم ندارم. همراه با واژه آزادی، زیبنده تنها زن زندگی‌ام هم توی سرم رشد کرد. هی گفت از سرت بیرونم کن! اما نشد. هر چه کردم بیرون نشد. درون سر او هم فرحان نهالی کاشته‌بود. حالا ندارمش. مثل همه‌ی چیزهای دیگری که ندارم.

«نمی دانم چرا ناگهان تلخی تنهایی مثل یک غدهء سرطانی بیخ گلویم پنجه کشید. نه خانه و لانه ای داشتم که بروم و کپهء مرگم را بگذارم و نه توی این دنیای گل و گشاد کسی دلواپسم بود. – از متن کتاب»

راوی داستان "مویهء زال" مردی‌ست تازه از زندان سیاسی رها شده، بی‌کار و بی‌جا و بی‌پول که سوار بر قطار،  گذشته را بریده بریده و بی‌نظم مرور می‌کند. داستان در سالهای شروع جنگ جهانی  دوم و حمله متفقین  به ایران  یعنی حدود سال 1321 در خوزستان می‌گذرد. مویه زال نمونه خوبی از نگارش به سبک سیال ذهن است.  لحن عاشقانه و سوزناک و زبان نیمه رسمی است و گاه شاعرانه می‌شود. مویه زال در سال 1348 به رشته تحریر درآمده اما  سال 1357  توانسته منتشر شود.

« گفت:آن روز که به سراغ طبال دهکده می رفتی، ناظم سیاهی به سیاهیت می آمده و بعد دیگر نمی‌دانم چطور شد. همین قدر می‌دانم، دمر که خوابیده بودم آجان می زد.

و قطار با سرعت سرسام آوری هلهله می کرد و من هنوز توی خودم بودم. و هی از پله وآسانسور این شرکت و آن شرکت و آن اداره بالا  رفتم و هی تک تومنی توی دست مستخدم‌های دم در گذاشتم و تا آنجا هم که توانستم پول قرض کردم و به این و آن دادم و آنها هر روز مرا سردوانیدند. و حالاهمش توی این فکر بودم که چطور پول مسافرخانه را بپردازم؟ و سیگارهایم تمام شده بود. و سرم داشت مثل یک کدوی کرم خورده، پوک می شد. و من هنوز دستم توی خم بود و قوطی کبریت زیر انگشت‌های انتقام جویم می‌پوسید و از هم می‌پاشید و کلمات صبر و حوصله هنوز لقلقهء  دهان این وآن بود و آن وقت من به منصور گفتم: این شب آخره که همدیگر را می بینیم. شاید رفتم زیر این چرخهای قطار له و لورده شدم  و دیگه برنگشتم. کسی چه می‌دونه؟ . باز روی همدیگر را بوسیده بودیم  و سرچهارراه از هم جدا شده بودیم. و من مرتب فریاد می زدم: آهای شیره‌ای و شاعر دیگر بس است. دست از این چله نشینی و برج عاجتان بردارید، مگر نمی بینید قطار سر ایستادن ندارد؟ - از متن کتاب »

نوشتن به روش سیال ذهن گرچه جذاب است، اما به دلیل ارئه‌ی گسسته‌ی داستان، خوانش دقیقی را می‌طلبد چرا که این احتمال وجود دارد  خواننده قطعات را درست کنارهم نچیند و در دریافت داستان و معنا دچار سوءتفاهم شود.

مویهء زال بر اساس دغدغه‌های اجتماعی سیاسی شکل گرفته است، شخصیت‌پردازی راوی و فرحان کامل و کافی اما دیگرانی هم به داستان وارد می‌شوند که به دلیل گزینش سبک سیال ذهن امکان شخصیت‌پردازی انها بطور کامل ممکن نیست و آنها سایه وار وارد و خارج می‌شوند. 

احمد آقائی داستان‌نویس متولد سال 1315 دراهواز، نویسنده رمان "شب گرگ"، رمان "مويه زال"، مجموعه داستان "در مرز سياهی‌ها"، "برهوت"، "چراغانی در باد"،  دی‌ماه 1383 بر اثر ایست قلبی درگذشت.

نشر به نگار به مدیریت خانواده ایشان در سالهای اخیر فعالیت خود را در زمینه ادبیات داستانی با جدیت بیشتر پی گرفته است.

 

سایر کتاب‌هایی که درباره شان نوشته‌ام  را می‌توانید « این جا »  بخوانید. معرفی‌ها صرفا در وبلاگ و صفحه فیس‌بوکم منتشر شده‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 21:21  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

نه! تو هرگز نمی‌میری
 نه خودکشی کردی، نه خودسوزی، نه ناله و زاری و نه فرار !
به هیچ حقارتی تن ندادی
انسان‌گونه
ایستادی و جنگیدی
نه برده وار، چشم بسته!
به واژه‌ی جنس دوم خندیدی و به تمام  جراح های زیبایی
به تمام  جریان‌های جاری در جهان مدرن خندیدی
به مغزهای پوسیده شلیک کردی
نه! تو هرگز نمی‌میری
فرمانده...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 12:8  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






از رمان « آنیش» / نشر به نگار / فریبا منتظرظهور /چاپ اول1392

گوسفند قهوه‌اي رنگي را به درخت کوچه بسته‌اند. مرد درشت هيکلي با سبيل‌هاي نازک و لب خندان، گوش گوسفند را مي‌کشد. آبش مي‌دهد، اما حیوان نمي‌خورد و رويش را برمي‌گرداند. کسي مي‌گويد:«زودتر! خسته‌ايم!»  مرد چاقو را روي گلوي حیوان می‌گذارد.  زني نحيف که روسري گلدار به سر بسته و روپوش خاکستري کهنه‌اي پوشيده بالاي سر داماد اسپند دود مي‌کند.  خون روي زمين جاري مي‌شود. داماد اسکناسي از جيب کتش  بیرون می‌کشد و به زن مي‌دهد. گل سرخ کوچکي روي زمين مي‌افتد. داماد کفش ورني سياه‌اش را روي خون مي‌گذارد. صلوات مي‌فرستند. داماد لبخند مي‌زند. بر‌مي‌گردد و به عروس اشاره مي‌کند که بيايد. زن نحيف روي سر عروس اسپند دود مي‌کند. عروس دامن لباسش را جمع مي‌کند، دست در دست داماد، پاشنه‌هاي کفش‌هاي سپيدش را روي خون سرخ و تازه‌ي حيوان مي‌گذارد. داماد اسکناس ديگري به زن مي‌دهد. ردباريکي از خون تازه در کوچه روان مي‌شود. دختر بچه‌هاي سپيدپوش لي‌لي كنان از روي باريکه خون مي‌گذرند. ورجه وورجه مي‌کنند. یاد آيدا می‌افتم و گوسفندهايش. شیر دوشیدن‌اش و شعرهایی که به‌ ترکی می‌خواند.

«دمت را تکان مده/ سرورویم را کثیف نکن/ بگذار شیرت را بدوشم/ و زود آغوز درست کنم»

 حالا بدن گوسفند يک طرف است و سرش طرف ديگر. دختربچه‌اي كه توي سالن گريه مي‌كرد، مبهوت ايستاده و به گوسفند نگاه‌مي‌كند. مادرش با زني که اسپند دود مي‌کرد شربت آورده و به مهمان‌هایی که توی حياط ايستاده‌اند، تعارف مي‌کند.  دستم را مي‌برم که ليوان را بردارم، اما يادم مي‌آيد به گوسفند هم چند دقيقه‌ي پيش آب دادند. ليوان از دستم مي سُرد  و روي کاشي‌ها خُرد مي‌شود.

«دمت را تکان مده/ سرورویم را کثیف نکن/ بگذار شیرت را بدوشم/ و زود آغوز درست کنم»

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 23:53  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






رها کن خانه را از خاک بنویس
به مردان از دل بی باک بنویس
قلم در هر دو چشمانم فرو بر
به اهل ساحل از کولاک بنویس

شیون فومنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 10:7  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

به زودی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر می‌کند

166صفحه /  قیمت 80000 ربال / قطع رقعی

 

دزده کشی

 

دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد را دُزده‌کُشی گویند.

پشت جلد:

با آرامش شروع شده است، مثل زندگي که اول روي خوش‌اش را نشان مي‌دهد و تشويقت مي‌کند تا پيش بروي و بعد روي ديگرش را خواهي ‌ديد که  حريف مي‌طلبد. انگيزه و اراده و عشق هم داشتي باشي، بعضي درد‌ها را تاب نمي‌آوري.  زودتر از آن‌که فکر کني پير مي‌شوي،  در بيست يا سي‌سالگي حتي.

«پاهايم مي‌لرزد. نمي‌ايستم. حرفي نمي‌زنم. ترسيده‌ام. ترسيده و حقير شده‌ام. حقارت را پذيرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را مي‌دهم، زندگي‌ام را مي‌خرم.  راهوردي شمرده و با‌حوصله حرف مي‌زند. چيزهايي از همان‌ها که برايش تعريف کرده‌ام. مظلوم و طبيعت‌دوست و جان‌برکف براي وطن، معرفي‌ام  مي‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم مي‌دهد... به چه روزي افتاده‌ام!»

اطلاعات بیشتر :

http://ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=256

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:23  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






به احترام و دعوت چند تن از دوستان عزیزم :

کتاب ها مثل انسان ها از کودکی وارد زندگی من شدند. هرگز شیء نبودند . هر کدام تاثیری گذاشتند و رفتند. وقتی نام هایی را گزینش می‌کنیم بی‌شک نام های بسیار زیادی را از قلم می اندازیم، در نتیجه کتاب‌هایی که نام می‌برم برترین کتاب‌های زندگی من نیست. آنهایی است که همین امروز به نظرم روی گوشه‌ای از کار و ذهنم تاثیر گذاشته‌اند و در کنار هر نام تاثیری را که گرفته‌ام می نویسم.
علاوه بر کتاب هایی که ازشان یاد می‌کنم اشعار احمد شاملو، خیام ، شمس لنگرودی ، شاعران عرب زبان مانند نزار قبانی و غاده السمان ، داستان های کوتاه صادق چوبک و صادق هدایت و جمال زاده و گونترگراس و کتاب های صمد بهرنگی و نادر ابراهیمی روی من تاثیر گذاشته اند.

1- زندگی جنگ و دیگر هیچ / اوریانا فالاچی / ترجمه لیلی گلستان
فکر میکردم دیر شد. افسوس می خوردم. اما با خواندن دوباره اش در سی و پنج سالگی به این یقین رسیدم که برای نوشتن هنوز وقت دارم . چون فالاچی در همان سن و سال من آن را نوشته بود . و در عین حال سبک گزارشی کتاب برایم که آن روزها خبرنگار بودم و چندان علاقه ای به زبان داستانی و تخیل نداشتم جذاب بود.

2- شیدایی لُل.و.اشتاین/مارگارت دوراس/ قاسم روبین
دوراس به نظر من متفاوت با نویسندگان دیگر است. در سالهای آغازین نوشتن کتاب هایش را نتوانستم بخوانم. به نظرم پرت و پلا، و پیچیدگی‌هایش تصنعی بود. اما در دو سه سال اخیر مسحور کارهایش شدم. جایی خواندم خودش گفته : با حرف های من یا ارتباط می‌گیرید یا نمی‌گیرید . و انتظار ندارم همه ارتباط برقرار کنند.

3- چشم گربه / مارگارت آتوود / مترجم سهیل سمی
صمیمیت، صداقت و عبور از مرز خود پنهانکاری را در این کتاب آتوود درک کردم. جراتی که دلم می خواهد داشته باشم.

4- ماندارن ها / سیمون دوبووار / ترجمه پرویز شهدی
ماندارن ها فضای ادبی و روشنفکری فرانسه را برایم ترسیم کرد. این کتاب رادوست دارم.

5- خرمگس/ اتل لیلیان وینیچ / ترجمه خسرو همایون پور
خرمگس به نظرم کتاب خاص و عمیقی است . و این که نویسنده اش یک زن بود حیرت زده‌ام کرد. در کتاب هیاهوی کوهسارم از آن در بینامتنیت ها استفاده کردم.

6- فضیلت های ناچیز/ ناتالیا گینزبورگ / ترجمه محسن ابراهیم
ناتالیا گینزبورگ ماهرانه درون آدمی را واکاوی می‌کند و بی محابا از آن می‌نویسد. حدو مرزی برای عیان کردن مناسبات ندارد.

7- زنان بدون مردان / شهرنوش پارسی پور
ازرمان های زیبای زبان فارسی . ترکیبی از عشق و سیاست و جامعه. من عاشق آن زن داستان هستم که خیاطی میکند ...

8- جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی
زبان بسیار زیبا و شاعرانه اش باعث شد از این که قرار است فارسی بنویسم خوشحال شوم. زبان، سبک و ساختار این کتاب همتا ندارد .

9- دفترچه ممنوع / آلبا دسس پدس / بهمن فرزانه
در شروع کارم تاثیر داشت. وقتی خواندم فکر کردم نوشتن نجات بخش است . و شروع کردم به جدی تر نوشتن.

10-رگتایم / ای. ال. دکتروف / ترجمه نجف دریابندری
شتاب نثر، تکنیک ،دانش

11-علف ها آواز می خوانند / دوریس لسینگ / مترجم: دکتر زهرا کریمی
این رمان درباره تبعیض نژادی علیه سیاه پوست هاست، مثل بیشتر کتاب های دیگر دوریس لسینگ.
این اولین کتاب او در جوانی بوده. در نود سالگی وقتی از خرید برمی‌گشت خبر دادند نوبل برده...و جایزه به خاطر همین کتابش بوده. و فهمیدم هر کتاب هویت مستقل دارد. فهمیدم شاید اولین کتاب بهترین کتاب باشد یا دومی یا بعدی ها... و جایزه فقط یک شوخی مسخره است برای نویسنده.

12- مکس / هنری میلر / مترجم امید نیک فرجام
فهمیدم تعداد صفحات به کامل بودن ساخت و معنای یک داستان ارتباطی ندارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 11:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر