يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





در روزگاری زیستم که انسان احساساتش را به رُبات‌ها بخشید

در روزگاری زندگی کردم که

گل سرخ مفهوم گل سرخ نداشت

و  شعرها و داستان‌ها مخاطب خاص.

در روزگاری که شمس‌اش می گفت

عشق سوءتفاهمی است که با ازدواج برطرف می‌شود.

در روزگاری که از کمونیسم فقط  تقسیمش را یاد گرفتیم

و دوستی تقسیم ‌شد به مجازی و غیرمجازی

و زاکربرگ  قلب و گل رایگان به ما می‌داد تا پخش کنیم

بین همه

و فراموش کنیم شکوهِ گل سرخ را.

(فریبا منتظرظهور/ 27آذر 93)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 0:29  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

رامین چایچی:           "تاکسی نوشت ها" آرام‌آرام شروع می‌شود. درست به‌مانند باران‌های شمال ایران.  کشمکش اصلی داستان‌ها تفاوت فرهنگی است. به قول برخی گفتگوی تمدن‌ها. انتقادهای ناصر غیاثی از برلین یکپارچه که قبلاً ویترین غرب در زمان جنگ سرد بود، زیرپوستی است. آرام است. اسم تاکسی نوشت مناسب داستان‌هاست. انگار که داستان‌ها با تاکسی‌متر مسافرها  تطبیق داده‌شده است. داستان‌های کوتاه‌تر برای مسیرهای کوتاه و داستان‌های بلندتر  برای مسیرهای طولانی . ناصر غیاثی  به‌خوبی زیبایی درون . انسان‌ها  را برای ما به نمایش می‌گذارد. زیبایی درون بدون ظاهربینی‌های متداول. بدون پیش‌داوری‌های اعلام‌شده و نشده که جامعه به خورد ما داده است، تا طبق تعاریف از پیش تعریف‌شده به قضاوت  آدم‌ها بنشینیم. داستان‌ها در عین سادگی از عمق مناسبی برخوردار است . نه آن‌قدر عمیق است که غرقت کند و  نه آن‌قدر کم‌عمق که نتوانی شنا کنی،عمقی مناسب که در انتهای هر داستان به ناگهان زیاد می‌شود . درست مثل دریای خزر که ناگهان زیر پایت را خالی می‌کند.

اما مگر می‌شود در برلین راننده تاکسی بود و پیه برلین شرقی‌های ضد خارجی شده به تنت نخورد؟ می‌شود  آرامش متمدنانه را در شهری که تاریخ آن با تنش پیوند خورده است، کسب نمود!

نیمه‌های کتاب را که رد می‌کنم یاد جمله ای از هاینریش بل می‌افتم که مضمونش این است که با آلمانی‌های مست از یک سنی بالاتر نمی‌شود کل‌کل کرد.ظاهراً مضمون حرف آقای غیاثی هم همین است ولی ایشان شرایط سنی برایشان قائل نیستند. اگر بخواهم صادقانه بگویم تاکسی نوشت از نیمه‌ها افت قابل‌ملاحظه‌ای دارد.اما آن چیست که از نظر من در داستان‌های نخستین باارزش است و آن چیست که در ادامه مخدوش می‌شود ؟

نویسنده از نیمه کتاب وارد مضامینی می‌شود که تناسبی با ژانر انتخابی برای کتاب ندارد. درنتیجه مانند دردی کهنه  و ناگفتنی باقی می‌ماند. دردی که حتی مسافر نوشت‌های راوی در کشورش هم التیامی برای آن نیست و به‌نوعی بازتولید همان درد کشور مهاجرپذیر است ولی با جابه‌جایی صندلی‌ها از راننده به مسافر. بازتولید مفهوم خودی و غیرخودی برای راوی که به دنبال هم‌دلی وهم نوایی است ولی آن را در داستان حتی در بین دوستان دوران کودکی هم پیدا نمی‌کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 16:46  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






رامین چایچی

"شب ستاد معلق"  بیش از اینکه داستان کوتاه باشد ، نوعی بیانیه سیاسی است . راوی از همان خاتمی‌چی‌هایی است که روز بعد از پیروزی خاتمی در انتخابات دوزاری‌اش می‌افتد که جریان از چه قرار است. نوعی فضیلت ساختن از ناآگاهی سیاسی یک نسل که توی ستادهای انتخاباتی خاتمی فهمیدند چه دایناسورهایی خودشان را جناح چپی و اصلاح‌طلب می‌نامند.  نسلی با کوله باری از سرخوردگی‌های رفتاری که فهم آن برای بسیاری آدمیان میسر نیست.در داستان " شب ستاد معلق" با نفس بلند پیام رفیقی آشنا می‌شویم. اینکه به‌عنوان یک داستان‌نویس چطور می‌تواند از "هیچ" به‌گونه‌ای بگوید که مخاطب را با خود همراه کند . در این داستان راوی، جوانی دوست‌داشتنی و درست رفتار است که می‌تواند ما را با خودش همراه کند . اگر برای نوشتن این داستان از راوی دیگر مثل " عبدی" یا خانم مژده و یا ستادی‌های رسمی استفاده می‌شد از جذابیت آن به نهایت کاسته می‌شد.

در " تپه‌های ازنا" ما با داستان کوتاهی به سبک و سیاق داستان‌های روسی سروکار داریم. تأثیرپذیری نویسنده از چخوف و تا حدی شولوخوف  و سایر نویسندگان ادبیات روسیه قابل‌مشاهده است. این داستان نوعی روایت از خاطرات  عمو حسین است. نوعی روایت در روایت یا به قول هنرهای نمایشی بازی در بازی.استفاده از این سبک روایی موجب می‌شود که نویسنده با سره کردن خاطرات مورد دلخواهش از بین انبوهی از خاطرات ناگفته خواننده را همراه کند.عمو حسین که رئیس قطاری باتجربه چهل‌ساله است حرف‌های زیادی برای گفتن دارد که نویسنده برخی از آن‌ها را دستمایه یک داستان کرده است. هرچند روایت اصلی داستان کارل سریش کارشناس آلمانی راه‌آهن است.شناخت خوب نویسنده از قصه‌گویی وآن چیزهایی که روایت را جذاب می‌کند را می‌توان جزو نقاط مثبت این داستان دانست.

" پیامی درراه" نیز داستانی با درون‌مایه سیاسی است. اشاراتی در داستان به وقایع سیاسی دهه سی و چهل شده است ولی این اشارات به‌گونه‌ای نوشته‌شده که تاریخ مشخص را نشان ندهد. همزمان از جبهه ملی، حزب توده و حزب ملت ایران ، نهضت آزادی و جمعیت مؤتلفه ، حزب زحمتکشان نام‌برده شده است. به نظر من این داستان به لحاظ ساخت داستانی  همچنین شناخت فضا - مکان درآن دوران خاص چندان شاخص نیست و ویژگی مشخص داستان های پیام رفیقی که شناخت موقعیت داستانی است در آن قابل‌مشاهده نبود.

در "کنیسا‌ی حضرت یونس" ما با وجه دیگری از داستان‌نویسی پیام رفیقی آشنا می‌شویم. نویسنده توانسته موقعیت اقلیت‌های مذهبی را به‌طور عام و یهودیان را به‌طور خاص در دوران انقلاب 57 بازنمایی کند. نکته‌ای که در این داستان من را شگفت‌زده کرد، شناخت نویسنده از جامعه یهودیان ایران، در یک دوره خاص تاریخی است.در این داستان با دست‌مایه قرار دادن یک ماجرای تاریخی ،موقعیت اقلیت یهودیان را در ایران به‌خوبی نشان داده می‌شود.تحلیل خاخام هارونی از اینکه چه کسی داودزاده را کشته است، نقطه اوج رمان است و نویسنده به‌خوبی از عهده این صحنه برآمده است .   هرچند که داستان‌های پیام رفیقی جهت‌گیری‌های نیمه پنهان و عیان سیاسی را نشان می‌دهند ولی این داستان‌ها را نمی‌توان  فقط دارای درون‌مایه‌های سیاسی دانست چون دستمایه قرار دادن سیاست برای بیان موقعیت‌های انسانی در جای‌جای داستان‌های این نویسنده قابل‌مشاهده است .

"بدترین ... بهترین" به‌نوعی زورآزمایی نویسنده با داستان‌نویسی جنایی است .

"مزرعه سگ‌کشی" و " مجلس نیم شبانگاهی ابدی" را باید بهترین داستان‌های مجموعه هفتک دانست. محصول مهاجرت و تجربیات متفاوت و محصول تضادهایی در دنیای مدرن که چهره خشن خود را جوری به رخ می‌کشند تا خشونت دستوری لباس شخصی‌ها در پیش آن رنگ ببازد.  تا این‌که سیاست برود و مفاهیمی مهم‌تر عمده شود . مفاهیمی که دیگر زینت محفل جوانان طبقه متوسط در خانواده‌ای تحصیل‌کرده نیست. صحبت از بودن و نبودن است از حفظ خود در شرایطی که فردیت‌ها بر آن تأثیرگذار است مثل تخم‌مرغ شانسی دوران کودکی که معلوم نیست از درونش چه درمی‌آید ولی حدودوثغور آن  معلوم است.

مجموعه هفتک تجربه نویسنده در روش‌های مختلف برخورد با داستان کوتاه است .اگر "تپه‌های ازنا" را نمود عینی شفاهی نویسی در این مجموعه بدانیم "مزرعه سگ‌کشی"  و " مجلس نیم شبانگاهی ابدی" را باید محصول قوام یافتن تفکر این نویسنده و حرکت او از نگاه به داستان از امری شفاهی به کتبی بدانیم.  هرچند که جذابیت داستان‌هایی مثل تپه‌های ازنا بسیار بیشتر است ولی تأثیرگذاری داستان‌هایی مثل "مجلس نیم شبانگاهی ابدی" قابل‌رقابت نیست.  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 16:40  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 ناشر مؤلف /1393

فریبا منتظرظهور: اول باید بگویم من  به هیچ وجه این‌قدر دست و دل‌باز نیستم چنین داستان‌هایی را در یک فایل بگذارم روی اینترنت. چون تجربه‌ام  می‌گوید ما به حد کافی قدر آن چیزی که راحت و رایگان در دسترسمان می‌گذارند – هرچقدر باارزش باشد-  نمی‌دانیم... مجموعه داستان باارزشی است و نویسنده زحمت زیادی روی آن کشیده. امیدوارم یا پشیمان شود بردارد و یا قدرش را بدانیم و به امید انتشار کارهای بعدی او باشیم...

داستان با دیدن یک عکس آغاز می‌شود. عکسی قدیمی که در آن اردلانِ یک‌ساله روی پای مردی به جز پدری که می‌شناسد، نشسته است و مرد چشم بر مادر دوخته... این مرد کیست با موهای فرفری... و پاسخ سؤال پیش مادر و آقای معلم - رضا عینکی است...در همان یکی دو داستان اول می‌فهمیم مو فرفری پدری است که به خاطر یک سوءتفاهم سیاسی اعدام شده و این ناپدری منقلی و مزخرف جایش را قبضه کرده.

به گمانِ من ابر فرفری مجموعه داستان نیست بلکه رمانی است با فضاهای خالی ... رمانی است با حرف‌هایی که گفته نشده و خالی مانده و چون نویسنده به حجم ناگفته‌ها – نه لزوماً سیاسی - واقف بوده نامش را گذاشته مجموعه داستان. در ابر فرفری با تعدد راوی، تغییر فضا و بازه زمانی نسبتاً طولانی (از کودکی اردلان تا زمان بعد از دانشجویی‌اش) و تعدد شخصیت مواجهیم . داستان‌ها – بخصوص هر چه جلوتر می‌رویم – در خوانش مستقل، مفهوم کاملی را نمی‌رسانند و مخاطب پر از ابهام باقی می‌ماند. که این خلاف تعریف داستان کوتاه است. زبان کتاب ساده و غیررسمی است، نثر آن روان و شتاب‌دار و گاهی شاعرانه و گاهی بریده‌بریده و ساختارشکن. لحن کتاب دلگیر و مهربان. داستان افت‌وخیز دارد، اما کمتر از آن‌چه قصه طلب می‌کند، چیزی در حد "اعدام" سرد و گذرا روایت می‌شود، ... در داستان همه خوب هستند، ما با اجتماعی از انسان‌های خوب مواجهیم، که نهایتاً برخی کم‌هوش‌اند و گاهی حماقت می‌کنند اما برمی‌گردند و به گه خوردن می‌افتند و عذرخواهی می‌کنند. کجا هستند آدم‌هایی که آسیب می‌زنند... یا بهتر بگویم آن وجه دیگر انسان‌ها کجاست؟ آن روی سکه ، که خیانت می‌کند، دشمنی می‌کند، نفرت می‌ورزد و البته حسادت و حقارت...  آیا می‌شود این بُعد از شخصیت انسان‌ها  را در داستانی رئالیستی حذف کرد؟ می‌شود رضا عینکی - که درست سر به زنگاه در شوروی سرش شلوغ بوده و به داد رفیقش نرسیده تا به وطن بازگردد - را باز هم مثل قبل  دوست داشت؟... یا پدربزرگ تیمسار وجه دیگری ندارد که فراموش کرده باشیم بنویسیم... یا الناز و سارا حسادت زنانه‌شان و رقابت را کجا پنهان کرده‌اند که حتی در خلوت و از دید سوم شخص هم هیچ  نمی‌بینیم... پسرهای داستان هم خوب‌اند و بامعرفت، جنوب شهری باشند یا شهرکی و آمریکا رفته، رودررو و پشت سر... در مخمصه، یا در مهمانی... حامد پسر شهید و اردلان پسر یک اعدامی به‌اتفاق مادرِ حامد، جمعه‌ها می‌روند گورستان دیدار پدرها و آن‌قدر بزرگوار و  بی‌تعصب‌اند که وقتی اردلان در مزار بی‌نام‌ها کتک می‌خورد مادر حامد- زن یک شهید – نجاتش می‌دهد. البته که باورپذیر است اما این روابط استثناست و نه عادی، پس نمی‌شود به‌عنوان امری عادی پذیرفت ... بال‌وپر دادن می‌خواهد و نوازش، این‌طور رفتارها، چون استثنا هستند.  و نوازش در داستان، قرار دادن همین صحنه در جایی است که روابطی غیرازاین رایج باشد.

نویسنده قصه دارد، شخصیت دارد و فضا ... و قلمی روان و به‌غایت خوب، اما به گمان من حرف‌های مادر اردلان، مادربزرگ اردلان، کوتاهی‌های رضا عینکی و ...پیچ‌وخم‌های شخصیتی اردلان، هنوز نوشته‌نشده‌اند ( من به چشم رمان نگاهش می‌کنم) . از طرفی راوی‌ها کشمکش با خود ندارند... خودشان را زیر سؤال نمی‌برند ... و دیگران را هم... نمی‌جنگند. هر راوی گوشه‌ای از معما را روشن می‌کند و می‌رود... اردلان پس از شنیدن حقیقت از معلم خود، پیش پدربزرگ  می‌رود... به شهرک ... و آن شروعِ دل و دلدادگی بین اردلان و سارا ... که زیباست. و مثلث عشقی بین اردلان والناز و سارا... النازی که سرانجام تزریق می‌کند و سارایی که نقاشی می‌کشد... زمان روایت داستان  دهه 60 است و فلش بک‌هایی به سال‌های انقلاب داریم. مکان آن تهران، گاهی بالای شهر و گاهی جنوب شهر.

ابر فرفری دست‌وپا زدن اردلان است برای رسیدن به جواب این سؤال  که آیا همه‌چیز اتفاقی است یا انتخابی؟  اگر انتخاب است، انتخاب پدر و قولی که داده – هرچند عمل‌نکرده – اشتباه بوده. و انتخاب مادرش همان پری که زمانی توی همین شهرک برای عکاس جوان - افشین دست تکان داد و دلش را برُد و به گمانِ آقای ناظریِ قاب‌ساز اشتباه بوده است  و نمی‌خواهد سارا تکرارش کند...آیا دوستی اردلان و حامد را می‌شود با قاطعیت یک انتخاب دانست؟ داستان مرگ پدربزرگ تکان‌دهنده و بسیار زیباست ، اگر ارتباط تیمسار با همسرش و اردلان را خوانده باشید...

ابر فرفری سرشار از صحنه‌های زیباست با نثری شیوا.

« تمام آدم‌های رفته تقریباً رفته‌اند. بعضی راه‌های زیادی را خسته شده‌اند. بعضی به‌زور رفته و برخی زورشان نمی‌رسیده رفته‌اند. یکسری هم از یادمان. کلی هم از این دنیا...» - از متن کتاب

شاید اختلاف‌نظر من و اشکان فرجاد در این است که او در یک طرف قضیه، چیزی موهوم ( فرض کنیم قدرت) در ذهن دارد و در سوی دیگر مردم را که خوب‌اند و مظلوم و یا این قابلیت را دارند که خوب باشند اغلب. اما من این دو را تنیده در هم می‌بینم... آن امر موهوم در بین آدم‌هاست، خیلی نزدیک به هرکس، حتی درون خودش. آن امر موهوم دوروبر ما به شکل دوست و نزدیک و آشنا پرسه می‌زند و در موقعیت مناسب ضربه‌اش را.

از خواندن ابر فرفری  لذت بردم و امیدوارم روزی رمان شود ...بدون سفیدی‌ها.

برای دانلود مجموعه داستان ابر فرفری بدون نیاز به فیلترشکن می توانید به لینک زیر مراجعه کنید:

http://uplod.ir/m3n1q7hkl5hy/AbreFereferi.pdf.htm

 

سایر کتاب‌هایی که درباره شان نوشته‌ام  را می‌توانید « این جا »  بخوانید. معرفی‌ها صرفا در وبلاگ و صفحه فیس‌بوکم منتشر شده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 12:4  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

 به کسانی نامه سپردم

که دورش انداختند؛ اما نامه را کسانی بازآوردند

که به حسابشان نمی‌آوردم.

آنجا بود که آموختم.

 

طرحی می‌دادم، بدان عمل نمی‌کردند

و به هنگام بازگشت، درمی‌یافتم

که طرح، نادرست بوده است، و درستِ آن

عمل شده است.

بازهم آموختم.

 

برتولت برشت/ بهروز مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 23:43  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

دبیرخانه‌ جایزه‌ مهرگان در دومین گزارش سالانه خود نامزدهای دریافت جایزه‌ مهرگان ادب در مرحله ماقبل نهایی (دوسالانه‌ 1391-1390) را در دو بخش «بهترین رمان» و بهترین «مجموعه داستان کوتاه» معرفی کرد.

«هیاهوی کوهسار»   نیز  جزو  هفت رمان راه یافته به مرحله ماقبل آخر است.

لینک خبر

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 22:21  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






معرفی کتاب

همان عشق/ یان آندره آ / ترجمه قاسم روبین/ انتشارات نیلوفر

فریبا منتظرظهور: یان همان عاشق معروفِ مارگریت دوراس است. همان‌که وقتی سی‌وسه‌ساله و دانشجوی فلسفه بود و اتفاقی کتابی از دوراس خواند، شیفته‌اش شد. شیفته شد را بخوانید از زندگی عادی ساقط شد.  پنج سال برای او نامه نوشت و سرانجام دوراس شصت و شش‌ساله گفت : بیا.

به هتل درُش نوآر محل اقامت دوراس رفت. تلفن کرد... دوراس گفت حالا دارم کارمی‌کنم چند ساعتِ بعد منتظرم. چند ساعت بالاخره گذشت و یان برای اولین بار به خانه دوراس رفت. دوراس حرف می‌زد واو گوش می‌داد. شب شد. دوراس گفت: لابد گرسنه‌ای، من هم که غذا ندارم. می‌توانی فلان رستوران غذا بخوری! ... و یان رفت و غذا خورد و دوباره برگشت و برای همیشه ماند. 16 سال آخر زندگیِ دوراس در کنارش بود و تنها همدمش. هرگز به نام کوچک صدایش نکرد،  فقط "دوراس"

بي‌صدا
فرو مي‌ريزم
زير حجمي از سکوت‌
يک بار دست کم
مرا به نام کوچکم
صدا بزن
(عمران صلاحي)

از آن به بعد یان در کتاب‌های دوراس حضور دارد، در فیلمی به کارگردانی او بازی می‌کند و همه‌جا هست. اما یان از حقارت‌های این عشق نیز به‌صراحت می‌نویسد. از تمام دفعاتی که دوراس در جمع و غیر جمع به هیچ بودن متهمش کرده و خندیده... به تمام روزهایی که دوراس حرف زده، کلمات را گفته و یان فقط تایپ کرده. و این هیچ و بی‌خاصیت شمردن ِ یان من را یاد همان جوان چینی در "عاشق" می‌اندازد، همان بی‌تفاوتی و تحقیر و فقط فرصت دادن به او برای عشق‌ورزی . ایجاد این تلقین که خلق شده برای عاشق دوراس بودن...

یان از آشفتگی‌های روحی دوراس می‌نویسد، از خودخواهی مفرطش، که حتی اجازه نمی‌داد از اتاق خارج شود و کس دیگری را ببیند و او را فقط برای خود می‌خواسته . واقعیت است یا نه؟ فقط دوراسی می‌داند که حالا نیست. و با این‌همه گاهی چمدان یان را از پنجره به بیرون پرت می کرده و می گفته برو،....

 یان بارها از دوراس عصبانی می‌شود. تصمیم می‌گیرد برود اما می‌ماند. و هر دو اعتراف می‌کنند عشق همین است، اسارت. و گریزی نیست.

" تحمل مرا ندارد. تحمل خودش را هم ندارد. بیرونم می‌کند. با تهدید و شماتت: حق اینجا ماندن ندارید. اینجا خانه من است. تمام و کمال ، شنیدید؟ اختیار مالم با خودم است، پشیزی به شما نمی‌دهم ، ...، صفر مضاعفید شما، عاطلِ به‌تمام‌معنا.

گاهی می‌خواهد همه‌چیز را بشکند، نابود کند، مرا هم نابود کند، کتک بزند دشنام بدهد ...می‌خواهد بکشد، خودش را هم بکشد، خواهان مردن است، خواهان این است من هم همراه او بمیرم. می‌خواهد رنج خاتمه یابد و من به رنج کشیدن او خاتمه دهم. بی‌آنکه بخواهم شده‌ام مایه عذابش. من در عین بی‌گناهی مسبب رنج او شده‌ام  مثل اندوه ناگهانی. ... بااین‌حال هنوز اینجا هستم  و هر دو دربندیم  در این اتاق تاریکِ هتل دِرُش نوآر در تروویل."ص25

یانِ فرانسوی می‌ماند ، ستایشگر کلمات دوراس  و نام او.مراقب او و کلماتِ او.  سرانجام در سال 1996 زندگی دوراس پایان میابد. می‌خواهند دوراس را توی تابوت بگذارند، یان اجازه دارد چیزی به یادگار در جعبه بگذارد. پیش‌تر به این لحظه فکر کرده. به همین منظور کتاب "عشق" توی جیب کتش است . قطع کوچک. دستش را به جیب می‌برد. اما نمی‌تواند. جرئتش را ندارد. می‌گوید: « نه.» و کتاب را نگه می‌دارد. چاپ اول ِ کتاب عشق ....

دوراس مرده، یان دو سال در اتاق می‌ماند. هیچ کاری نمی‌کند. فروشنده چینی برایش سیگار و مشروب و غذا پشت در می‌گذارد. به هیچ بودن تن می‌دهد. فقط می‌خوابد و وقت می‌کشد تا تمام شود. و ه دوراس بپیوندد. حتی گورستان نمی‌رود. دو سال طول می‌کشد تا به کمک مادرش از پله‌های آن خانه پایین بیاید و به زندگی برگردد.

یان چهل و هفت ساله است و دوراس بیش از هشتاد ساله : "هنوز اینجا هستم.در انتظار، انتظار این‌که زمان بگذرد. هرروز روزی متمم دیروز است، روزی اضافه بر روزهای رفته. هفته‌ای یک‌بار می‌برمتان حمام. و سرو تنتان را می‌شویم، توی وان فریاد می‌زنید: چه‌کار دارید می‌کنید، می‌خواهید مرا بکشید؟ شیوه آدمکشی شما این‌طوری است، پیرزن‌ها را این‌طوری می‌کشید، می‌دانم. توی وان پر از آب دادمی زنید، من پشتتان را لیف می‌کشم ، ... پنجه پایتان را می‌شویم. سرتان را هم می‌شویم. داد می‌زنید. به من می‌گویید آدمکش، خودم همیشه می‌دونستم این‌طوری به قتل می‌رسم، به دست شما. جواب نمی‌دهم... تی‌شرت بلند تنتان می‌کنم . می‌برمتان توی اتاق خودتان. موهایتان را خشک می‌کنم. از این خوشتان می‌آید. ص 55"

"همان عشق" بیان ویرانی است. پذیرش حقارت . ادغام شدن دو انسان به مدت شانزده سال و حتی بعدش.  نوعی ویرانیِ آدمی مسخ‌شده. مسخ یک اسم، دوراس!  یان اندره آ از عشق می‌نویسد در "همان عشق"...و به شکل نامه ای برای دوراس واگویه‌هایی خطاب به معشوقش. نثر و شتابش یادآور دوراس است. و بی قصه‌گی‌اش و بی‌توجهی‌اش به جامعه، به جهان. یان امتداد دوراس است که در سال 2014می‌میرد. 18 سال بعد از دوراس. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 22:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

با سپاس فراوان  از نگاه موشکافانه و دقیقِ نویسنده گرامی  اشکان فرجاد

این نقد در  سایت خوابگرد  در تاریخ ا آذر 93 منتشر شده است.

اشکان فرجاد: 

واقع‌گرا مثل دزده‌کشی

اشاره: معرفی کتاب با نقد آن تفاوت دارد. این را همگی می‌دانیم. با این حال کمتر رعایت می‌کنیم و گاهی در معرفی کتابی نقد می‌کنیم و گاهی در نقدِ اثر، معرفی. این مفهومی ساده دارد؛ کتابی را که دیگران نخوانده‌اند و در حال معرفی آن هستیم، برای آن‌ها نباید نقد کنیم، چون نظر ما تک‌بعدی است و بر روی خوانش اثر تأثیر می‌گذارد و از آن‌جایی‌که هیچ‌کدام از ما توانایی نقد کامل یک اثر از همه‌ی زوایا را نداریم به خطا می‌رویم و حکم صادر می‌کنیم. در این مقاله در قسمت اول به معرفی رمان «دزده‌کشی» نوشته‌ی فریبا منتظرظهور می‌پردازم و در قسمت دوم به‌ نقد آن می‌پردازم. مزیتش این است که اگر رمان را مطالعه نکرده باشید، داستان در قسمت اول لو نمی‌رود، نویسنده هم از دست بنده دلگیر نمی‌شود.

قسمت اول: معرفی رمان
دزده‌کشی سومین رمان فریبا منتظر ظهور است. از رمان آنیش شنیده بودم اما هنوز مجال پیدا نکرده‌ام آن را بخوانم. رمان دزده‌کشی برای کسانی که بعد چندین دهه به دنبال داستانی هستند با روایتی که نقش‌مایه‌های ثابتِ مدرنش در فضایی که شکار و طبیعت و حیوانات وحشی حضور دارند، فرصتی استثنایی فراهم می‌کند. اگر رمان واقع‌گرایی می‌خواهید که تکرارهای نوستالژیک و جنگولک‌بازی‌های فُرمیِ کمتر داشته باشد، می‌توانید این رمان را بخوانید. از صدایی مستقل که تمرین کرده و تمرین...

این رمان را به دلیل ساختار درام می‌توان به فیلم‌نامه‌نویسان و کارگردانان توصیه کرد. به‌غیر از بودجه‌ای که احتمالاً می‌توانند از طریق نهادهای دولتی و غیردولتیِ حمایت از محیط‌ زیست کسب کنند، داستانی تصویری و یکدست در اختیار فیلم‌نامه نویس قرار می‌دهد. البته اگر به چشم محرم به آن نگاه کنند و خدای‌ناکرده از دل آن چیز ناقص و سرقتی بیرون نکشند، در این وانفسای بی‌داستانی کمی به سینما کمک می‌کند و سینما هم به رمان‌نویس.

قسمتی که من دوست داشتم از این رمان:
«بی‌قرار این‌سو و آن‌سو می‌رفت. گوشه‌ی دنجی ایستاد. پاهایش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ی دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بیرون کشید. آهو تقلا می‌کرد. بره بیرون می‌آمد. نحیف با موهای لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش می‌زد. با گردن زیر شکمش را گرفت، کمکش کرد روی پاها بایستد و شیر بنوشد. با هر جرعه‌ی شیر، جان می‌گرفت. مادر اطراف را زیر نظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد، در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر، چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند.
آرسین، ایستاده بالای کوه، چشمانش را چسبانده بود به دوربینِ دوچشمی و مادر و نوزاد را تماشا می‌کرد که به گله نزدیک می‌شدند و اطراف را می‌پایید.»
(صفحه‌ی ۱۷- فصل سوم)

قسمت دوم: نقد رمان دزده‌کشی
از طرح روی جلد شروع کنیم. کمتر منتقدی این کار را می‌کند، ولی جلد هم جزئی از کتاب می‌شود. رمان خرمگس را بدون نقاشی تصور کنید... طرح روی جلد زیبا ست، اما دریافت طراح از رمان است و کمتر به حال و هوای فبیولای رمان نزدیک است. همیشه وقتی رمانی برای خواندن دارم، ۲۰ یا ۳۰ صفحه از آن را می‌خوانم و بعد می‌روم سراغ چای دم کردن یا سیگاری در هوای آزاد کشیدن. بر که می‌گردم، اگر نشستم دوباره به خواندن و بسته به میزان صفحات، اگر تمامش کنم یا فصلی را به پایان برسانم، یعنی اثر برای من کشش لازم را داشته. دزده‌کشی را یک‌شبه تمام کردم. این کشش دقیقاً به دلیل مهندسی دقیق طرح داستان بود.

فبیولای ((fabula دزده‌کشی، رخ دادن قتلی ست که آرسین برای دفاع از خود و در حال انجام مأموریت مرتکب می‌شود. و سیوژه (سوژه ـ (syuzhet به همراه کارکردهای نارضایتی همسر آرسین، محیط فاسد اداری و اهمیت نداشتن آرمان‌گرایی در جامعه که برای به نقش کشیدن فبیولای رمان ضروری بوده است. اگر این‌ها را حذف کنیم، مخصوصاً آرمان‌گرایی آرسین، محیط بزرگ شدنش، نگرانی همسرش و نارضایتی او از شغل محیط‌بانی و محیط اداری فاسد، داستان نامفهوم می‌شود و فبیولا تعریف نمی‌شود. پس باید توجه داشته باشیم که آیا مثلاً سازدهنی در این کارکردها نقش می‌پذیرد و نقش‌مایه‌هایی که ساکن هستند مثل محیط زندان؟ البته تایماز که به نظر من نقشی پویا در پرداخت کنش ندارد و خود شاهین و همسرش شیوا سهم بیشتری بازی می‌کنند. دزده‌کشی دغدغه‌های زیست‌محیطی را بیان می‌کند، در این میانه اما لایه‌های مختلف مشکلات را هم بررسی می‌کند و از شکارچی تا محیط‌بان تا فساد تا مدیریت و کلاً جامعه‌ی سن‌زده که در این پرده‌ داستانی هم مقصر است و هم نیست.

نویسنده از جای خوبی شروع می‌کند. هل نمی‌دهد، بلکه کمک می‌کند شما با حال و هوایی آشنا رهسپار فضایی دور از زندگی روزمره و معمول شوید (البته بنده که در دامن طبیعت ام، شما را می‌گویم عزیز دل.)

به قول مارک شورر «نقد محتوا نه سخن گفتن از هنر بلکه سخن گفتن از تجربه است... و هنر همانا فن تکنیک است.» پس باید دید تجربه‌ی خانم منتظرظهور در انتخاب محتوا چه قدر مؤثر بوده. این تجربه باعث شده نقش‌مایه‌های ایستا که همان مکان رویداد است، برای تشریح صحنه‌های کمتر روایت‌شده در ایرانِ امروز انتخاب شود. در این روزها کمتر داستان واقع‌گرایی می‌توان خواند که در دل کوه و دشت جریان داشته باشد. هرچند نویسنده به اعتقاد من (سلیقه‌ای) از این پتانسیل به‌اندازه‌ی کافی استفاده نکرده و می‌توانست فرصتی برای خود و ادبیات داستانی فارسی ایجاد کند، اما شاید ترس از متهم شدن به اطناب باعث شده از این امر صرف‌نظر کند.

فصل اول برایم بسیار خوب شروع شد تا... تا... فصل پنجم. چرا نویسنده از این فضا و برای روایت مهم‌ترین قسمت اتفاق داستانش استفاده کرده؟ چرا دلیل زندانی شدن آرسین که همان فبیولای قصه است، در این فصل بنا می‌شود؟ که همان تجربه و ذات تجربه نشان می‌دهد نمونه‌ی ضعیفی از داستان زندان تحویل‌مان می‌دهد. زندانی که چه برای زندان‌رفته چه برای خواننده‌ی حرفه‌ای که نمونه‌های خوب ایرانی و خارجی در انواع قالب‌های خاطره و داستان و فیلم را در حافظه دارد. زندان و فصل پنجم کمی برایم علامت سؤال ساخته. مثل ممد جفت‌تیغ بعد از فهمیدن حکمش که این هم غیرواقعی ست و در عالم واقع تا ۲۴ ساعت قبل از حکم، هیچ فردی خبر نمی‌شود و بعد آن ‌هم فرد به انفرادی منتقل می‌شود. همه به کنار، با وجود این فرض می‌توانست با اقدام به کشتن یک زندانی دیگر حکم خود را عقب بیندازد یا حداقل با اقدام، سرانجام اصغر دی‌جی روی دست نویسنده نمی‌ماند (پیشنهاد دادن جزئی از سنت نقد روسی است که من خودم به آن اعتقاد ندارم ولی مرضش را دارم!) دلیل این پیشنهاد را در تحلیل شخصیت‌ها عرض می‌کنم.

زمان‌بندی و ترتیب زمانی رمان مورد قبول است و البته در فصل پنج، یک پس‌نگاه یا همان فلاش‌بک خودمان داریم که برعکس ناموفق بودن این بخش به آن کمک کرده و کمی از این کم‌اثری کاسته است.

ولی در زمان حال اخلاقی آرسین و کلی‌گویی‌های راوی، دامنه‌ی آن زیاد است و مؤلف تلویحی در جدا شدن از آرسین برخی اوقات زیاده‌روی کرده است. عناصر چگالی که در تناوب‌های زمانی و در هذیان‌های آرسین دیده می‌شود جاافتاده‌ و مناسب اند. مثال پاراگراف آخر صفحه‌ی ۶۳ فصل پنجم «سیزده ساله ام... صبح زود آتا جان تکانم می‌دهد...» پی‌رفتهای فرعی بر داستان سوار شده‌اند و به طور مناسبی به کار رفته‌اند.

بیایم بر روی شخصیت‌پردازی رمان. مجال پرداختن به همه‌ی شخصیت‌ها نیست. پس چهار نمونه‌ی خوب و بد شخصیت‌ها و اثرگذاری آن‌ها در رمان را مثال می‌زنیم. آرسین یا خود آرکا (پدر آرسین) نمونه‌های قابل قبول و مثلاً تایماز و اصغر دی‌جی نمونه‌های... شخصیت‌ها قرار است در رمان چه کنند و اینکه قبول کنیم زبان شخصیت خود شخصیت است (باختین) آرسین بار راوی را بر دوش می‌کشد. البته مؤلف تلویحی این اثر کانون دید متغیری دارد و خب عالی و ضعیف بوده است. یک‌جایی در فصل دوم، گویی نویسنده دقیقاً بخواهد منتقد را راضی نگه دارد و نه خواننده را، شخصیت آرسین را با قد و وزن و تشریح می‌کند که این کار بیشتر نوعی لج‌بازی با منتقد است تا کمک به خواننده‌ی حرفه‌ای که باید سریع از کنارش گذشت وگرنه اگر همین محدوده‌ی شخصیتی تا آن صفحه‌ی رمان درنیامده باشد، کششی که قبلاً گفته شد بلااثر می‌شد.

البته راوی قرار است از منظر آرسین روایت کند که بعضی جاها دیگر او یک دامپزشک ایلیاتی طبیعت‌دوست نیست، بیشتر از این‌ها می‌شود و سایه‌ی نویسنده را یدک می‌کشد که خوشبختانه زیاد نیستند. ولی در کل، شخصیت آرسین چه در زمان بی‌گناهی و سرکشی‌اش چه در کنش‌های مختلفش در طول روایت، برخی مواقع استادانه درآمده است.

بودن تایماز چه کمکی به کنش داستان می‌کند؟ اصلاً آن همدلی که بین این دو که یکی شوریدگی دارد و عصیانی همیشگی، آن دیگری چقدر ایگو(Ego) آرسین است که آرمان‌گرایی دارد و بر اثر یک احتمال شلیک می‌کند و به زندان می‌افتد؟ سقوط می‌کند. تایماز سقوط نمی‌کند. نکرده. اصلاً معلوم نمی‌شود آیا آرمانی داشته است یا خیر. شخصیت ریحانه به‌خوبی هم ‌ایستای خود را حفظ کرده هم در موقع لزوم به خاطر عاشق آرسین بودن پویا شده. یا داوود یا ماهرخ که همان نماد طبیعت است که جان دارد و خوب درآمده. دختر طبیعت و بحث فرویدی این شخصیت برای آرسین را فهمیدیم، البته با زیرکی؛ گل‌درشت نبود.

یکی از بهترین کشمکش‌های رمان، صحنه‌ی کشته شدن شاهین است. آن حال و هوا نویسنده را از خودش دور کرده، وحشی نوشته ‌شده و شخصیت‌ها بار همه‌ی صحنه را بر دوش گرفته‌اند. اتفاق قرار است بیفتد و عالی نشان داده می‌شوند تا فبیولای داستان کاملاً جان بگیرد. البته بعدش دیالوگ شاهین و آرسین شاید اضافی بوده و این میل به مرگ شاهین باید نشان داده می‌شد و همان احساس خیانت شیوا برای شاهین کافی بود. به قول دوستی، «(وقتی فکر می‌کنی مردی یا زنی به تو خیانت کرده یعنی کرده...»

حرف‌های بعدی که شاهین می‌زند کمی دور از واقعیت داستانی ست. او قرار است بمیرد. درست است که سرطان دارد، ولی درد هم دارد. هر قدر گردن‌کلفت و قلچماق باشد درد دارد، خانم نویسنده‌ی مهربان. الکلی هم که قبل و بعدش نداده‌اند تا زبانش راه بیفتد!

نویسنده در طرح کلی داستان به خوبی حرکت کرده و البته شاید با پایان رمان موافق نباشم، ولی مهم این حرکت «از» به سمت «به» است و لاغیر که باید خوب باشد، که بوده است.

اما پایان... نمی‌دانم، من به عنوان نویسنده با پایان باز همیشه کلنجار می‌روم. اما به عنوان منتقد باید به گفته‌ی جی هیلیس میلر اشاره کرد: «هیچ روایتی نمی‌تواند آغاز یا پایانش را بنماید. روایت همواره از میانه آغاز می‌شود و در میانه پایان می‌گیرد و برخی از بخش‌هایش را آینده می‌شمارد و بیرون از بخش‌های دیگر قرار می‌دهد.» با این تعریف، پایان رمان دزده‌کشی هم مورد قبول است.

*دزده‌کشی، فریبا منتظرظهور، کتابسرای تندیس، تابستان ۱۳۹۳
*فبیولا (fabula): ماده خام یا مایه‌ی ‌داستانی
*سیوژه:(syuzhet) روش‌های ارائه، روش‌ها و تمهیدات و تاکیدهای درون‌متنی

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 10:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






پیشخوان کتابفروشی‌ها / آیناز محمدی

 «دزده‌کشی» رمانی به قلم فریبا منتظر ظهور است که از سوی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده است. داستان این رمان این گونه آغاز می‌شود که آرسین هنگام شنا در رودخانه قزل اوزن ساز دهنی‌اش را آب می‌برد و کاری از او ساخته نیست جز رفتن به مغازه باباحیدر برای خریدن سازی دیگر. ریحانه، همسر آرسین زنی است که به دنبال یک زندگی بی‌دغدغه بود نه آن نوع زندگی که یک هنرمند تدارک دیده و با آن خو می‌کند.نویسنده تمهیداتی که برای فضاسازی به کار برده تا داستان را پیش ببرد، زبانی که انتخاب کرده و جغرافیای حوادث همه در تناسب و هماهنگی در خدمت اهداف شخصیت‌هاست و کاری موفق ارزیابی می‌شود.

لینک: 29آبان 93 / روزنامه ایران


معرفی رمان دزده کشی


+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 9:59  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






خلاصه‌ی این معرفی در روز پنج شنبه 29 آبان ماه در روزنامه شهروند منتشر شده است

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=103&pageno=8

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:55  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






نوشتن برای فراموش کردن

دور شدن انسان از طبیعت و تمایل بیش‌ازپیش او به مصرف‌زدگی و تضاد کار و سرمایه و عدم‌رضایتمندی کارگر دو وجه متعارفی است که در مفهوم ازخودبیگانگی انسان معاصر مطرح است. اندیشه‌های محیط‌زیست در جهان معاصر عامل اصلی از خودبیگانگی انسان را دور شدن او از طبیعت و تخریب محیط‌زیست توسط خود او به دلیل گسترش بیش‌ازپیش مصرف و نه به‌واسطه نیاز انسان امروزی بلکه به‌واسطه نیاز سازوکارهای اقتصادی به تولید و گسترش مصرف می‌دانند. دستگاه‌های ناسالم اقتصادی که به دلیل سود کوتاه‌مدت کره‌زمین را در معرض نابودی قرار داده‌اند و با ارایه یک سیستم تولید و مصرف نامتقارن حیات بشری را در معرض آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر به ورطه نابودی می‌کشانند اما در اندیشه‌های چپ‌گرا، مفهوم از خودبیگانگی بر ناکارآمدی سیستم سرمایه‌داری در تأمین حداقل معیشت کارگران تأکید دارد.

فاطمه رحمدل :   در رمان دزده‌کشی ما با «آرسین» که یک محیط‌بان عاشق طبیعت و عاشق شغلش است سروکار داریم. هرچند همسر محیط‌بان «ریحانه» بر ناکارآمدی این شغل برای تأمین حداقل زندگی و معیشت تأکید می‌ورزد ولی آرسین مغرورانه از شغلش و عشقش که طبیعت است جانبداری می‌کند. یکی از کشمکش‌های اصلی در رمان همین تضاد نگاه آرسین و ریحانه به زندگی است. ریحانه طبیعت را هووی خودش می‌داند چون آرسین عاشق طبیعت است. نگاه آرسین به ماهرخ که در دل کوه در قهوه‌خانه پدرش کار می‌کند، نگاهی طبیعت‌گراست او ماهرخ را جزئی از طبیعت می‌داند به همین دلیل سه‌گانه‌های عشقی - عاطفی متداول در رمان‌های بی‌مایه در این رمان شکل نمی‌گیرد. احساس حسادت ریحانه به ماهرخ اصولا وجود ندارد ولی حسادت ریحانه به طبیعت به‌عنوان یک هووی پردردسر وجود دارد.
ریحانه در را باز مي‌كند، آرسین تندی سازدهني را از جيب بيرون مي‌كشد و نشانش مي‌دهد. «يكي ديگه خريدم.»
«خوب شد! خدايی دیگه حوصله غرزدن‌ها و بهانه‌گیری‌هات رو نداشتم.»
روي مبل لم مي‌دهد و آهنگی مي‌زند. ریحانه كنارش مي‌نشيند. سازدهنی را از دست آرسین مي‌كشد و مي‌گويد: «این‌که نو نيست! چقدر قراضه است! بابا حیدر بهت انداخته! ازش بعیده! اون هم کلاهبردار شد! »
«خودم خواستمش.»
ریحانه از توی کیفش پنبه الكلی پیدا می‌کند و روی سازدهنی می‌کشد.
«زدي به دهنت؟! اصلا مال كي بوده؟ ایدز ...هپاتیت... مرض نگیری حالا! »
ریحانه عاشق زندگي ‌ا‌ست و زن زندگی، زندگی معمولی: همسری، شغلی ثابت، درآمدی معقول و خانه‌ای، روزهای تعطیل میهمانی و گاهی سفری همراه با کودکانی قد و نیم‌قد. نه آن زندگی که آرسین تمهید دیده، بی‌هیچ زرق‌وبرقی، رفت‌وآمدی، آرام و کم‌خواهانه، خودش دور از شهر و در دل کوه و ریحانه اغلب تنها در خانه.
«مال تایماز نامی بوده... گفت صاحب‌منصبی به همراه ملازمانش آمده بوده سرخی‌آباد برای شکار میش. ١٠روز تمام با گروهش دنبال میشی حامله بودند تا بچه‌اش که به دنیا آمد، شکار کند. لحظه‌ای که میش را نشانه می‌رود، پیچیدن صدای سازدهنی همانا و فرار میش همان!... صدا از سازدهنی تایماز بوده که مردم می‌گفتند با حیوانات حرف می‌زده... میش فرار می‌کند، شکارچی عصبانی تایماز را نشانه می‌گیرد و... از آن به بعد دیگر هیچ‌کس ندیدش. باباحیدر گفت تایماز شیفته دختری بوده و این سازدهنی را همان معشوقه تایماز به باباحیدر داده...»

 

 روی خط داستان        

ناصر تدین، وحید قاسمیان  

 در این رمان ما پا به دنیای شکارچیان و محیط‌بانان می‌گذاریم. دنیایی بی‌رحم و آرام. طبیعت که مادر زمین است در ناباوری آدمیان از عملکرد خویش به‌سوی نابودی پیش می‌رود و هرازگاهی انسانی یافت می‌شود که عزم جزم می‌کند تا به یاری مادر رنجور خویش برخیزد.
« بي‌قرار این‌سو و آن‌سو مي‌رفت. گوشه دنجي ایستاد. پاهاش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بيرون کشید. آهو تقلا مي‌كرد. بره بيرون مي‌آمد. نحيف با موهاي لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش مي‌زد. با گردن زير شكمش را گرفت، کمکش کرد روي پاها بايستد و شير بنوشد. با هر جرعه‌ شير، جان مي‌گرفت. ما در اطراف را زيرنظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند. »
 دزده‌کشی یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد. این رمان در ١٦٦صفحه در مهرماه ‌سال‌جاری به قیمت ٨٠٠٠٠ریال از سوی نشر «کتاب‌سرای تندیس» منتشر شده که سومین رمان فریبا منتظر ظهور است.

در پشت جلد کتاب آمده: با آرامش شروع شده است، مثل زندگی که اول روی خوشش را نشان می‌دهد و تشویقت می‌کند تا پیش بروی و بعد روی دیگرش را خواهی ‌دید که حریف می‌طلبد. انگیزه و اراده و عشق هم داشته باشی، بعضی درد‌ها را تاب نمی‌آوری. زودتر از آن‌که فکر کنی پیر می‌شوی، در بیست یا سی‌سالگی حتی.
پاهایم می‌لرزد. نمی‌ایستم. حرفی نمی‌زنم. ترسیده‌ام. ترسیده و حقیر شده‌ام. حقارت را پذیرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را می‌دهم، زندگی‌ام را می‌خرم. راهوردی شمرده و با‌حوصله حرف می‌زند. چیزهایی از همان‌ها که برایش تعریف کرده‌ام. مظلوم و طبیعت دوست و جان‌برکف برای وطن، معرفی‌ام می‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم می‌دهد... به چه روزی افتاده‌ام!

لینک : در روزنامه شهروند - 26 آبان 93

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 12:52  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






با سپاس از روزنامه شهروند:
گفت‌وگو با فریبا منتظر ظهور به بهانه کتاب تازه‌اش «دزده‌کشی» 
طبیعت کالبد زندگی ماست 
رضا گرشاسبی


ايده كتاب چطوری به ذهنتان رسيد و انگیزه‌تان از نوشتن اين داستان چه بود؟
ایده داستان با خواندن یک خبر شکل گرفت. محیط‌بانی در شهری کوچک در آستانه اعدام بود. فکر کردن به او موجب ساخته‌شدن داستان در ذهنم شد.
در حرفه ما وقتی ذهن درگیر موضوع خاصی می‌شود تا آن را ننویسیم خلاصی در کار نیست. دیر یا زود می‌نویسیم‌اش، شاید ١٠سال بعد.
فضاي امروز ادبيات داستاني ايران را چگونه می‌بینید؟
فضای امروز ادبیات داستانی ایران متاسفانه فضای خوبی نیست. آخرین سطر را که نوشتیم و آماده انتشار شد مشکلات آغاز می‌شود. ناشرها روی آثار غیرایرانی سرمایه‌گذاری می‌کنند، تیراژ کتاب‌ها و حق‌التألیف بسیار پایین است، داستان باید از مرحله ممیزی بگذرد و این‌که کتاب را انسان فهیمی خوانده باشد یا نه در نحوه ممیزی تأثیر دارد، آثار ضعیف در رسانه‌ها تبلیغ می‌شوند و آثار درخور توجه نویسندگان مستقل مهجور می‌مانند، پخش کتاب کماکان خوب نیست و به‌جز کتاب‌های چند ناشر، کتاب‌های سایر ناشران به دست مخاطب خود نمی‌رسند، کارگاه‌های متعدد با اساتید تازه‌کار به این بلبشو دامن زده‌ است. جلسات رونمایی، نقد و بررسی آثار به‌جای بحث و بررسی کتاب بیشتر شبیه مهمانی‌های شبانه شده که هرکس تلاش می‌کند به نوعی خودنمایی کند؛ یکی با لباس، دیگری با تکرار چند جمله کلیشه‌ای‌ که از کتاب‌های نظریه ادبی خوانده و عده‌ای هم با توهین به نویسنده. هرچند در گزارش‌هایی که از جلسات منتشر می‌شوند این بخش‌ها حذف‌شده و در ظاهر امر جلسات در سطح معقول و دوستانه و مفید گزارش می‌شوند.
افراد معدودی به پشتوانه جایزه‌ای محفلی و هدفمند، به عرش رسیده‌اند و نویسندگان دیگر در هر مرحله از کار با همان افراد مواجه می‌شوند، ازجمله در بحث نقد و معرفی در رسانه‌ها، در نشرها به‌عنوان بررس ناشر باید از سدشان عبور کنیم، به‌عنوان داور جوایز، به‌عنوان مجری معدود برنامه‌های عمومی، در کتابفروشی‌ها و بخش توزیع، خلاصه این‌که تعدادی از نویسندگان با داشتن یکی دو کتاب نه‌چندان جدی، فضا را کاملا تصرف کرده‌اند و اجازه نفس کشیدن به سایرین نمی‌دهند.
تازه‌کارها را دلزده کرده و توصیه می‌کنند کار منتشر نکنند یا به‌صورت الکترونیکی منتشر کنند که به گمان من به‌خصوص در شروع کار اصلا درست نیست. به‌این‌ترتیب ممکن است ادبیات، جوان‌های خلاق زیادی را از دست بدهد و فضا همچنان در سیطره عده محدودی با ذهنیت غیرپیشرو و انحصارطلب باقی بماند.
به نظرتان ادبيات داستاني چه سهمي در پرداختن به مسائل انساني و نوعدوستی دارد؟
هنر در ذات خود موجب بیداری روح و روان آدمی است. بیداری روح و روان به همراه خود نگاهی دیگرگونه به انسان می‌بخشد؛ نگاهی محترمانه‌تر به هستی و زندگی و موجودات. خواه این هنر موسیقی باشد یا نقاشی یا داستان.
داستان از آن‌جايی که مسائل را عریان‌تر از نقاشی و موسیقی و سایر هنرها بیان می‌کند، این قدرت را دارد که سهم زیادی در مسائل انسانی ایفا کند حتی هنگامی‌که تبدیل به فیلم، قالب جذاب و پرمخاطب دنیای امروز شود.
از ويژگي كارهاي شما ذهني‌نويسي و پروبال دادن به تخيل براي ايجاد انگيزه جست‌وجو  در خواننده داستان است. اين نشان می‌دهد كه شما از ذهن به سمت واقعیت‌ها نشانه می‌روید و داستان خود را دنبال می‌کنید. چقدر خوانندگان را در همراهي با خودتان شريك می‌بینید؟
 اصولا مخاطبان ادبیات داستانی به‌طور خاص و مردم به‌طور عام از عینیت به ذهنیت می‌رسند. یعنی می‌دانند که چه می‌خواهند یا فکر می‌کنند که می‌دانند و در جست‌وجوی توجیه عملِ خود، در ذهنیت نویسنده هستند. به‌عبارت‌ دیگر این‌که چگونه فکر می‌کنند تقدمی بر این‌که چگونه عمل می‌کنند، ندارد. بلکه این‌که چگونه عمل می‌کنند (با توجه به ویژگی‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و روانشناسانه) بر این‌که چگونه فکر می‌کنند (پسند و انتخاب نوع کتاب و نوع اندیشه)، مقدم است. در نتیجه اگر با نویسنده صادقی روبه‌رو باشیم و نه کاسب‌کاری پوپولیست، این‌که نویسنده چه تناسباتی با خوانندگان ادبیات داستانی برقرار می‌کند از دلمشغولی‌های نویسنده نمی‌تواند باشد.
موضوع ادبيات داستاني در جهان معاصر تنهايي‌هاي انسان و گريزگاه‌هايي است كه مي‌تواند به آنها برسد. از تم و درونمایه دزده‌كشي برايمان بگوييد.
اگر بخواهم نامی کلیشه‌ای برای دزده‌کشی انتخاب کنم، نامش را می‌گذارم «قهرمان‌ها هم می‌میرند»، که به‌نوعی تم داستان هم هست، ولی اگر نخواهم شعار دهم و با نگاهی دیگر، تم درون نام فعلی کتاب نهفته است، یعنی «دزده‌کشی». این‌که در طول روایت همه به‌نوعی با دزده‌کشی مواجه می‌شوند. دُزده‌کشی اصطلاحی در شکار است، یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که شکار انتظارش را ندارد.
 نويسندگي در ايران حرفه به‌حساب نمی‌آید. اين مسأله را چطور تحليل می‌کنید؟
حرفه فقط به معنای داشتن درآمد نیست، ما مفاهیم و کلمات را می‌توانیم از نو معنا کنیم و حالا من اگر بخواهم «حرفه» را معنا کنم به معنای این می‌تواند باشد که شما ساعات زندگی‌ات را صرف چه می‌کنی؟ من وقتم را صرف نوشتن می‌کنم پس نویسنده‌ام. اما بسیاری از آدم‌ها خیال می‌کنند حرفه‌شان پزشکی، مهندسی، کارمندی و... است در حالی‌ که حرفه‌شان به‌واقع دزدی، ابتذال، فریبکاری و توهین به دیگران است چون تمام مدت روز مشغول اینها هستند، البته پول خوبی هم به‌دست می‌آورند. امیدوارم روزی برسد که ما هم که به‌زعم دیگران بی‌کاریم، درآمدی از نوشتن داشته و در فرهنگ عمومی صاحب حرفه باشیم.
به نظر شما بين مخاطب و نويسنده در جهان امروز ما ايرانيان چه فاصله‌ای وجود دارد؟
به گمانم ارتباط بین نویسنده و مخاطب قطع است چون کتاب‌ها به مخاطب خود به دلیل پخش نامناسب نمی‌رسد و نویسنده بدون ارتباط با مخاطب خاص خود به نوشتن ادامه می‌دهد. از طرفی برنامه‌های فراگیر در کتابخانه‌ها و فرهنگسراهای تهران و شهرهای دیگر می‌تواند وجود داشته باشد که نویسنده حضور پیدا کند و کتاب‌هایش هم ارایه شود. برنامه‌های این‌چنینی یا انجام نمی‌شود یا به‌صورت محفلی برگزار می‌شود. بخش فرهنگی در دولت فارغ از مسائل سیاسی ‌باید به گسترش کتابخوانی کمک کند که نمی‌کند.
 نويسندگان معمولا آدم‌هایی حساس هستند كه توقع دارند از تجربه و تحلیل‌هایشان از واقعیت‌ها استفاده شود. آيا واقعا قدرت اصلاح واقعیت‌ها در داستان وجود دارد؟
بعد از خوانش یک داستان اگر خواننده وارد جهان داستان شده باشد ممکن است به مسائلی بیندیشد. اندیشیدن را نمی‌شود دست‌کم گرفت و مهم‌ترین تفاوت انسان با حیوان، همانا اندیشیدن است که خود سرآغاز مهم‌ترین تغییرات در انسان‌هاست. همان انسان‌هایی که جامعه را و واقعیت‌های گاه ناخوشایند و باورنکردنی را می‌سازند.
 يك تصور وجود دارد كه براساس آن نويسنده را مصلح اجتماعي می‌داند. آيا واقعا این‌گونه است؟
هرکسی که به اندیشیدن کمک کند مصلح اجتماعی است. اضمحلال و بدبختی از تعطیل کردن اندیشه شروع می‌شود و وسعت می‌گیرد. اگر به کسی یادآوری کنیم که پیش از هر عمل و تصمیمی اول فکر کند خودبه‌خود دنیای بهتری خواهیم داشت. نویسنده با آگاهی بخشی به‌صورت غیرمستقیم به لایه‌های درونی انسان‌ها نفوذ می‌کند.
نویسندگان چه بخواهند مصلح اجتماعی باشند و چه نخواهند در تقسیم‌کار اجتماعی، نقش مصلح اجتماعی برای آنان در نظر گرفته ‌شده است و اتفاقا آن نویسندگانی که شعار داده‌اند که نمی‌خواهند مصلح اجتماعی باشند، بیشتر این نقش را بازی کرده‌اند.
 براي چه می‌نویسید و توقعتان از خوانندگان خودتان چيست؟
من دریافت خودم را از چیزی به اسم زندگی می‌نویسم چون فقط نوشتن را تا حدودی بلدم. بعضی‌ها آن را آواز می‌کنند و می‌خوانند، بعضی نقاشی‌اش می‌کنند و روی بوم می‌کشند، بعضی به شکل مجسمه‌ای می‌تراشند، من هم می‌نویسمش، البته بعضی هم دریافت را فقط پول می‌دانند که کم هم نیستند. به نظر من زندگی پیچیده و چند بعدی است. آن‌قدر بُعد دارد که نمی‌شود آن را گفت، بلکه به مدد هنر باید ارایه‌اش کرد.
توقع من از خوانندگان خودم این است که در مشکل پخش کتاب کمک کنند و اگر کتاب‌فروشی می‌گوید چاپ کتابم تمام‌شده باور نکنند چون چاپ هیچ‌کدام از کتاب‌هایم تمام نشده. برای تهیه می‌توانند از سایت‌های اینترنتی استفاده کنند. ما با مشکلات خیلی زیادی کار را به مرحله انتشار می‌رسانیم و انتظار داریم وقت و جدیت بیشتری برای تهیه کتاب‌هایی که ما در ایران منتشر می‌کنیم صرف کنند. در هر صورت مسائل کشورهای دیگر مسائل ما نیست و با خواندن کتاب‌های ترجمه، چیزی تغییر نمی‌کند و در نهایت مقداری لذت با چاشنی حسرت خواهیم داشت.
 از كارهاي در دست نوشتن و انتشارتان بفرماييد.
دزده‌کشی مهرماه‌ سال‌جاری منتشر شده و خیلی خوشحالم که فاصله آخرین ویرایش و انتشار کتاب طولانی نیست و فاصله زیادی با حس و اندیشه امروزم ندارد. ‌سال آینده شاید داستان‌های کوتاهی که به مرور نوشته‌ام را سروسامان دهم. رمان دیگری هم در مرحله بازنویسی دارم. فعلا تا بهار کتاب می‌خوانم.
سه شنبه 20 آبان 93

لینک صفحه پی دی اف:

http://shahrvand-newspaper.ir/1393/08/20/Main/PDF/13930820-424-8-22.pdf

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 10:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر