يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

نگاهی به:

تمام چیزهایی که جایشان خالی است (مجموعه داستان)

پیتر اشتام Peter Stamm / ترجمه : صنوبر صراف زاده / ویراستار: علی عبداللهی

نشر : افق چاپ اول 1388

این مجموعه شامل 12 داستان برگزیده از دو کتاب Blitzeis  و In fremden Garten  است.

داستان‌ها به سبک کاروری، بدون حادثه ، بدون فراز ونشیب خاص و راوی ها اغلب اول شخص هستند. مضمون اصلی داستان‌ها تنهایی انسان در موقعیت های گوناگون است. در نقش همسر، دختر، پدر، دوست، بیمار. لحن روایت ها سرد و خشک است ، مانند بسیاری از داستان‌های آلمانی زبان.  

در مورد علائم نگارشی پایبندی به اصول کلاسیک وجودندارد. در برخی داستان‌ها از علائمی چون گیومه و دو نقطه و ویرگول استفاده نشده است و دیالوگ در امتداد روایت پیش می‌رود و دقت خواننده را برای تشخیص گوینده طلب می‌کند.

نویسندگان آلمانی راویان خوبی برای بیان روابط امروزی میان انسان‌ها هستند. اغلب بدون شعارزدگی از دل وقایع یک روز عادی، ما را به درک حقیقتی ژرف می‌رسانند. این همان کاری است که ریموند کارور امریکایی نیز از عهده اش خوب برآمده است.

داستان "بوسه" از داستان های زیبای این مجموعه است. پدری پیر و تنها و فقیر به دعوت دخترش که در شهری دیگر در رستوران کار می‌کند راهی سفر برای دیدار دختر می‌شود. جملات کوتاه و معنادار،  و زبان روایت نیمه رسمی است. عشق و علاقه از سوی هر دو طرف، نیاز به استقلال در دختر، فقری که گریبان هر دو را گرفته، و زندگی با زیبایی ها و زشتی هایش در آن جاریست . این داستان بسیار زیباست. و یادآور داستان کوتاهی از ریموند کارور که دیدار پدر و پسرش بعد از سالهاست، در کافه ای هم را ملاقات میکنند، پدر با پاکتی در دست... و بعد از دیالوگ و دیداری کوتاه دوباره از هم دور می شوند...

این نوع داستان ها برآمده از  دل زندگی و نوع زندگی در اروپا و آمریکاست و به همین دلیل کاملا قابل درک وواقعی. وقتی صحبت از ساختاری که ایرانی باشد به میان می آید توجه به همین نکات است. آیا مناسباتی که در داستان نشان می دهیم برآمده از واقعیت اطراف است یا ارتباطی با آنچه هر روز می بینیم ندارد....

 

داستان  جذاب دیگر این مجموعه "یخ بندان ناگهانی" نام دارد. نویسنده ای به دنبال سوژه راهی بیمارستان می شود. سوژه ی انتخابی این پسر جوان، لاریسا- زن مسلولی است که دو فرزند دارد و فقط شش ماه زنده خواهد ماند.

نویسنده ی جوان، عمق اندوه لاریسا را به بهترین شکل ممکن در چند صفحه منتقل می کند.

" بدترین چیزش اینه که هیچ کی به من دست نمی زنه. شیش ماهه. فقط با دستکش نایلون. شیش ماهه که کسی رو نبوسیدم. متوجه شدم... وقتی شوهرم آوردم این جا متوجه شدم که ازم می ترسه. گونه هامو بوسید. و گفت شیش ماه دیگه... و انگار تازه همون لحظه بود که مریض شدم. از وقتی با هم اومدیم این جا تودرمانگاه یه هو از من ترسید. هنوز هم همون طوری می بینمش، من داشتم وسایلمو جمعمی کردم و اون ریش شو می تراشید و یه شورت پاش بود. گفت خمیردندونو بردار، من یه جدیدشو می خرم. منم خمیردندونو برداشتم. "

هرچند مضامین انسانی با ارزشی در داستان ها روایت می‌شود، اما مضمون داستان ها از عمق متوسطی برخوردارند و خالی از  هر نوع نگاه اجتماعی سیاسی قابل توجهی می باشند که این روزها این نوع داستان سرایی که نیاز زیادی به سوزاندن فسفر ندارد طرفداران پروپاقرصی پیدا کرده است.  

 

 پیتر اشتام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 11:31  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






نگاهی به:

سمفونی پاستوریال

 نویسنده: آندره ژید/ مترجم: محمد مجلسی

ناشر: دنیای نو / چاپ اول 1386 - چاپ دوم 1387

اگر حس می‌کنید از راه راست منحرف شده اید و دلتان می‌خواهد کنار یک کشیش بنشینید و نصیحت تان کند، سمفونی پاستوریال آندره ژید بخوانید! به راه راست هدایت می‌شوید.

راوی که کشیش کلیساست، دختر نوجوان تنها و نابینایی را پناه می‌دهد. به دختر کمک می‌کند تا بعد از سالها سکوت حرف بزند و با اطراف ارتباط برقرار کند. شروع به آموزش او می‌کند. این آموزش وقت گیر است و ارتباط تنگاتنگی بین این دو ایجاد می‌شود.

کشیش، زن و چهار فرزند دارد و توجه به دختر نابینا موجب بی توجهی به خانواده می‌شود. راوی این زمان های طولانی با هم سپری کردن را این طور توجیه می‌کند که این دختر همان بره‌ی گمشده است که چوپان لازم است به خاطرش گله را رها کند و برای یافتنش راهی شود...

موضوع کمی پیچیده می‌شود و راوی در موقعیت هایی قرار می‌گیرد که باید بین فرمایشات دل و عقل تصمیم بگیرد و انتخاب کند...

داستان عاقبت خوشی ندارد. راوی گمراه شده است...

داستان دارای لحن اندرز گو، زبان رسمی وکلیسایی، سبک یادداشت نویسی براساس تاریخ است.

هرچند آندره ژید نویسنده فرانسوی در سال 1947 جایزه ادبی نوبل را به دست آورد، اما زبان و لحن و نگاه نویسنده در این کتاب ملال آور بود.

" چیزی که تعلیم آن به نابینایان دشوار است چگونگی رنگ‌هاست. در این مورد متوجه شده‌ام که انجیل از رنگ‌ها نام نمی‌برد." -از متن کتاب

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:19  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

حالا دزده‌کشی در چاپخانه است. کارگرها کاغذهای داغ را روی هم می‌‌چینند تا صحافی شوند... بعد بیست تا بیست تا بسته‌بندی کنند و پشت وانتی، بفرستند برای ناشر...
چند وقت دیگر می‌توانم بگویم «آرسین»  بگویم «ماهرخ» و تعدادی از شما، شاید، بدانید چه می‌گویم،  اما حالا  آرسین رازیست بین من و فقط چند نفر دیگر.
بین آن چند نفر شاید کارگر چاپخانه‌‌ای هم باشد که زمان استراحت کتاب را خوانده... کسی را می‌شناختم که این‌طور بود...
من کارگر چاپخانه‌ای را می‌شناختم که کتاب می‌خواند و هنوز در عقایدش به قطعیت نرسیده بود. وقتی از سر کار بر می‌گشت، ایستاد تا تظاهرات را تماشا کند و کشته شد. هفده یا هجده ساله بود...پدر و مادر نداشت یا اگر داشت مثل نداشتن بود.... برای پس دادن جنازه به قوم و خویش، پول ‌خواستند و...
بی آن که به نتیجه ای در ساده ترین عقایدش برسد مُرد. کجای این جهان خنده دار است تا  بشود چیزی نوشت و خندید...
گونترگراس در سال 1999  فردی به نام بوردیو – جامعه شناس را به خانه اش دعوت می‌کند. نویسنده و جامعه شناس بحث می‌کنند. بوردیو می‌گوید: «به ما می‌گویند شما زیادی جدی هستید، دوران ما دوران خنده داری نیست، حقیقتا چیز خنده داری وجود ندارد.»
گونترگراس در جواب می‌گوید: «من ادعا نکردم که ما در دوره خوش و خندانی زندگی می‌کنیم. اما معتقدم که خنده نیشداری که توسط ابزارهای ادبی تولید شود نوعی اعتراض به شرایط اجتماعی است.»
بوردیو را بیشتر درک می‌کنم، این روزها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 23:37  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

به زودی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر می‌کند

166صفحه /  قیمت 80000 ربال / قطع رقعی

 

دزده کشی

 

دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد را دُزده‌کُشی گویند.

پشت جلد:

با آرامش شروع شده است، مثل زندگي که اول روي خوش‌اش را نشان مي‌دهد و تشويقت مي‌کند تا پيش بروي و بعد روي ديگرش را خواهي ‌ديد که  حريف مي‌طلبد. انگيزه و اراده و عشق هم داشتي باشي، بعضي درد‌ها را تاب نمي‌آوري.  زودتر از آن‌که فکر کني پير مي‌شوي،  در بيست يا سي‌سالگي حتي.

«پاهايم مي‌لرزد. نمي‌ايستم. حرفي نمي‌زنم. ترسيده‌ام. ترسيده و حقير شده‌ام. حقارت را پذيرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را مي‌دهم، زندگي‌ام را مي‌خرم.  راهوردي شمرده و با‌حوصله حرف مي‌زند. چيزهايي از همان‌ها که برايش تعريف کرده‌ام. مظلوم و طبيعت‌دوست و جان‌برکف براي وطن، معرفي‌ام  مي‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم مي‌دهد... به چه روزي افتاده‌ام!»

اطلاعات بیشتر :

http://ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=256

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 13:23  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر