يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





*   
 
ده روز است که دایاغ برگشته و آراز نیامده. می‌روم نانوایی تا آتلی را ببینم و بپرسم از آراز چه خبر تازه‌ای دارد. آتلی گلولۀ خمیر را باز می‌کند و توی کوره می‌زند و نان پخته شده را برمی‌دارد و روی پیشخوان می‌اندازد. 
مشتری پول را روی پيشخوان می
‌گذارد و آتلی مابقی‌اش را، از توی کاسه‌ای فلزی، به مشتری برمی‌گرداند. پیشبند سفید چرک شده‌ای بسته و روی پیشانی‌اش عرق نشسته است.
پسر سرهنگ صرافلی، کنار پیشخوان، نشسته و مشتي تخمه آفتابگردان دستش گرفته و می‌شکند و پوستش را زمین می‌ریزد و آتلی و مشتریها را تماشا می‌کند. می‌پرسم: «از آراز چه خبر؟»
آتلي، همینطور که خمیر را توی کوره می‌زند، می‌گوید: «از دست مربی و داور عصبانی شده و گذاشته رفته. شب هم هتل برنگشته. مسئول حراست تیم پيداش كرده و دعواشون شده. با گروه برنگشته. نميدونم بدون پول چه غلطی میخواد بكنه!»
خمیر را توی کوره می‌زند و نان پخته را برمی‌دارد، منظم و سریع.
«دایاغ چطوره؟»
«دنده‌ش بدجوری درد داره. دکتر گفته نباید زیاد حرکت کنه. تمرین را هم فعلاً كنار گذاشته.»
«اگر کاری داشت یا دردش زیاد بود، بگو بیاد بیمارستان.»
«دست شما درد نکنه. ما که شرمنده هستیم، اما بهش می‌گم.»
زنی كه پشت سرم ایستاده می‌گوید: «آقا، ما کار داریم. نان ما را بده بریم.»
پیرمردی از توی صف می‌گوید: «اینجا که جای خوش‌وبش کردن نیست! استغفرالله!»
صرافلی گردن دراز می‌کند و می‌گوید: «چه خبرتونه؟ یک دقیقه صبر کنید.»
*
سیامک چند روز دیگر برمی‌گردد انگلستان و مهماني خداحافظي ترتیب داده. رفتنش برای من که فقط یک بار دیدمش اهمیت زيادي ندارد. اصلاً از هرچه مهمانی مناسبتی كه پر از آدم هاي ناآشناست بیزارم.
اینها را به وحيد هم، که از طرف سیامک دعوتم کرد، توضیح دادم، هرچند می‌دانم دلش می‌خواهد باهم باشیم، اما چرا در بین این‌همه غريبه؟
وحيد خندید و گفت: «قبول داری یک‌جوری هستی؟»
پرسیدم: «چه جوری؟»
(صفحه  132)
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۳ساعت   توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر