يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

" سیمین بهبهانی":

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم 
هجرش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دل نشین
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ،از غصه بیمارش کنم
بذری به پایش افکنم ،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،کالای بازارش کنم
گوید بیفزا مهر خود،گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای،چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم،جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها،بار دگر یارش کنم
چون یار شد، بار دگر کوشم به آزاری دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی: 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی 
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم 
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام 
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان 
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی 
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم 
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ 
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم 
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم 


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی: 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی 
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی 
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی 
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا 
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست 
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست 
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین 
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست 
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان 
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست 
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی 
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست 
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی 
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ 
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی 
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست 
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال 
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


پاسخ م کیا به رند تبریزی،ابراهیم صهبا و سیمین بهبهانی:

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند
این ننگ صهبا را به جان از دوستان پنهان کند
گفتی که تو دلداده ای؟بَهر بلا آماده ای؟
وانگه که رو تابانده ای،این کار، سست پیمان کند
مردی که با مویی جفا ،رویش بتابد از وفا 
ننگت به دامانش خدا،نامرد بُوَد که آن کند
مغبون شدی ای زر ستان؟این رسم سودا است جوان
سوداگری با دلبران سود و زیان حیران کند
شرمنده ام سیمین من،از روی تو،از جنس زن
کین رسم صهبا در سخن،غم را به دل مهمان کند
ای رند تبریزی قیام،پرهیز از افکار خام
در بازیِ عشقی تمام،کِی فکر آب و نان کند؟
پیش رخ سیمین بران،صهبا کجا؟زیبا کجا؟
می را کجا؟مینا کجا؟این اندر آن جولان کند
ما عاشقان از ناصحان ،بیزاریم،این را بدان
این گفتگو اندر میان،می در گلو نالان کند
ترکان نباشند اینچنین،زان هرچه دیدم در زمین
بودند متین و نازنین،این کار را نادان کند
سیمین ببین،ماه برین،ای دلبر ای نازنین
از بین مردان زمین ،این تن تو را سامان کند
گر دل من ات مِنّت کند، بر بوسه ای همّت کند
معلول را علّت کند،یاریِ در میدان کند
جانم ز تن بیرون رود،رنگ شرف از دل بَرَد
صد دل به نرخ کفر خَرَد،در پای تو قربان کند
گر رانی ام از کوی خود،ار پیچی ام چون موی خود
گویم بخود:بیخود که خود،انگشت بر دندان کند 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 10:42  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






دستش با قلم مو و رنگ در سکوت جادو می‌کند. گاهی حس می کنم اسیر و عاشق آقای صباح شده‌ام. این طور مواقع چشم از دستش می‌گیرم و صورتش را نگاه می‌کنم. چشمان طوسی رنگ و مهربان، خطوط درهم صورتش، بدن نحیف و خمیده و عمق عشقش را به نقاشی و زنی که دیگر نیست می‌بینم. آن وقت مطمئن می‌شوم که او برای من چیزی بیش از یک مرد و پدر یا پدربزرگ است. 
اولین نقاشی من منیر بود که می‌خندید. می‌خواستم مطمئن شوم که جان دارد . پس تمام رگ های صورتش را کشیدم. و درونشان خون سرخ ریختم. سعی کردم سایه ای از استخوان جمجمه‌اش را بدون این که شکسته باشد بکشم. موهای بلندش مانند پیچک دورتادور صفحه را پوشانده بود. پشت سرش درخت های نخل کاشتم. 
آقای صباح گفت:« شاهکار کردی دختر!»

از داستان «دست هایش»
در مجموعه داستان : هرازگاهی بنشین / فریبا منتظرظهور
انتشارات مروارید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 7:8  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

گفت: « در مسکو نزدیک برج سوخاروا در کوچه‌ی دور افتاده‌ای پاییز امسال زنی مست را دیدم. درست لب پیاده رو افتاده بود. از حیاط خانه آبی کثیف بیرون می ریخت و زن درست وسط این آب گندآب دراز کشیده بود. غر می زد. دست و پایش را تکان می داد و در کثافت‌ها پهلو به پهلو می شد. اما نمی‌توانست بلند شود.»

لرزه ای بر اندامش افتاد. چشمانش را باریک کرد. سر را تکان داد. و آهسته دنباله‌ی حرفش را گرفت: «زن مست وحشتناک‌ترین و نفرت انگیزترین موجود است. می خواستم به او کمک کنم تا بلند شود، اما نمی توانستم چندشم می شد. سرتاپای زن چنان لزج و لیز بود که اگر دست به او می زدی حتی پس از یکماه شست و شو باز هم دست‌هایت پاک نمی شد. وحشتناک است. کنارش روی چهارپایه پسر بچه‌ای موبور و چشم خاکستری نشسته بود. اشک از گونه‌هایش فرو می‌افتاد. آب بینی خود را بالا می کشید و هق‌هق کنان مادر خود را صدا می‌کرد. زن دستانش را تکان می داد. خرناس می کشید. سرش را بلند می‌کرد و باز هم با سر توی لجن فرو می رفت.»

تولستوی مدتی ساکت شد. بعد نگاهی به گرداگرد خویش افکند. با ناراحتی آرام گفت: « بله، بله! خیلی وحشتناک است. شما زن مست زیاد دیده اید؟ زیاد؟ آه خدای من، در این باره ننویسید. لازم نیست.»

«چرا؟»

...«نمی دانم. همین جوری گفتم. آدم خجالت می کشد از پلیدی‌ها بنویسد. اما خوب چرا ننویسد؟ باید نوشت . درباره همه چیز باید نوشت... شما هم خواهید دید. وقتی پیر شوید و همه چیز همین گونه که هست باقی بماند. اشک خواهید ریخت. حتی بدتر از من...مثل ابر بهار...اما نوشتن! درباره‌ی تمام امور انسان‌ها باید نوشت. وگرنه آن پسرک موبور آزرده خواهد شد و ما را به این دلیل به باد سرزنش می‌گیرد که تمامی حقیقت را بازگو نکرده ایم. آری او بسیار سخت گیر است! »

 

ازکتاب " اعتراف من" ( خاطرات گورکی از لئون تولستوی )  / ترجمه دکتر فیروزآبادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:32  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

فقیر دختر دوازده ساله‌ای بود که اول مهر کنارم نشست و دستمال پارچه‌ای گلدوزی شده‌ی کوچک سفیدی از جیب روپوش بیرون آورد و تمام مدتی که معلم درس می‌داد با پارچه، کیف نو زرشکی براقش را عاشقانه پاک می‌کرد. فقر، پوست خشک و پر چروک صورت او بود. دخترکی که تمام مهر ماه سرش را یکوری نگه می‌داشت و چشمان ریز پر اندوهش را به پایین می‌دوخت و کیفش را نوازش می‌کرد. 
از کفش‌های ورزشی اهدایی خیرین پا می‌کرد و مراقب بود هیچ کس لگدش نکند تا مبادا خاکی شود. گوشه‌ی حیاط چنبرک می‌زد و کیف زرشکی براق را بغلش نگه‌می‌داشت.
فقر اندوه او بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 7:54  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 نشر روزنه / چاپ اول 1392 /192 صفحه

کتاب شامل بیست و دو فصل است. راوی اصلی بیشتر فصول  زن نویسنده موفقی به نام شیداست. شیدا می ترسد و داستان، روایت ترس‌‍‌های شیداست. فضا و شخصیت‌ها نمادین هستند. حدود نود درصد داستان در فضای بسته و خانه‌ی شیدا که نمادی از ایران است می گذرد. او زیر بار ترس و محرومیت از حداقل‌های یک زندگی( آب و برق و گاز) روز و شب‌اش را می گذراند و گاهی رؤیایش دوش گرفتن در امنیت و آرامش و شستن ظرف‌ها با آب فراوان و خوابیدن بدون وحشت از ورود آدمی بیگانه و بیمار است. در مجال‌های آرامشی که پیدا می‌کند، می‌نویسد  و تدریس می کند...نمادی از مشقت نوشتن برای یک نویسنده زن مجرد...  اما شیدا تلاش و تمایلی برای تغییر مکان زندگی از خود نشان نمی دهد و دلایل ماندنش برای مخاطب قابل قبول نیست. بیایید بپذیریم به دلایلی مانند عواطف، بی‌ پولی، بی کسی،  در این مخمصه گیر افتاده است و ادامه دهیم...
آدم های داستان یکی از دیگری حقیرتر هستند. تعدادی مرد داریم که تنها آدم قابل اعتنا بین‌شان راهنمای ترک «عزیز» است . مابقی : «مظهری فرد» دیپلمات فعلی و استاد دانشگاه سابق که عاشق استاد شهریار شاعر آذری است و آدمی سیاسی که ناگهان احساساتی می شود و از شدت شیفتگی به شیدا ناگهان احمقانه اشک می ریزد،  «کاوه» نویسنده خل وضع و همیشه نشئه‌ای که هر چه گیر بیاورد مصرف می‌کند و برای شیدا هم تریاک تهیه می‌کند و در عوض به قصه‌های شیدا گوش می دهد تا بعدها داستانش کند، «پسر سرهنگ» صاحبخانه شیدا که دیوانه ای گریخته از تیمارستان است و مهمترین عامل ترس های شیدا که تمام طول رمان همراه ماست، «نظام» زن باره‌ی ظاهر الصلاحی در اروپا که نغمه دوست شیدا را فریب می دهد، و «عزیز»  راهنمای ترکیه ای که عزیز است.
زن‌های داستان: «ژینوس» زنی تازه به دوران رسیده، متاهلی غیر متعهد با ویژگی‌های طبقه معروف به بازاری. «نغمه» که ظرافت طبع دارد و هنرمند است و در سفر به ترکیه باب دوستی با شیدا باز می‌کند و تنها اوست و دوستی‌اش و دلنگرانی‌اش که ارزش زندگی را نشان می دهد. « سامانتا» منشی مظهری فرد که لاغر و دراز است و کفش نارنجی لژدار پوشیده و آرایش تندی کرده و وقتی حرف می زند معلوم است کبرایی است که نامش را سامانتا گذاشته و جز وحشت و بی اعتمادی حسی در شیدا باقی نمی گذارد. «خانم دکتر» روانشناسی نادان که فقط می تواند در مورد ترس های شیدا بپرسد خودت چی فکر میکنی؟ و تنها زنی که شکوه و زیبایی و سادگی دارد زنی از قاهره -  شاگرد مظهری فرد است ...
گاهی ژینوس و نغمه و کاوه راوی می شوند اما روایت گر اصلی شیداست. و روایت های دیگران هم در خدمت شناخت شیداست.
و اگر تنهایی پرهیاهو، منگی و...( که در یک فضای محدود و حول موضوع محدود وول می‌خورند)  را رمان بدانیم بی شک خوف نیز رمان است. رمان خوف گرچه به ظاهر رمانی سیاسی است چون نمادی از ایران و ترس‌ها و زندانی بودن را نشان می‌دهد اما در واقع رمانی اجتماعی است و نظرات نویسنده را نسبت به جامعه خود و مردمانش در قالب داستان بیان می‌کند. جامعه‌ای متاسفانه بیمار که آدم‌هایش یا نمی فهمند یا قابل اعتماد نیستند و یا مفنگی هستند و شاید فقط یکی مثل نغمه پیدا شود که قابل دوست داشتن باشد و بفهمد اما همیشه دور و همیشه در سفر ....
رمان خوف نه تنها رمانی سیاسی نیست بلکه دهن کجی به سیاست و سیاسی‌هاست با هر گرایشی.
 بیست و یک فصل می‌خوانیم و می‌رسیم به آخرین فصل یعنی فصل بیست ودوم. ناگهان در چند صفحه نویسنده بازی را عوض می‌کند. مثل این که برای کسی قصه‌ای بگوئیم و بعد که شنونده تحت تاثیر قرار گرفت بخندیم و بگوئیم شوخی کردم!
آخرین فصل برای من نه باورپذیر بود نه پذیرفتنی. به نظرم بیست و یک فصل شجاعانه در مورد ترس بود، اما فصل آخر از روی ترس بود . ترس از جامعه ای که نویسنده با چاقوی تیز و ظریف جراحی  سراغش رفته و چرک و عفونت های زیرپوستی اش را نشان داده است . ترس از یکسان دیدن نویسنده و راوی که همیشه این خطر در روایت های اول شخص وجود دارد. این تکنیک از نظر من تحمیلی بر داستان بود.
و مهم ترین ویژگی رمان خوف، لحن نیش دار و مغرور شیدا، زبانی که خط قرمزهای راوی را با جامعه و قدرت به رخ می کشد و نثر پخته، زیبا، طناز، شاعرانه و بازیگوش نویسنده است. نثری چنان بازیگوش که بعد از خوانش کتاب، ترس در تن‌مان نمی‌ماند و شیرینی نثر خانم ارسطویی است که در ذهن مان باقی می‌ماند.
«یکی یکی باقلواها را برداشت  و آنها را چید توی یک بشقاب چینی و تمیز. بشقاب را برداشت  و رفت توی اتاق. پشت سرش رفتم و یکی از دو تا استکان‌هایی را که پر کرده بودم از چای، دادم دستش. عزیز نشست. مثل کسی که خانه خودش آمده باشد میهمانی. نعلبکی را گرفت دستش و دورو برش را پایید. پشت سر هم و تند درباره همه جای خانه اش توضیح می داد ولی به من نگاه نمی کرد... گذاشتم هرچقدر دلش می خواهد از رنگ و جنس در ودیوار خانه اش حرف بزند. چایش را سر کشید، گذاشت جلوش و دوباره شروع کرد به توضیح دادن درباره ان رنگ آبی‌یی که دوست دارد یک بار دیگر روی دیوارها کار کند. بالاخره چشم از درو دیوار برداشت و نگاه کرد به من.» صفحه 136 از متن کتاب

فریبا منتظرظهور- 29 تیر1393

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 20:58  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 چه چیز جذاب‌تر و لذت بخش تر از این که با کسی یا کسانی که می فهمند ، زندگی و جهان و انسان و داستان را می فهمند، در مورد جزئیات داستانی که نوشته ای وارد گفتگو شوی... هرازگاهی این لذت را تجربه می‌کنم... مثل امروز. 
و نمی دانم چرا یاد استاد فرهمند می‌افتم...و آن « بَه بَه » گفتن هایش که شاید فقط به خاطر دل من بود وبس...
کِی بود... یک ماه پیش ... دوماه... سه سال گذشت... 
گفت : امروز می‌رویم بیرون و فقط در مورد دکتر راد و دکتر کیان حرف می‌زنیم. 
گفتم : پس پروین چی؟
گفت: و از پروین و آن دختر کوچک بازیگوش...
گفت: راستی آن دخترک...کی بود؟
گفتم: کسی نبود. ساختمش...
بلند خندید...
در مسیر ، گفت: این خیابان... سمت چپ و... گفت: چند لحظه پیاده شو.
سر از خانه ای درآوردیم که عکسی از مادر ایشان بود. رفتیم تو. با کفش. 
قاب عکس را از روی تاقچه برداشت و گفت: این مادرم است. خیلی شبیه لیلی...( در هیاهوی کوهسار) می خواستم ببینی...
مادرش زیبا بود. خیلی زیبا. و آقای فرهمند پسر بچه کوچکی کنار مادرش. 
مادرش زود ...
ننشستیم. سرپا به صاحب خانه معرفی ام کرد. و نسخه چاپ نشده آنیش را به ایشان داد که کنجکاو بود مرا بیشتر بشناسد. 
شرم کردم بگویم: هنوز چاپ نشده...
خودش فهمید. گفت: آقای... هنرمند است و بسیار متشخص...
بعد رفتیم رستوران ایتالیایی و اسپاگتی خوردیم. من و همسرم و آقای فرهمند. 
دیابت داشت. دور از چشم خانمش اسپاگتی مفصلی سفارش داد. دور از چشم ایشان یواشکی شکلات می خورد...
گفتم: کاش ایشان هم بودند
گفت: هم سلیقه نیستیم. اما عاشق هم هستیم...
می دانستم. 
و سه نفره بحثی داغ در مورد دکتر کیان راه انداختیم...به سعادت بشر رسیدیم و... از آن آدم هایی بود که واژه و وقت هدر نمی داد. دو جمله می گفت و برای یک ماه برای فکرکردن موضوع داشتی...و طرفدار پروپاقرص ایجاز بود... 
لذت نوشتن در رسیدن به این ساعت و لحظه هاست. برای رسیدن به این آدمهاست. برای پیدا کردن شان. دیدن شان ... همین لحظه های گفتگو...
لذت نقاشی کردن به آن لحظه ای است که مردم جلوی تابلویت می ایستند و با هم وارد بحث می شوند و به توافق در مورد اثرت نمی رسند...لذت موسیقی در سکوتی است که موقع نواختن در بین جمعیت می شنوی. لذت عکاسی در چشمان خیره ی تماشاگر است.
وقتی حقیقتی را بی پرده به رخ می کشی... 

در عکس: استاد علیرضا فرهمند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:7  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================







"از واژگان استادانه بهره نمی‌جویید. تمامی روستائیان این داستان بسیار حکیمانه سخن می‌گویند. در حالی که این جماعت در زندگی واقعی خود، بریده برید و بی‌سر وته حرف می‌زنند و حتی در ابتدا نمی‌توان دریافت چه منظوری دارند . البته از این کار خود هدفی دارند، در پس این کلام ابلهانه منظور خود را پنهان می سازند تا آن دیگری ابتدا حرفش را بزند. امکان ندارد که روستایی واقعی از همان ابتدا حکیمانه و عاقلانه سخن گوید. یعنی صلاح کار او در این نیست، زیرا می‌داند که هر کسی به ابلهان و ساده‌لوحان سهل‌تر نزدیک می‌شود. این چنین خود صبر پیشه می‌کند تا شما راز دل خود را فاش گویید و تمامی نقطه ضعف‌های خود را آشکار سازید. روستایی دیر باور است و حتی حرف دلش را به زنش هم نمی‌زند. اما در داستان شما تمامی سخنان بی‌پرده است. گویی جماعتی دانشمند گرد هم آمده اند و هر یک سخنانی گهربار به زبان می آورد. واقعیت چنین نیست. "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 0:11  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 وقتی دریابم که مقوله‌ی دلباختگی نه آن چیزی بوده که من پنداشته‌ام و روایت کرده‌ام، حتما تعبیر جدید از دلباختگی را خواهم پذیرفت، به نحوی با آن کنار خواهم آمد. البته نخواهم گفت برداشت پیشینم خطا بوده، می‌گویم آن برداشت دیگر تمام شد و رفت. 
درباره نوشتن خیلی گفته‌ام، اما هنوز به آن پی نبرده‌ام.

از: حیات مجسم/ مارگریت دوراس/ مترجم قاسم روبین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 0:18  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






چادرنخی‌ ريزگل‌اش را از دور كمر باز مي‌كند و  می‌پرسد:

 "آقا نیستن؟"

مطمئنم می‌داند که مجردم.

"آقا ندارم."

"وا! چرا پس تنها! نکنه زبانم لال آقاتون عیاش بوده و ول کرده رفته؟"

" نه! ازدواج نکردم."

" ماشاءالله خوشگل و جوان و باسوادید. آهان! دخترم می‌گفت توی تهران مد شده دخترها شوهر نمی‌کنن!"

"دخترتون تهرانه؟"

 لبخند می‌زند. دندان نيش سمت راست‌اش افتاده‌است.

"بله. مثل پنجه‌ی آفتاب می‌مونه. خیلی خاطرخواه داشت. دادمش به ‌یه تهرانی. الان خوشبخته. شوهرش تو بازار تهران دکان لوازم ماشین داره. الهی بمیرم چقدر خونه‌ات ریخت و پاشه! زن هم کار کنه اینه دیگه. عوضش مرد نداری غرغر کنه."

خسته‌ام، اما همسايه تازه گرم صحبت شده و ول كن نيست.

"دامادم وضعش خیلی خوبه. توی زعفرانیه خونه خریدن. زعفرانیه را می‌شناسید؟"

" بله. می‌شناسم."

" خانه، ماشین، یک خانه‌ای چیده برو و ببین. درس نخوند. اصلا این دختر درس و مشق رو دوست نداشت. آقاش می‌گفت دختر باید کدبانو باشه. دکتر هم اگه هست شوهرش ازش غذا می‌خواد. حالا خانه‌داری‌اش درجه‌ یکه! سر ظهر شوهرش از دکان زنگ می زنه که دارم با ده تا دوستم برای ناهار میام، تو نیم ساعت برای ده نفر غذا می‌پزه، سفره می‌چینه. خانه‌اش مثل دسته‌ی گل، مرتب..."

صدای زن با صدای دكتر راد توی گوشم درهم می‌پیچد. دیگر صدای زن را نمی‌شنوم. فقط لبهاش را می‌بینم که تکان می‌خورد. تو سرم صدای مهدی‌ست که می‌گوید: "زن من باید تابستان‌ها با  یک نوشیدنی سرد و  زمستان با نوشیدنی گرم و عطر غذا منتظرم باشه...زن باید خودش را برای شوهرش هر چی که می تونه دلربا کنه."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 9:6  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر