يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

نامزدهای دریافت چهاردهمین جایزه‌ی «مهرگان ادب» معرفی شدند.

هیأت داوران دوسالانه مهرگان ادب (سیزدهمین و چهاردهمین دوره) از میان 143 رمان، نوولت یا داستان بلند و از میان 168 مجموعه داستان کوتاه که در سال‌های 1390 و 1391 در ایران منتشر شده است، فهرست نامزدهای دریافت جایزه را  اعلام کرد که «هیاهوی کوهسار»   نیز در بین چهارده رمان نامزده شده ، دیده می‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:51  توسط فريبا منتظرظهور 

===============================================================






آتجان كنارم می‌آید... پاشو! ...تو ديگه بزرگ شدي! مرد شدي! مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! تماشا کردی چطوري زدمش؟...  تو هم  بايد ياد بگيري كه بزني.... مثل اون آرکا ترسو نباش! ... شیر باش... مادر گفت آتجان عقل از سرش پریده... یادش رفته کی بوده...  چاقو را از جيب شلوارش بيرون می‌کشد و زیر گلوي آهو می‌گذارد و... حالا راحت شد!... اسم مادرم سایا بود... یعنی نعمت... مادر نعمت بود... وقتی رفت... همه چیز رفت... آرکا عاشقش شده بود...توی ایل ... شاخ‌هاي كوچولوش رو ببين! ...سایا ایلیاتی بود و سوارکاریش زبانزد ایل...آرکا به بچه‌های ایل خواندن نوشتن درس می‌داده... تا این که آمدند شهر زنجان و... فقط زوار آرکا در نرفت... سایا هم خمیده شد... خسته و نحیف و کم حرف ...باید دقیق نگاش می‌کردی تا زن ایلیاتی سوار کار را دوباره پیدا کنی... بيا... بهش دست بزن... مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! ...

( از رمان دُزده‌کشی )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






دانایی رنج است، و اما چیزی است در ردیف نان و آزادی

مویهء زال (رمان) / احمد آقائی

انتشارات رواق/ سال 1357/  123 صفحه

با پاهای زخمی توی قطار ایستاده‌ام و  نفرت و خشم بالا می آورم. زنی عرب تکه‌ای نان می‌دهد و مردی عینکی کمک می‌کند تا بنشینم  و می‌‍‌‌گوید « چیزی نیست، جن زدگی است.»

جن زده نیستم، تلخی چشیده‌ام،  فقر و گرسنگی. از شش سالگی مهر پدر ندیده‌ام. تمام کودکی و نوجوانی‌ام کارگری کرده‌ام. ناله‌های بی‌کسی و رنج مادرم را دیده‌ام. شوریده‌ام. فرحان نامی عمویم بوده و جای پدرم و جای تمام نداشته‌هایم. راست و ناراست را از نو برایم تعریف کرده و واژه‌ای به نام آزادی را او در سرم کاشته.  من فقط آبش داده‌ام.

حالا ندارمش. فرحان را ندارم و آشفته و تنهایم. زیبنده را هم ندارم. همراه با واژه آزادی، زیبنده تنها زن زندگی‌ام هم توی سرم رشد کرد. هی گفت از سرت بیرونم کن! اما نشد. هر چه کردم بیرون نشد. درون سر او هم فرحان نهالی کاشته‌بود. حالا ندارمش. مثل همه‌ی چیزهای دیگری که ندارم.

«نمی دانم چرا ناگهان تلخی تنهایی مثل یک غدهء سرطانی بیخ گلویم پنجه کشید. نه خانه و لانه ای داشتم که بروم و کپهء مرگم را بگذارم و نه توی این دنیای گل و گشاد کسی دلواپسم بود. – از متن کتاب»

راوی داستان "مویهء زال" مردی‌ست تازه از زندان سیاسی رها شده، بی‌کار و بی‌جا و بی‌پول که سوار بر قطار،  گذشته را بریده بریده و بی‌نظم مرور می‌کند. داستان در سالهای شروع جنگ جهانی  دوم و حمله متفقین  به ایران  یعنی حدود سال 1321 در خوزستان می‌گذرد. مویه زال نمونه خوبی از نگارش به سبک سیال ذهن است.  لحن عاشقانه و سوزناک و زبان نیمه رسمی است و گاه شاعرانه می‌شود. مویه زال در سال 1348 به رشته تحریر درآمده اما  سال 1357  توانسته منتشر شود.

« گفت:آن روز که به سراغ طبال دهکده می رفتی، ناظم سیاهی به سیاهیت می آمده و بعد دیگر نمی‌دانم چطور شد. همین قدر می‌دانم، دمر که خوابیده بودم آجان می زد.

و قطار با سرعت سرسام آوری هلهله می کرد و من هنوز توی خودم بودم. و هی از پله وآسانسور این شرکت و آن شرکت و آن اداره بالا  رفتم و هی تک تومنی توی دست مستخدم‌های دم در گذاشتم و تا آنجا هم که توانستم پول قرض کردم و به این و آن دادم و آنها هر روز مرا سردوانیدند. و حالاهمش توی این فکر بودم که چطور پول مسافرخانه را بپردازم؟ و سیگارهایم تمام شده بود. و سرم داشت مثل یک کدوی کرم خورده، پوک می شد. و من هنوز دستم توی خم بود و قوطی کبریت زیر انگشت‌های انتقام جویم می‌پوسید و از هم می‌پاشید و کلمات صبر و حوصله هنوز لقلقهء  دهان این وآن بود و آن وقت من به منصور گفتم: این شب آخره که همدیگر را می بینیم. شاید رفتم زیر این چرخهای قطار له و لورده شدم  و دیگه برنگشتم. کسی چه می‌دونه؟ . باز روی همدیگر را بوسیده بودیم  و سرچهارراه از هم جدا شده بودیم. و من مرتب فریاد می زدم: آهای شیره‌ای و شاعر دیگر بس است. دست از این چله نشینی و برج عاجتان بردارید، مگر نمی بینید قطار سر ایستادن ندارد؟ - از متن کتاب »

نوشتن به روش سیال ذهن گرچه جذاب است، اما به دلیل ارئه‌ی گسسته‌ی داستان، خوانش دقیقی را می‌طلبد چرا که این احتمال وجود دارد  خواننده قطعات را درست کنارهم نچیند و در دریافت داستان و معنا دچار سوءتفاهم شود.

مویهء زال بر اساس دغدغه‌های اجتماعی سیاسی شکل گرفته است، شخصیت‌پردازی راوی و فرحان کامل و کافی اما دیگرانی هم به داستان وارد می‌شوند که به دلیل گزینش سبک سیال ذهن امکان شخصیت‌پردازی انها بطور کامل ممکن نیست و آنها سایه وار وارد و خارج می‌شوند. 

احمد آقائی داستان‌نویس متولد سال 1315 دراهواز، نویسنده رمان "شب گرگ"، رمان "مويه زال"، مجموعه داستان "در مرز سياهی‌ها"، "برهوت"، "چراغانی در باد"،  دی‌ماه 1383 بر اثر ایست قلبی درگذشت.

نشر به نگار به مدیریت خانواده ایشان در سالهای اخیر فعالیت خود را در زمینه ادبیات داستانی با جدیت بیشتر پی گرفته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 21:21  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

«دُزده کشی» منتشر شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 16:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

نه! تو هرگز نمی‌میری
 نه خودکشی کردی، نه خودسوزی، نه ناله و زاری و نه فرار !
به هیچ حقارتی تن ندادی
انسان‌گونه
ایستادی و جنگیدی
نه برده وار، چشم بسته!
به واژه‌ی جنس دوم خندیدی و به تمام  جراح های زیبایی
به تمام  جریان‌های جاری در جهان مدرن خندیدی
به مغزهای پوسیده شلیک کردی
نه! تو هرگز نمی‌میری
فرمانده...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 12:8  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






از رمان « آنیش» / نشر به نگار / فریبا منتظرظهور /چاپ اول1392

گوسفند قهوه‌اي رنگي را به درخت کوچه بسته‌اند. مرد درشت هيکلي با سبيل‌هاي نازک و لب خندان، گوش گوسفند را مي‌کشد. آبش مي‌دهد، اما حیوان نمي‌خورد و رويش را برمي‌گرداند. کسي مي‌گويد:«زودتر! خسته‌ايم!»  مرد چاقو را روي گلوي حیوان می‌گذارد.  زني نحيف که روسري گلدار به سر بسته و روپوش خاکستري کهنه‌اي پوشيده بالاي سر داماد اسپند دود مي‌کند.  خون روي زمين جاري مي‌شود. داماد اسکناسي از جيب کتش  بیرون می‌کشد و به زن مي‌دهد. گل سرخ کوچکي روي زمين مي‌افتد. داماد کفش ورني سياه‌اش را روي خون مي‌گذارد. صلوات مي‌فرستند. داماد لبخند مي‌زند. بر‌مي‌گردد و به عروس اشاره مي‌کند که بيايد. زن نحيف روي سر عروس اسپند دود مي‌کند. عروس دامن لباسش را جمع مي‌کند، دست در دست داماد، پاشنه‌هاي کفش‌هاي سپيدش را روي خون سرخ و تازه‌ي حيوان مي‌گذارد. داماد اسکناس ديگري به زن مي‌دهد. ردباريکي از خون تازه در کوچه روان مي‌شود. دختر بچه‌هاي سپيدپوش لي‌لي كنان از روي باريکه خون مي‌گذرند. ورجه وورجه مي‌کنند. یاد آيدا می‌افتم و گوسفندهايش. شیر دوشیدن‌اش و شعرهایی که به‌ ترکی می‌خواند.

«دمت را تکان مده/ سرورویم را کثیف نکن/ بگذار شیرت را بدوشم/ و زود آغوز درست کنم»

 حالا بدن گوسفند يک طرف است و سرش طرف ديگر. دختربچه‌اي كه توي سالن گريه مي‌كرد، مبهوت ايستاده و به گوسفند نگاه‌مي‌كند. مادرش با زني که اسپند دود مي‌کرد شربت آورده و به مهمان‌هایی که توی حياط ايستاده‌اند، تعارف مي‌کند.  دستم را مي‌برم که ليوان را بردارم، اما يادم مي‌آيد به گوسفند هم چند دقيقه‌ي پيش آب دادند. ليوان از دستم مي سُرد  و روي کاشي‌ها خُرد مي‌شود.

«دمت را تکان مده/ سرورویم را کثیف نکن/ بگذار شیرت را بدوشم/ و زود آغوز درست کنم»

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 23:53  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر