يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

انتشارات: کتابسرای تندیس

طرح روی جلد: جواد آتشباری

چاپ اول: پاییز 1393

166صفحه

 به زودی...

دزده کشی

 

دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد را دُزده‌کُشی گویند.

پشت جلد:

با آرامش شروع شده است، مثل زندگي که اول روي خوش‌اش را نشان مي‌دهد و تشويقت مي‌کند تا پيش بروي و بعد روي ديگرش را خواهي ‌ديد که  حريف مي‌طلبد. انگيزه و اراده و عشق هم داشتي باشي، بعضي درد‌ها را تاب نمي‌آوري.  زودتر از آن‌که فکر کني پير مي‌شوي،  در بيست يا سي‌سالگي حتي.

«پاهايم مي‌لرزد. نمي‌ايستم. حرفي نمي‌زنم. ترسيده‌ام. ترسيده و حقير شده‌ام. حقارت را پذيرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را مي‌دهم، زندگي‌ام را مي‌خرم.  راهوردي شمرده و با‌حوصله حرف مي‌زند. چيزهايي از همان‌ها که برايش تعريف کرده‌ام. مظلوم و طبيعت‌دوست و جان‌برکف براي وطن، معرفي‌ام  مي‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم مي‌دهد... به چه روزي افتاده‌ام!»

اطلاعات بیشتر :

http://ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=256

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 13:23  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






گاهی دلم برای دختر همسایه که از دیوار کوتاه می پرید این طرف و بازی می‌کردیم تنگ می شود. و برای آن دیوارهای کوتاه  ...

دلم برای او که تنها دختر یک سرهنگ بود و درهشت‌سالگی پیراهن‌های بلند زنانه می‌پوشید و لاک جگری‌ رنگ به ناخن‌های بلند دست و پاش می زد و اجازه نداشت توی کوچه  بازی کند، تنگ می شود.  برای آن چشم‌های درشت ساده‌ی تنها  که روزهای تولدش  تبدیل به بزم  بزرگترها می شد و ما دو نفر گیج بین آنها می‌گشتیم تنگ می‌شود. برای حیاط پرگل‌شان که باغبان لال داشت و فرش‌های گران‌قیمت نشُسته‌شان و آن پرده‌های تیره‌ی ضخیم...

 برای مادرش که سیگار می‌کشید و موهاش را زرد می کرد و بی‌ریمیل از خانه بیرون نمی‌رفت...و آدم بدی نبود، تنگ می‌شود. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 12:55  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






لذت داستان نویسی این است که می توانی تغییر بدهی. هر چقدر که دلت بخواهد می‌توانی داستان را تغییر بدهی. ناگهان تصمیم بگیری شخصیت محبوب را منفور و منفور را محبوب کنی. همه چیز را بهم بریزی و از نو بسازی...
البته تا پیش از چاپ... 
فقط تا پیش از چاپ.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 9:50  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






واژه‌ها از من فرار می‌کنند. 
قصه‌ها هجوم می‌آورند و واژه‌ها دور می‌شوند.
مثل شکارچی پروانه دنبال‌شان می‌کنم. یکی یکی می‌گیرم، کنار هم می‌نشانم، اما پشت به هم می‌نشینند و هم را پس می‌زنند. مادرانه آشتی‌شان می‌دهم و ...
بعد خسته می‌شوم و رهایشان می‌کنم بروند هر جا که می‌خواهند...
من و قصه می‌مانیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 8:34  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر