يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

داوران چهاردهمین جشنواره انتخاب کتاب سال شهید غنی پور بیست رمان برتر سال ۹۲ را از نگاه خود معرفی کردند.

 ساعت گرگ و میش: محمدرضا پورجعفری/ نشر میم قم.

گذر از کوچه رندان: فروزنده عدالت/ نشر قطره.

 سیروس در اعماق: سیروس شمیسا/ نشر میترا.

ماه گرفته ها: شروین نادری/نشرآمه.

تریو تهران: رضیه انصاری/ نشر آگه.

این وصله ها به من می چسبد: احمد غلامی/ نشر نیلوفر.

 ابن الوقت: یوسف انصاری/ نشر روزنه.

 تقاطع انقلاب و وصال: میثم امیری/ نشر تارونه.

 بی ترسی: محمد رضا کاتب/ نشرثالث.

وقایع نگاری های یک زندیق: مصطفی جمشیدی/ نشر عصر داستان.

آیدا می دود: سمیه فرهمندیان/ نشر آموت.

آنیش: فریبا منتظر ظهور/ نشر به نگار.

تاریخ سری بهادران فرس قدیم: سیروس شمیسا/ نشر میترا.

 بی مترسک: علی غبیشاوی/ نگاه.

 زن درون آل پاچینو: فرید حسینیان تهرانی/ نشر نیستان.

 دلواپسی ها: علی نوروزی/ نشر اقاقی.

 بعد از پایان: فریبا وفی/ نشر مرکز.

درد: صادق کرمیار/ عصر داستان.

 ملکان عذاب: ابوتراب خسروی/ نشرثالث.

هست یا نیست: سارا سالار/ نشر چشمه.

ایسنا

سایت شهید غنی پور 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

انتشارات کتابسرای تندیس

166صفحه /  قیمت 80000 ربال / قطع رقعی

 

دزده کشی

 

دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد را دُزده‌کُشی گویند.

پشت جلد:

با آرامش شروع شده است، مثل زندگي که اول روي خوش‌اش را نشان مي‌دهد و تشويقت مي‌کند تا پيش بروي و بعد روي ديگرش را خواهي ‌ديد که  حريف مي‌طلبد. انگيزه و اراده و عشق هم داشتي باشي، بعضي درد‌ها را تاب نمي‌آوري.  زودتر از آن‌که فکر کني پير مي‌شوي،  در بيست يا سي‌سالگي حتي.

«پاهايم مي‌لرزد. نمي‌ايستم. حرفي نمي‌زنم. ترسيده‌ام. ترسيده و حقير شده‌ام. حقارت را پذيرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را مي‌دهم، زندگي‌ام را مي‌خرم.  راهوردي شمرده و با‌حوصله حرف مي‌زند. چيزهايي از همان‌ها که برايش تعريف کرده‌ام. مظلوم و طبيعت‌دوست و جان‌برکف براي وطن، معرفي‌ام  مي‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم مي‌دهد... به چه روزي افتاده‌ام!»

اطلاعات بیشتر :

http://ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=256

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






رمان‌نویس  برای  شخصیت‌ تنهای داستانش هر صبح گریه می‌کرد.  

*

عینک نزدیک‌بین و جوراب واریسم دیشب همین‌جا بود !

 *

نوبل که گرفت، کسی را نداشت با هم شراب بنوشند.

 *

 گفت دوستت دارم. شنید لطف دارید. حرفی نماند. رفت.

 *

 عاشق شد، پنجاه سال مُرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






داستان های ده کلمه ای من:

سبیلش را تراشید، با دربستی به کودتای 28 مرداد رسید.

*

خسته شد، گفت من کشتم. دارش زدند.

*

گفت: گم شو سوسول!

شنید: کجا؟!

*

گیاهخوار بود و سالم، از روی نخل افتاد و مُرد.

*

هیچ کس نفهمید، اول کی خیانت کرد، حتی خودشان.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

  نگاهی به کتاب "آنیش"، نوشته‌ی فریبا منتظر ظهور/ پیام رفیقی

 رمان "آنیش"، رهیافتی به جامعه‌ای منحرف از تولید و دلخوش به رانت‌های گوناگون اجتماعی سیاسی ست. داستان، روایت یک زن و کارمند بیمارستانی است که به دلایلی که هرگز به‌روشنی، افشا نمی‌شوند از تهران و شغل خود کناره گرفته، به شهری در آذربایجان ـ که شهر مادری راوی هم هست ـ بازمی‌گردد:"رئیس امور مالی باقی‌مانده‌ی حقوقم را، به‌سرعت و جدیت و سردی کامپیوتر، محاسبه می‌کند. "بشمارید ببینید درسته." می‌شمارم. با چیزی که توی کاغذ نوشته‌اند می‌خواند، اما درست نیست: رفتارشان درست نیست. برگه‌های تسویه‌حساب را امضا می‌کنم و از پله‌ها پایین می‌روم و، با بغضی گره‌خورده در گلو، از ساختمان بیرون می‌آیم." آنیش، 
صفحه‌ی ۹۴

نه یک "تک بدمستی" دکتر راد و نه یک "اخراج معماوار" از بیمارستان، هیچ‌کدام به‌تنهایی و حتی همراه با یکدیگر هم، نمی‌توانند دلیل اصلی کوچ راوی از تهران باشند و به‌درستی، پرده از این راز بگشایند... آیا درگذشت دردناک پدر و مادر این رادیولوژیست، سبب‌ساز این مهاجرت بوده است؟ یا مسائلی دیگر در بین می‌باشد که نگارنده، از بیان آن آگاهانه طفره می‌رود؟ این ابهام چه عمدی و چه ناخواسته، به زیبایی داستان کمک کرده و آن را در هاله‌ای از پرسش‌های مرموز قرار داده است...

نویسنده در یکی دو جای رمان، حالاتی را توصیف می‌کنند که از هر منظری هم به آن‌ها نگاه کنیم، رفتارهایی به‌شدت "سوسیو پت" می‌باشند:" برمی‌گردم به خانه. روی پله‌ها می‌نشینم. آسمان را نگاه می‌کنم. غروب است. به خودم ناسزا می‌گویم. اینجا چه می‌کنم؟ بین این آدم‌ها چه می‌کنم؟ چرا فکر کردم ساده و صمیمی هستند؟ به دختر احمق همسایه و طلسم‌هایش فکر می‌کنم. به چه جرئتی خرده نان را ریختند روی سرم؟ اصلاً من را چه می‌شناسند؟ شاید نخواهم ازدواج کنم، شاید مریضم، شاید نامزد دارم، شاید هزار درد بی‌درمان دارم... دلم می‌خواهد دختر همسایه را خفه کنم... (آنیش، ص ۱۲۶)

نویسنده، به نوشتار لویی فردینان سلین نزدیک می‌گردد. لویی فردینان سلین و اثر جاودانش، "سفر به انتهای شب"، نوشتاری در زمره‌ی "نفرت نگاری" ادبی ست؛ نفرت از مردم، حکومت، مخالفان و همه‌ی کسانی که وجود دارند. اعتراضی رادیکال و افراطی به جهان اطراف و ابتذال آن است. روشنفکر گرایی افراطی و محکومیت حتی خود روشنفکران است. سلین اینجاست که "نیچه" را نیز درمی‌نوردد و اساس روابط را مورد حمله قرار می‌دهد. دکتر سلین سرانجام پس از پایان جنگ جهانی دوم، به دلیل سخنان و نوشتارهای ضد سامی خود، غیابأ محکوم به یک سال زندان می‌گردد. پس از بازگشت از دانمارک، سلین هرگز موقعیت پیشین خود را نمی‌تواند بازیابد و در فرانسه، به‌شدت، زیر ضرب و فشارهای سیاسی قرار می‌گیرد. سلین روزی که آخرین رمان خود "ریگادون" را، نوشت درمی‌گذرد.

فریبا منتظر ظهور، به همان راه و شیوه‌ی سلین دست میازد؛ بنابراین روشنفکر، مذهبی، سکولار، دهاتی، دکتر، پرستار و حتی نزدیک‌ترین دوستش نیز از فوج انتقادی سیاه، مصون نیستند:
این رمان، همدستی جریان تحجر با سکولارهایی را نشان می‌دهد که برای شیشه کردن خون مردم، با هرکسی و هر چیزی می‌سازند. همینست که مارکس زیرکانه "ایران" را، در میانه‌ی استثنای "استبداد آسیای شرقی" قرار می‌دهد. در ایران، کمبود "آب" است که اخلاق و جامعه و سیاست را تحت شعاع قرار می‌دهد. کشوری که به همین دلیل کمبود آب، مراحل تاریخی خود را به‌درستی طی نکرده است. برای همین است که در داخل خانه‌ها، پسران زورگو و دختران حسود و دودوزه‌باز بار می‌آیند. سیستمی که به گفته‌ی شادروان محمد مختاری، می‌تواند خود را به‌آسانی بازسازی کند و پس از هر آسیبی به خود، به شیوه‌ای باورنکردنی ترمیم نماید...

برای همینست که "شبه ـ قهرمان" داستان، به خوبی افسانه‌ی درآمدن غول "تحجر و واپس‌گرایی" از درون چراغ جادوی"دین" را، با نشان دادن فریب موجود در کردار روزمره‌ی سکولارترین بخش‌های جامعه‌ی ایران، به زیر پرسشی خیره‌کننده قرار می‌دهد:" حتی در نفرت به نهایت نرسیدم. وقتی دیدم دوستم طلای بیماری را توی کیفش انداخت، وقتی اخراج شدم، وقتی مسخره شدم، وقتی دردمند از فراق پدر و مادر گریه کردم و همه، بعد از هفت روز، ناپدید شدند، از مردم متنفر نشدم، فقط خسته شدم...[...]... نمی‌دانم احمق‌تر از ماه و خورشید هم هست؟ از نظم و خستگی‌ناپذیر بودنشان، حالم بهم می‌خورد. از صبر و تحملشان، از سکوتشان، از تحمل تنهایی‌شان. از اینکه این‌قدر متین آن بالا می‌نشینند و تمام بی‌عدالتی‌ها را نظاره می‌کنند. او هم می‌میرد. مطمئنم می‌میرد. و بشر می‌ایستد. سر جای خود می‌ایستد. حتی او که تمام عمر دوید، رقابت کرد، مشت زد، او هم می‌ایستد." (آنیش، ص. ۱۴۴)

راوی، به شکل ناخواسته وارد رابطه‌ای تازه با دکتری دیگر به نام کیان می‌گردد؛ شهر کوچک‌تر و پند پدرش، به او این نوید را می‌دهند که این اُمید تازه، به سرانجامی بهتر از ارتباطش با دکتر راد برسد... اما دور نیست که موانع، یکی پس از دیگری نمایان می‌گردند؛ راست‌گو نبودن دکتر کیان درباره دستکم یک موضوع مهم و درگیر شدن او با نامزدی انتخابات شورای شهر، جدا از اینکه کنایه‌ای ست به حضور مادیگرایانه و نا تخصصی نامزدهای این نهاد به‌اصطلاح مردمی، نشان از این دارد که راه‌ها، برای زنی که بخواهد از راهی سالم، زندگی نماید تا چه اندازه در جامعه‌ی ایران، تنگ شده است.

آنیش، بیش از آنکه فمینیستی باشد، "ضد فمینیسم بازاری واقعاً موجود" است و پیش از آنکه ضد اجتماع باشد، نغمه‌ی دردناک آزادیخواهی" سیاه و به بن‌بست رسیده است." عریانی زندگی در جامعه‌ای ست که دیگر هیچ‌کس نمی‌خواهد یک نقش را بازی کند، هیچ‌کس دوست ندارد انسان بماند و هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند که با "زامبی اجتماعی" شدن، نه تنها به جوامع خارجی نزدیک نمی‌گردد، بلکه مورد نفرت جهانیان قرار خواهد گرفت. آنیش، واپسین هشدار به جامعه‌ای ست که نیروی به‌اصطلاح درس‌خوانده‌ی آن، بسیار ریاکارتر از اقشار عقب‌مانده‌ی جامعه شده است؛ اگرچه خود را بزک‌کرده و تمام مشکلات را مهمانی‌های شبانه، به گردن قشر پایین جامعه می‌اندازند:" از سکوت خسته‌ام. از تحمل خسته‌ام. از تماشاچی بودن خسته‌ام. هیچ‌چیزی در سکوت حل نمی‌شود. هیچ‌کس در سکوت چیزی نمی‌فهمد و تو متهم می‌شوی به حماقت و لال بودن و بی‌عرضگی و توسری خوردن. در سکوت فقط سوءتفاهم زاده می‌شود. از سکوت خسته‌ام. از خودم خسته‌ام. از شهلا که رودرروی پدر معتاد مافنگی‌اش نمی‌ایستد. از دیدن سکوت مادر آیدا که تمام صبح، به جای رفتن و دیدن و حرف زدن، کنار تشت رخت می‌شوید و آویزان می‌کند خسته‌ام....[...]... از فکر کردن به آدم‌هایی که دوستشان ندارم، خسته‌ام. از چرخیدن و پیدا نکردن حتی یک نفر که تنهایی‌ام را با او قسمت کنم، خسته‌ام. دلم می‌خواهد داد بزنم..."

کتاب هرگز اما، نقش نسخه‌نویسی منفی یا افراطی را بازی نمی‌کند؛ اشعار زیبای فولکولوریک، طنزهای پراکنده و انسان‌های تک و توک مهربان، اینجا و آنجای رمان، نوشته را اتفاقاً بسیار دوست‌داشتنی می‌سازند:

" کسی که چهار زانو نشسته منم، من
کسی که آسیاب دستی می‌کشد منم، من
کسانی هم که کمک می‌کنند
پری و زیبا و گل صنم‌اند."

 آنیش را بگیرید و بخوانید و از دستش ندهید... اگر هم نمی‌توانید و این نزدیک‌ها هستید، بیایید امانت بگیرید و بخوانید با کمال میل!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






به ندرت کسی را پیدا می‌کنم که حرفم با او گُل کند. اغلب مواقع وقتی شروع می‌کنیم به حرف زدن، به جایی می‌رسم که فکر می‌کنم دیگر به بن‌بست رسیده‌ام. راهی پیدا نمی‌کنم. فاصله ناگهان بین دنیای من و طرفِ مقابل چنان زیاد می‌شود که هیچ چاره‌ای جز سکوت ندارم. ناگهان بینمان مردابی می‌بینم. می‌ترسم پایم را جلوتر بگذارم. سکوت من را به حماقت، ادب، ترس، دست و پا چلفتی بودن، افسردگی و هزار درد دیگر ریط می‌دهند. برخی به کلام می‌‌‌‌آورند و برخی فقط از نگاهشان پیداست؛ بعضی هم از این سکوت سوءاستفاده می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور 

===============================================================






من اما زرنگ‌ترم! می‌دونی چی‌کار کردم؟ دُزده‌کشی می‌دونی چیه؟...آها... بهت می‌گم...دورش زدم... جلوش در اومدم...غافلگیر شد... بیچاره...ترسید...دُزده‌کشی!

جوابش رو ندادم.

گفت: اَه كه چقدر تو ابلهي! داري نجاتم مي‌دي! مي‌خواستم بزنم تو قلبت و از شرت راحت بشم، اون وقت تو من رو كول كردي مي‌بري پيش دكتر! الاغ...!.. بذارم پايين... ‌

گفت: مي‌خوام اين‌جا بميرم... من هر جا دلم بخواد مي‌ميرم.

 (دزده‌کشی / فریبا منتظرظهور/ نشر کتاب‌سرای تندیس)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






این مطلب در مجله ادبی هنری دیدگاه  که به همت خانم منصوره اشرافی منتشر می‌شود،چاپ شده است.

 فریبا منتظرظهور: 
نگاهی به : صبح یکشنبه ( یازده داستان از ادبیات امروز فرانسه زبان)
مترجم : اصغر نوری / نشر افکار / چاپ اول 1391
 
مجموعه داستان «صبح یکشنبه» شامل یازده داستان کوتاه از یازده نویسنده فرانسوی‌زبان است از کشورهای مختلف جهان، به انتخاب مترجم کتاب.
داستان‌ها دارای سبک‌، نثر، راوی و زبان مختلف هستند. خواندن یازده داستان، با سبک‌های متنوع، نوعی شناخت و انعطاف در قضاوتِ داستان کوتاه به ما می‌‌دهد تا به‌راحتی برچسب نفی و رد بر سینه هر داستانِ غیرمتعارف و دیگرگونی  نزنیم. و به این باور برسیم که آنچه اهمیت دارد هماهنگی بین عناصر مختلف در داستان و اعتقاد خود نویسنده به کار خویش است.
قبل از هر داستان، مختصری درباره نویسنده  و سبک او جهت آشنایی نوشته شده. داستانِ منتخب، بیانگر سبک کار آن نویسنده است. برخی از داستان‌ها را مرور می‌کنیم:
داستان «سِن - اثر پاتریک مودیانو» تراژدی روزهای کودکیِ دخترِ یک بازیگر است که از دید راوی اول شخصِ ناظر، روایت می‌شود. شخصیت‌پردازی کامل و دقیق نیست، اما با خوانش داستان آرام‌آرام به معنایی که منظور نویسنده است، خواهیم رسید.
« صبح یکشنبه - اثر پاتریس ژویف» از تلخی‌های فرزندِ پدری دائم‌الخمر و مادری ضعیف  بودن، می‌گوید. سطل زباله‌ی  پدر و مادرهای نالایق شدن،.... این داستان سرشار از تعلیق و کشمکش است، از زبانِ  نوجوانی سیزده‌ساله .
«مامان گاهی  وقت‌ها در قبال ما هیچ مسئولیتی به گردن نمی‌گیرد. می‌گذارد بابا کتکمان بزند. می‌گذارد خودش هم کتک بخورد. و وقتی کرد به استخوانش می‌رسد او هم کتکمان می‌زند . – از متن»
«مادرانه -  اثر آن لیزگروبنی»  روایتی به سبک اعترافی است از زبانِ زنی  که  مادر شده، اما خالی از حس و مهر مادرانه است و این احساس با گذشت زمان نیز در او جاری نمی‌شود و جای خالی را نفرت  پُر می‌کند. نفرتی که بر تن و روح  کودک هرروز آوار می‌شود.
داستان  کوتاه اگر به‌زعم برخی، عرصه‌ی گفتن از فردیات است نه فضایی برای تحلیل‌های اجتماعی و سیاسی ، اما داستانِ «آی دزد...- اثر لوکلزیو»   معضلی اجتماعی به نام بی‌کاری که فقر و فساد را به دنبال می‌آورد را طرح می‌کند.  این داستان  به‌صورت   گفتگویی ساده  بین یک دزد و مخاطبی ناشناس که می‌تواند نویسنده باشد، روایت می‌شود و ما در نقش قاضی، زندگی این دزد را از نگاه خودش مرور می‌کنیم.
سبک روایت ساده، خطی و کلاسیک است، نویسنده با جسارت مضمون را هدف اصلی خود می‌داند و با سبک خود می‌گوید اگر در جستجوی تکنیک و پیچ‌وخم ظاهری هستید، اشتباهی آمده‌اید.  
اگر پذیرفته‌ایم داستان کوتاه برشی کوتاه از زندگی بلند یک انسان است، در این مجموعه ، داستان‌هایی پیدا می‌کنیم که این تعریف را نقض می‌کنند و بیشتر رمانی فشرده یا طرح یک رمان به نظر می‌رسند تا داستان کوتاه. مثل داستان « پسرِ نانوا – اثر موریس پُن». پسر نانوا پانزده سال از زندگی پسر یک نانوا را روایت می‌کند که برای داستان کوتاه بازه زمانی طولانی است و جالب این‌که برنده جایزه گنکور شده است.
و البته داستان « تبر- اثر آگوتا کریستوف» را داریم که داستان دوصفحه‌ای است از یک‌شب. و یک جنایت.  
داستان« چرا؟ - اثر آلن اسپیس»  تک‌گویی دختری است که پس از تولد خواهرش دیگر حرف نمی‌زند. خواهر کوچک‌تر پیشرفت می‌کند، نوازنده می‌شود، اما راوی در انزوا و سکوت پیر. این داستان و صبح یکشنبه از بهترین‌های این مجموعه هستند.
« بی‌آنکه من را نگاه کند لبخند می‌زد و من، آنجا بودم، ...- از متن»
« روز و شب-  اثر بریژیت ژیرو»  به فاصله‌ی بین انسان‌ها  در زندگی روزمره می‌پردازد . فاصله‌ای که قرار نیست پُر شود. از نظر سبک و مضمون به بسیاری از داستان‌های کوتاهِ خوب امروز ایرانی شباهت دارد.
تمِ اصلی داستان‌ها رنج است. وجه اشتراکشان علاوه بر شهرت نویسندگان، مضامین نو، تلخ و روایت‌های اغلب چندلایه‌ای. من با این بخش از نظر آلن بوسکو که در یادداشت مترجم آمده موافقم که می‌گوید«به‌هرحال داستان کوتاه فرانسوی ژانری بلندپروازانه نیست.»
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






نوشتن برای فراموش کردن

دور شدن انسان از طبیعت و تمایل بیش‌ازپیش او به مصرف‌زدگی و تضاد کار و سرمایه و عدم‌رضایتمندی کارگر دو وجه متعارفی است که در مفهوم ازخودبیگانگی انسان معاصر مطرح است. اندیشه‌های محیط‌زیست در جهان معاصر عامل اصلی از خودبیگانگی انسان را دور شدن او از طبیعت و تخریب محیط‌زیست توسط خود او به دلیل گسترش بیش‌ازپیش مصرف و نه به‌واسطه نیاز انسان امروزی بلکه به‌واسطه نیاز سازوکارهای اقتصادی به تولید و گسترش مصرف می‌دانند. دستگاه‌های ناسالم اقتصادی که به دلیل سود کوتاه‌مدت کره‌زمین را در معرض نابودی قرار داده‌اند و با ارایه یک سیستم تولید و مصرف نامتقارن حیات بشری را در معرض آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر به ورطه نابودی می‌کشانند اما در اندیشه‌های چپ‌گرا، مفهوم از خودبیگانگی بر ناکارآمدی سیستم سرمایه‌داری در تأمین حداقل معیشت کارگران تأکید دارد.

فاطمه رحمدل :   در رمان دزده‌کشی ما با «آرسین» که یک محیط‌بان عاشق طبیعت و عاشق شغلش است سروکار داریم. هرچند همسر محیط‌بان «ریحانه» بر ناکارآمدی این شغل برای تأمین حداقل زندگی و معیشت تأکید می‌ورزد ولی آرسین مغرورانه از شغلش و عشقش که طبیعت است جانبداری می‌کند. یکی از کشمکش‌های اصلی در رمان همین تضاد نگاه آرسین و ریحانه به زندگی است. ریحانه طبیعت را هووی خودش می‌داند چون آرسین عاشق طبیعت است. نگاه آرسین به ماهرخ که در دل کوه در قهوه‌خانه پدرش کار می‌کند، نگاهی طبیعت‌گراست او ماهرخ را جزئی از طبیعت می‌داند به همین دلیل سه‌گانه‌های عشقی - عاطفی متداول در رمان‌های بی‌مایه در این رمان شکل نمی‌گیرد. احساس حسادت ریحانه به ماهرخ اصولا وجود ندارد ولی حسادت ریحانه به طبیعت به‌عنوان یک هووی پردردسر وجود دارد.
ریحانه در را باز مي‌كند، آرسین تندی سازدهني را از جيب بيرون مي‌كشد و نشانش مي‌دهد. «يكي ديگه خريدم.»
«خوب شد! خدايی دیگه حوصله غرزدن‌ها و بهانه‌گیری‌هات رو نداشتم.»
روي مبل لم مي‌دهد و آهنگی مي‌زند. ریحانه كنارش مي‌نشيند. سازدهنی را از دست آرسین مي‌كشد و مي‌گويد: «این‌که نو نيست! چقدر قراضه است! بابا حیدر بهت انداخته! ازش بعیده! اون هم کلاهبردار شد! »
«خودم خواستمش.»
ریحانه از توی کیفش پنبه الكلی پیدا می‌کند و روی سازدهنی می‌کشد.
«زدي به دهنت؟! اصلا مال كي بوده؟ ایدز ...هپاتیت... مرض نگیری حالا! »
ریحانه عاشق زندگي ‌ا‌ست و زن زندگی، زندگی معمولی: همسری، شغلی ثابت، درآمدی معقول و خانه‌ای، روزهای تعطیل میهمانی و گاهی سفری همراه با کودکانی قد و نیم‌قد. نه آن زندگی که آرسین تمهید دیده، بی‌هیچ زرق‌وبرقی، رفت‌وآمدی، آرام و کم‌خواهانه، خودش دور از شهر و در دل کوه و ریحانه اغلب تنها در خانه.
«مال تایماز نامی بوده... گفت صاحب‌منصبی به همراه ملازمانش آمده بوده سرخی‌آباد برای شکار میش. ١٠روز تمام با گروهش دنبال میشی حامله بودند تا بچه‌اش که به دنیا آمد، شکار کند. لحظه‌ای که میش را نشانه می‌رود، پیچیدن صدای سازدهنی همانا و فرار میش همان!... صدا از سازدهنی تایماز بوده که مردم می‌گفتند با حیوانات حرف می‌زده... میش فرار می‌کند، شکارچی عصبانی تایماز را نشانه می‌گیرد و... از آن به بعد دیگر هیچ‌کس ندیدش. باباحیدر گفت تایماز شیفته دختری بوده و این سازدهنی را همان معشوقه تایماز به باباحیدر داده...»

 

 روی خط داستان        

ناصر تدین، وحید قاسمیان  

 در این رمان ما پا به دنیای شکارچیان و محیط‌بانان می‌گذاریم. دنیایی بی‌رحم و آرام. طبیعت که مادر زمین است در ناباوری آدمیان از عملکرد خویش به‌سوی نابودی پیش می‌رود و هرازگاهی انسانی یافت می‌شود که عزم جزم می‌کند تا به یاری مادر رنجور خویش برخیزد.
« بي‌قرار این‌سو و آن‌سو مي‌رفت. گوشه دنجي ایستاد. پاهاش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بيرون کشید. آهو تقلا مي‌كرد. بره بيرون مي‌آمد. نحيف با موهاي لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش مي‌زد. با گردن زير شكمش را گرفت، کمکش کرد روي پاها بايستد و شير بنوشد. با هر جرعه‌ شير، جان مي‌گرفت. ما در اطراف را زيرنظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند. »
 دزده‌کشی یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد. این رمان در ١٦٦صفحه در مهرماه ‌سال‌جاری به قیمت ٨٠٠٠٠ریال از سوی نشر «کتاب‌سرای تندیس» منتشر شده که سومین رمان فریبا منتظر ظهور است.

در پشت جلد کتاب آمده: با آرامش شروع شده است، مثل زندگی که اول روی خوشش را نشان می‌دهد و تشویقت می‌کند تا پیش بروی و بعد روی دیگرش را خواهی ‌دید که حریف می‌طلبد. انگیزه و اراده و عشق هم داشته باشی، بعضی درد‌ها را تاب نمی‌آوری. زودتر از آن‌که فکر کنی پیر می‌شوی، در بیست یا سی‌سالگی حتی.
پاهایم می‌لرزد. نمی‌ایستم. حرفی نمی‌زنم. ترسیده‌ام. ترسیده و حقیر شده‌ام. حقارت را پذیرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را می‌دهم، زندگی‌ام را می‌خرم. راهوردی شمرده و با‌حوصله حرف می‌زند. چیزهایی از همان‌ها که برایش تعریف کرده‌ام. مظلوم و طبیعت دوست و جان‌برکف برای وطن، معرفی‌ام می‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم می‌دهد... به چه روزی افتاده‌ام!

لینک : در روزنامه شهروند - 26 آبان 93

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

با سپاس فراوان  از نگاه موشکافانه و دقیقِ نویسنده گرامی  اشکان فرجاد

این نقد در  سایت خوابگرد  در تاریخ ا آذر 93 منتشر شده است.

اشکان فرجاد: 

واقع‌گرا مثل دزده‌کشی

اشاره: معرفی کتاب با نقد آن تفاوت دارد. این را همگی می‌دانیم. با این حال کمتر رعایت می‌کنیم و گاهی در معرفی کتابی نقد می‌کنیم و گاهی در نقدِ اثر، معرفی. این مفهومی ساده دارد؛ کتابی را که دیگران نخوانده‌اند و در حال معرفی آن هستیم، برای آن‌ها نباید نقد کنیم، چون نظر ما تک‌بعدی است و بر روی خوانش اثر تأثیر می‌گذارد و از آن‌جایی‌که هیچ‌کدام از ما توانایی نقد کامل یک اثر از همه‌ی زوایا را نداریم به خطا می‌رویم و حکم صادر می‌کنیم. در این مقاله در قسمت اول به معرفی رمان «دزده‌کشی» نوشته‌ی فریبا منتظرظهور می‌پردازم و در قسمت دوم به‌ نقد آن می‌پردازم. مزیتش این است که اگر رمان را مطالعه نکرده باشید، داستان در قسمت اول لو نمی‌رود، نویسنده هم از دست بنده دلگیر نمی‌شود.

قسمت اول: معرفی رمان
دزده‌کشی سومین رمان فریبا منتظر ظهور است. از رمان آنیش شنیده بودم اما هنوز مجال پیدا نکرده‌ام آن را بخوانم. رمان دزده‌کشی برای کسانی که بعد چندین دهه به دنبال داستانی هستند با روایتی که نقش‌مایه‌های ثابتِ مدرنش در فضایی که شکار و طبیعت و حیوانات وحشی حضور دارند، فرصتی استثنایی فراهم می‌کند. اگر رمان واقع‌گرایی می‌خواهید که تکرارهای نوستالژیک و جنگولک‌بازی‌های فُرمیِ کمتر داشته باشد، می‌توانید این رمان را بخوانید. از صدایی مستقل که تمرین کرده و تمرین...

این رمان را به دلیل ساختار درام می‌توان به فیلم‌نامه‌نویسان و کارگردانان توصیه کرد. به‌غیر از بودجه‌ای که احتمالاً می‌توانند از طریق نهادهای دولتی و غیردولتیِ حمایت از محیط‌ زیست کسب کنند، داستانی تصویری و یکدست در اختیار فیلم‌نامه نویس قرار می‌دهد. البته اگر به چشم محرم به آن نگاه کنند و خدای‌ناکرده از دل آن چیز ناقص و سرقتی بیرون نکشند، در این وانفسای بی‌داستانی کمی به سینما کمک می‌کند و سینما هم به رمان‌نویس.

قسمتی که من دوست داشتم از این رمان:
«بی‌قرار این‌سو و آن‌سو می‌رفت. گوشه‌ی دنجی ایستاد. پاهایش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ی دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بیرون کشید. آهو تقلا می‌کرد. بره بیرون می‌آمد. نحیف با موهای لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش می‌زد. با گردن زیر شکمش را گرفت، کمکش کرد روی پاها بایستد و شیر بنوشد. با هر جرعه‌ی شیر، جان می‌گرفت. مادر اطراف را زیر نظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد، در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر، چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند.
آرسین، ایستاده بالای کوه، چشمانش را چسبانده بود به دوربینِ دوچشمی و مادر و نوزاد را تماشا می‌کرد که به گله نزدیک می‌شدند و اطراف را می‌پایید.»
(صفحه‌ی ۱۷- فصل سوم)

قسمت دوم: نقد رمان دزده‌کشی
از طرح روی جلد شروع کنیم. کمتر منتقدی این کار را می‌کند، ولی جلد هم جزئی از کتاب می‌شود. رمان خرمگس را بدون نقاشی تصور کنید... طرح روی جلد زیبا ست، اما دریافت طراح از رمان است و کمتر به حال و هوای فبیولای رمان نزدیک است. همیشه وقتی رمانی برای خواندن دارم، ۲۰ یا ۳۰ صفحه از آن را می‌خوانم و بعد می‌روم سراغ چای دم کردن یا سیگاری در هوای آزاد کشیدن. بر که می‌گردم، اگر نشستم دوباره به خواندن و بسته به میزان صفحات، اگر تمامش کنم یا فصلی را به پایان برسانم، یعنی اثر برای من کشش لازم را داشته. دزده‌کشی را یک‌شبه تمام کردم. این کشش دقیقاً به دلیل مهندسی دقیق طرح داستان بود.

فبیولای ((fabula دزده‌کشی، رخ دادن قتلی ست که آرسین برای دفاع از خود و در حال انجام مأموریت مرتکب می‌شود. و سیوژه (سوژه ـ (syuzhet به همراه کارکردهای نارضایتی همسر آرسین، محیط فاسد اداری و اهمیت نداشتن آرمان‌گرایی در جامعه که برای به نقش کشیدن فبیولای رمان ضروری بوده است. اگر این‌ها را حذف کنیم، مخصوصاً آرمان‌گرایی آرسین، محیط بزرگ شدنش، نگرانی همسرش و نارضایتی او از شغل محیط‌بانی و محیط اداری فاسد، داستان نامفهوم می‌شود و فبیولا تعریف نمی‌شود. پس باید توجه داشته باشیم که آیا مثلاً سازدهنی در این کارکردها نقش می‌پذیرد و نقش‌مایه‌هایی که ساکن هستند مثل محیط زندان؟ البته تایماز که به نظر من نقشی پویا در پرداخت کنش ندارد و خود شاهین و همسرش شیوا سهم بیشتری بازی می‌کنند. دزده‌کشی دغدغه‌های زیست‌محیطی را بیان می‌کند، در این میانه اما لایه‌های مختلف مشکلات را هم بررسی می‌کند و از شکارچی تا محیط‌بان تا فساد تا مدیریت و کلاً جامعه‌ی سن‌زده که در این پرده‌ داستانی هم مقصر است و هم نیست.

نویسنده از جای خوبی شروع می‌کند. هل نمی‌دهد، بلکه کمک می‌کند شما با حال و هوایی آشنا رهسپار فضایی دور از زندگی روزمره و معمول شوید (البته بنده که در دامن طبیعت ام، شما را می‌گویم عزیز دل.)

به قول مارک شورر «نقد محتوا نه سخن گفتن از هنر بلکه سخن گفتن از تجربه است... و هنر همانا فن تکنیک است.» پس باید دید تجربه‌ی خانم منتظرظهور در انتخاب محتوا چه قدر مؤثر بوده. این تجربه باعث شده نقش‌مایه‌های ایستا که همان مکان رویداد است، برای تشریح صحنه‌های کمتر روایت‌شده در ایرانِ امروز انتخاب شود. در این روزها کمتر داستان واقع‌گرایی می‌توان خواند که در دل کوه و دشت جریان داشته باشد. هرچند نویسنده به اعتقاد من (سلیقه‌ای) از این پتانسیل به‌اندازه‌ی کافی استفاده نکرده و می‌توانست فرصتی برای خود و ادبیات داستانی فارسی ایجاد کند، اما شاید ترس از متهم شدن به اطناب باعث شده از این امر صرف‌نظر کند.

فصل اول برایم بسیار خوب شروع شد تا... تا... فصل پنجم. چرا نویسنده از این فضا و برای روایت مهم‌ترین قسمت اتفاق داستانش استفاده کرده؟ چرا دلیل زندانی شدن آرسین که همان فبیولای قصه است، در این فصل بنا می‌شود؟ که همان تجربه و ذات تجربه نشان می‌دهد نمونه‌ی ضعیفی از داستان زندان تحویل‌مان می‌دهد. زندانی که چه برای زندان‌رفته چه برای خواننده‌ی حرفه‌ای که نمونه‌های خوب ایرانی و خارجی در انواع قالب‌های خاطره و داستان و فیلم را در حافظه دارد. زندان و فصل پنجم کمی برایم علامت سؤال ساخته. مثل ممد جفت‌تیغ بعد از فهمیدن حکمش که این هم غیرواقعی ست و در عالم واقع تا ۲۴ ساعت قبل از حکم، هیچ فردی خبر نمی‌شود و بعد آن ‌هم فرد به انفرادی منتقل می‌شود. همه به کنار، با وجود این فرض می‌توانست با اقدام به کشتن یک زندانی دیگر حکم خود را عقب بیندازد یا حداقل با اقدام، سرانجام اصغر دی‌جی روی دست نویسنده نمی‌ماند (پیشنهاد دادن جزئی از سنت نقد روسی است که من خودم به آن اعتقاد ندارم ولی مرضش را دارم!) دلیل این پیشنهاد را در تحلیل شخصیت‌ها عرض می‌کنم.

زمان‌بندی و ترتیب زمانی رمان مورد قبول است و البته در فصل پنج، یک پس‌نگاه یا همان فلاش‌بک خودمان داریم که برعکس ناموفق بودن این بخش به آن کمک کرده و کمی از این کم‌اثری کاسته است.

ولی در زمان حال اخلاقی آرسین و کلی‌گویی‌های راوی، دامنه‌ی آن زیاد است و مؤلف تلویحی در جدا شدن از آرسین برخی اوقات زیاده‌روی کرده است. عناصر چگالی که در تناوب‌های زمانی و در هذیان‌های آرسین دیده می‌شود جاافتاده‌ و مناسب اند. مثال پاراگراف آخر صفحه‌ی ۶۳ فصل پنجم «سیزده ساله ام... صبح زود آتا جان تکانم می‌دهد...» پی‌رفتهای فرعی بر داستان سوار شده‌اند و به طور مناسبی به کار رفته‌اند.

بیایم بر روی شخصیت‌پردازی رمان. مجال پرداختن به همه‌ی شخصیت‌ها نیست. پس چهار نمونه‌ی خوب و بد شخصیت‌ها و اثرگذاری آن‌ها در رمان را مثال می‌زنیم. آرسین یا خود آرکا (پدر آرسین) نمونه‌های قابل قبول و مثلاً تایماز و اصغر دی‌جی نمونه‌های... شخصیت‌ها قرار است در رمان چه کنند و اینکه قبول کنیم زبان شخصیت خود شخصیت است (باختین) آرسین بار راوی را بر دوش می‌کشد. البته مؤلف تلویحی این اثر کانون دید متغیری دارد و خب عالی و ضعیف بوده است. یک‌جایی در فصل دوم، گویی نویسنده دقیقاً بخواهد منتقد را راضی نگه دارد و نه خواننده را، شخصیت آرسین را با قد و وزن و تشریح می‌کند که این کار بیشتر نوعی لج‌بازی با منتقد است تا کمک به خواننده‌ی حرفه‌ای که باید سریع از کنارش گذشت وگرنه اگر همین محدوده‌ی شخصیتی تا آن صفحه‌ی رمان درنیامده باشد، کششی که قبلاً گفته شد بلااثر می‌شد.

البته راوی قرار است از منظر آرسین روایت کند که بعضی جاها دیگر او یک دامپزشک ایلیاتی طبیعت‌دوست نیست، بیشتر از این‌ها می‌شود و سایه‌ی نویسنده را یدک می‌کشد که خوشبختانه زیاد نیستند. ولی در کل، شخصیت آرسین چه در زمان بی‌گناهی و سرکشی‌اش چه در کنش‌های مختلفش در طول روایت، برخی مواقع استادانه درآمده است.

بودن تایماز چه کمکی به کنش داستان می‌کند؟ اصلاً آن همدلی که بین این دو که یکی شوریدگی دارد و عصیانی همیشگی، آن دیگری چقدر ایگو(Ego) آرسین است که آرمان‌گرایی دارد و بر اثر یک احتمال شلیک می‌کند و به زندان می‌افتد؟ سقوط می‌کند. تایماز سقوط نمی‌کند. نکرده. اصلاً معلوم نمی‌شود آیا آرمانی داشته است یا خیر. شخصیت ریحانه به‌خوبی هم ‌ایستای خود را حفظ کرده هم در موقع لزوم به خاطر عاشق آرسین بودن پویا شده. یا داوود یا ماهرخ که همان نماد طبیعت است که جان دارد و خوب درآمده. دختر طبیعت و بحث فرویدی این شخصیت برای آرسین را فهمیدیم، البته با زیرکی؛ گل‌درشت نبود.

یکی از بهترین کشمکش‌های رمان، صحنه‌ی کشته شدن شاهین است. آن حال و هوا نویسنده را از خودش دور کرده، وحشی نوشته ‌شده و شخصیت‌ها بار همه‌ی صحنه را بر دوش گرفته‌اند. اتفاق قرار است بیفتد و عالی نشان داده می‌شوند تا فبیولای داستان کاملاً جان بگیرد. البته بعدش دیالوگ شاهین و آرسین شاید اضافی بوده و این میل به مرگ شاهین باید نشان داده می‌شد و همان احساس خیانت شیوا برای شاهین کافی بود. به قول دوستی، «(وقتی فکر می‌کنی مردی یا زنی به تو خیانت کرده یعنی کرده...»

حرف‌های بعدی که شاهین می‌زند کمی دور از واقعیت داستانی ست. او قرار است بمیرد. درست است که سرطان دارد، ولی درد هم دارد. هر قدر گردن‌کلفت و قلچماق باشد درد دارد، خانم نویسنده‌ی مهربان. الکلی هم که قبل و بعدش نداده‌اند تا زبانش راه بیفتد!

نویسنده در طرح کلی داستان به خوبی حرکت کرده و البته شاید با پایان رمان موافق نباشم، ولی مهم این حرکت «از» به سمت «به» است و لاغیر که باید خوب باشد، که بوده است.

اما پایان... نمی‌دانم، من به عنوان نویسنده با پایان باز همیشه کلنجار می‌روم. اما به عنوان منتقد باید به گفته‌ی جی هیلیس میلر اشاره کرد: «هیچ روایتی نمی‌تواند آغاز یا پایانش را بنماید. روایت همواره از میانه آغاز می‌شود و در میانه پایان می‌گیرد و برخی از بخش‌هایش را آینده می‌شمارد و بیرون از بخش‌های دیگر قرار می‌دهد.» با این تعریف، پایان رمان دزده‌کشی هم مورد قبول است.

*دزده‌کشی، فریبا منتظرظهور، کتابسرای تندیس، تابستان ۱۳۹۳
*فبیولا (fabula): ماده خام یا مایه‌ی ‌داستانی
*سیوژه:(syuzhet) روش‌های ارائه، روش‌ها و تمهیدات و تاکیدهای درون‌متنی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر