يادداشت‌های فریبا منتظرظهور





 

با سپاس فراوان  از نگاه موشکافانه و دقیقِ نویسنده گرامی  اشکان فرجاد

این نقد در  سایت خوابگرد  در تاریخ ا آذر 93 منتشر شده است.

اشکان فرجاد: 

واقع‌گرا مثل دزده‌کشی

اشاره: معرفی کتاب با نقد آن تفاوت دارد. این را همگی می‌دانیم. با این حال کمتر رعایت می‌کنیم و گاهی در معرفی کتابی نقد می‌کنیم و گاهی در نقدِ اثر، معرفی. این مفهومی ساده دارد؛ کتابی را که دیگران نخوانده‌اند و در حال معرفی آن هستیم، برای آن‌ها نباید نقد کنیم، چون نظر ما تک‌بعدی است و بر روی خوانش اثر تأثیر می‌گذارد و از آن‌جایی‌که هیچ‌کدام از ما توانایی نقد کامل یک اثر از همه‌ی زوایا را نداریم به خطا می‌رویم و حکم صادر می‌کنیم. در این مقاله در قسمت اول به معرفی رمان «دزده‌کشی» نوشته‌ی فریبا منتظرظهور می‌پردازم و در قسمت دوم به‌ نقد آن می‌پردازم. مزیتش این است که اگر رمان را مطالعه نکرده باشید، داستان در قسمت اول لو نمی‌رود، نویسنده هم از دست بنده دلگیر نمی‌شود.

قسمت اول: معرفی رمان
دزده‌کشی سومین رمان فریبا منتظر ظهور است. از رمان آنیش شنیده بودم اما هنوز مجال پیدا نکرده‌ام آن را بخوانم. رمان دزده‌کشی برای کسانی که بعد چندین دهه به دنبال داستانی هستند با روایتی که نقش‌مایه‌های ثابتِ مدرنش در فضایی که شکار و طبیعت و حیوانات وحشی حضور دارند، فرصتی استثنایی فراهم می‌کند. اگر رمان واقع‌گرایی می‌خواهید که تکرارهای نوستالژیک و جنگولک‌بازی‌های فُرمیِ کمتر داشته باشد، می‌توانید این رمان را بخوانید. از صدایی مستقل که تمرین کرده و تمرین...

این رمان را به دلیل ساختار درام می‌توان به فیلم‌نامه‌نویسان و کارگردانان توصیه کرد. به‌غیر از بودجه‌ای که احتمالاً می‌توانند از طریق نهادهای دولتی و غیردولتیِ حمایت از محیط‌ زیست کسب کنند، داستانی تصویری و یکدست در اختیار فیلم‌نامه نویس قرار می‌دهد. البته اگر به چشم محرم به آن نگاه کنند و خدای‌ناکرده از دل آن چیز ناقص و سرقتی بیرون نکشند، در این وانفسای بی‌داستانی کمی به سینما کمک می‌کند و سینما هم به رمان‌نویس.

قسمتی که من دوست داشتم از این رمان:
«بی‌قرار این‌سو و آن‌سو می‌رفت. گوشه‌ی دنجی ایستاد. پاهایش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ی دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بیرون کشید. آهو تقلا می‌کرد. بره بیرون می‌آمد. نحیف با موهای لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش می‌زد. با گردن زیر شکمش را گرفت، کمکش کرد روی پاها بایستد و شیر بنوشد. با هر جرعه‌ی شیر، جان می‌گرفت. مادر اطراف را زیر نظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد، در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر، چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند.
آرسین، ایستاده بالای کوه، چشمانش را چسبانده بود به دوربینِ دوچشمی و مادر و نوزاد را تماشا می‌کرد که به گله نزدیک می‌شدند و اطراف را می‌پایید.»
(صفحه‌ی ۱۷- فصل سوم)

قسمت دوم: نقد رمان دزده‌کشی
از طرح روی جلد شروع کنیم. کمتر منتقدی این کار را می‌کند، ولی جلد هم جزئی از کتاب می‌شود. رمان خرمگس را بدون نقاشی تصور کنید... طرح روی جلد زیبا ست، اما دریافت طراح از رمان است و کمتر به حال و هوای فبیولای رمان نزدیک است. همیشه وقتی رمانی برای خواندن دارم، ۲۰ یا ۳۰ صفحه از آن را می‌خوانم و بعد می‌روم سراغ چای دم کردن یا سیگاری در هوای آزاد کشیدن. بر که می‌گردم، اگر نشستم دوباره به خواندن و بسته به میزان صفحات، اگر تمامش کنم یا فصلی را به پایان برسانم، یعنی اثر برای من کشش لازم را داشته. دزده‌کشی را یک‌شبه تمام کردم. این کشش دقیقاً به دلیل مهندسی دقیق طرح داستان بود.

فبیولای ((fabula دزده‌کشی، رخ دادن قتلی ست که آرسین برای دفاع از خود و در حال انجام مأموریت مرتکب می‌شود. و سیوژه (سوژه ـ (syuzhet به همراه کارکردهای نارضایتی همسر آرسین، محیط فاسد اداری و اهمیت نداشتن آرمان‌گرایی در جامعه که برای به نقش کشیدن فبیولای رمان ضروری بوده است. اگر این‌ها را حذف کنیم، مخصوصاً آرمان‌گرایی آرسین، محیط بزرگ شدنش، نگرانی همسرش و نارضایتی او از شغل محیط‌بانی و محیط اداری فاسد، داستان نامفهوم می‌شود و فبیولا تعریف نمی‌شود. پس باید توجه داشته باشیم که آیا مثلاً سازدهنی در این کارکردها نقش می‌پذیرد و نقش‌مایه‌هایی که ساکن هستند مثل محیط زندان؟ البته تایماز که به نظر من نقشی پویا در پرداخت کنش ندارد و خود شاهین و همسرش شیوا سهم بیشتری بازی می‌کنند. دزده‌کشی دغدغه‌های زیست‌محیطی را بیان می‌کند، در این میانه اما لایه‌های مختلف مشکلات را هم بررسی می‌کند و از شکارچی تا محیط‌بان تا فساد تا مدیریت و کلاً جامعه‌ی سن‌زده که در این پرده‌ داستانی هم مقصر است و هم نیست.

نویسنده از جای خوبی شروع می‌کند. هل نمی‌دهد، بلکه کمک می‌کند شما با حال و هوایی آشنا رهسپار فضایی دور از زندگی روزمره و معمول شوید (البته بنده که در دامن طبیعت ام، شما را می‌گویم عزیز دل.)

به قول مارک شورر «نقد محتوا نه سخن گفتن از هنر بلکه سخن گفتن از تجربه است... و هنر همانا فن تکنیک است.» پس باید دید تجربه‌ی خانم منتظرظهور در انتخاب محتوا چه قدر مؤثر بوده. این تجربه باعث شده نقش‌مایه‌های ایستا که همان مکان رویداد است، برای تشریح صحنه‌های کمتر روایت‌شده در ایرانِ امروز انتخاب شود. در این روزها کمتر داستان واقع‌گرایی می‌توان خواند که در دل کوه و دشت جریان داشته باشد. هرچند نویسنده به اعتقاد من (سلیقه‌ای) از این پتانسیل به‌اندازه‌ی کافی استفاده نکرده و می‌توانست فرصتی برای خود و ادبیات داستانی فارسی ایجاد کند، اما شاید ترس از متهم شدن به اطناب باعث شده از این امر صرف‌نظر کند.

فصل اول برایم بسیار خوب شروع شد تا... تا... فصل پنجم. چرا نویسنده از این فضا و برای روایت مهم‌ترین قسمت اتفاق داستانش استفاده کرده؟ چرا دلیل زندانی شدن آرسین که همان فبیولای قصه است، در این فصل بنا می‌شود؟ که همان تجربه و ذات تجربه نشان می‌دهد نمونه‌ی ضعیفی از داستان زندان تحویل‌مان می‌دهد. زندانی که چه برای زندان‌رفته چه برای خواننده‌ی حرفه‌ای که نمونه‌های خوب ایرانی و خارجی در انواع قالب‌های خاطره و داستان و فیلم را در حافظه دارد. زندان و فصل پنجم کمی برایم علامت سؤال ساخته. مثل ممد جفت‌تیغ بعد از فهمیدن حکمش که این هم غیرواقعی ست و در عالم واقع تا ۲۴ ساعت قبل از حکم، هیچ فردی خبر نمی‌شود و بعد آن ‌هم فرد به انفرادی منتقل می‌شود. همه به کنار، با وجود این فرض می‌توانست با اقدام به کشتن یک زندانی دیگر حکم خود را عقب بیندازد یا حداقل با اقدام، سرانجام اصغر دی‌جی روی دست نویسنده نمی‌ماند (پیشنهاد دادن جزئی از سنت نقد روسی است که من خودم به آن اعتقاد ندارم ولی مرضش را دارم!) دلیل این پیشنهاد را در تحلیل شخصیت‌ها عرض می‌کنم.

زمان‌بندی و ترتیب زمانی رمان مورد قبول است و البته در فصل پنج، یک پس‌نگاه یا همان فلاش‌بک خودمان داریم که برعکس ناموفق بودن این بخش به آن کمک کرده و کمی از این کم‌اثری کاسته است.

ولی در زمان حال اخلاقی آرسین و کلی‌گویی‌های راوی، دامنه‌ی آن زیاد است و مؤلف تلویحی در جدا شدن از آرسین برخی اوقات زیاده‌روی کرده است. عناصر چگالی که در تناوب‌های زمانی و در هذیان‌های آرسین دیده می‌شود جاافتاده‌ و مناسب اند. مثال پاراگراف آخر صفحه‌ی ۶۳ فصل پنجم «سیزده ساله ام... صبح زود آتا جان تکانم می‌دهد...» پی‌رفتهای فرعی بر داستان سوار شده‌اند و به طور مناسبی به کار رفته‌اند.

بیایم بر روی شخصیت‌پردازی رمان. مجال پرداختن به همه‌ی شخصیت‌ها نیست. پس چهار نمونه‌ی خوب و بد شخصیت‌ها و اثرگذاری آن‌ها در رمان را مثال می‌زنیم. آرسین یا خود آرکا (پدر آرسین) نمونه‌های قابل قبول و مثلاً تایماز و اصغر دی‌جی نمونه‌های... شخصیت‌ها قرار است در رمان چه کنند و اینکه قبول کنیم زبان شخصیت خود شخصیت است (باختین) آرسین بار راوی را بر دوش می‌کشد. البته مؤلف تلویحی این اثر کانون دید متغیری دارد و خب عالی و ضعیف بوده است. یک‌جایی در فصل دوم، گویی نویسنده دقیقاً بخواهد منتقد را راضی نگه دارد و نه خواننده را، شخصیت آرسین را با قد و وزن و تشریح می‌کند که این کار بیشتر نوعی لج‌بازی با منتقد است تا کمک به خواننده‌ی حرفه‌ای که باید سریع از کنارش گذشت وگرنه اگر همین محدوده‌ی شخصیتی تا آن صفحه‌ی رمان درنیامده باشد، کششی که قبلاً گفته شد بلااثر می‌شد.

البته راوی قرار است از منظر آرسین روایت کند که بعضی جاها دیگر او یک دامپزشک ایلیاتی طبیعت‌دوست نیست، بیشتر از این‌ها می‌شود و سایه‌ی نویسنده را یدک می‌کشد که خوشبختانه زیاد نیستند. ولی در کل، شخصیت آرسین چه در زمان بی‌گناهی و سرکشی‌اش چه در کنش‌های مختلفش در طول روایت، برخی مواقع استادانه درآمده است.

بودن تایماز چه کمکی به کنش داستان می‌کند؟ اصلاً آن همدلی که بین این دو که یکی شوریدگی دارد و عصیانی همیشگی، آن دیگری چقدر ایگو(Ego) آرسین است که آرمان‌گرایی دارد و بر اثر یک احتمال شلیک می‌کند و به زندان می‌افتد؟ سقوط می‌کند. تایماز سقوط نمی‌کند. نکرده. اصلاً معلوم نمی‌شود آیا آرمانی داشته است یا خیر. شخصیت ریحانه به‌خوبی هم ‌ایستای خود را حفظ کرده هم در موقع لزوم به خاطر عاشق آرسین بودن پویا شده. یا داوود یا ماهرخ که همان نماد طبیعت است که جان دارد و خوب درآمده. دختر طبیعت و بحث فرویدی این شخصیت برای آرسین را فهمیدیم، البته با زیرکی؛ گل‌درشت نبود.

یکی از بهترین کشمکش‌های رمان، صحنه‌ی کشته شدن شاهین است. آن حال و هوا نویسنده را از خودش دور کرده، وحشی نوشته ‌شده و شخصیت‌ها بار همه‌ی صحنه را بر دوش گرفته‌اند. اتفاق قرار است بیفتد و عالی نشان داده می‌شوند تا فبیولای داستان کاملاً جان بگیرد. البته بعدش دیالوگ شاهین و آرسین شاید اضافی بوده و این میل به مرگ شاهین باید نشان داده می‌شد و همان احساس خیانت شیوا برای شاهین کافی بود. به قول دوستی، «(وقتی فکر می‌کنی مردی یا زنی به تو خیانت کرده یعنی کرده...»

حرف‌های بعدی که شاهین می‌زند کمی دور از واقعیت داستانی ست. او قرار است بمیرد. درست است که سرطان دارد، ولی درد هم دارد. هر قدر گردن‌کلفت و قلچماق باشد درد دارد، خانم نویسنده‌ی مهربان. الکلی هم که قبل و بعدش نداده‌اند تا زبانش راه بیفتد!

نویسنده در طرح کلی داستان به خوبی حرکت کرده و البته شاید با پایان رمان موافق نباشم، ولی مهم این حرکت «از» به سمت «به» است و لاغیر که باید خوب باشد، که بوده است.

اما پایان... نمی‌دانم، من به عنوان نویسنده با پایان باز همیشه کلنجار می‌روم. اما به عنوان منتقد باید به گفته‌ی جی هیلیس میلر اشاره کرد: «هیچ روایتی نمی‌تواند آغاز یا پایانش را بنماید. روایت همواره از میانه آغاز می‌شود و در میانه پایان می‌گیرد و برخی از بخش‌هایش را آینده می‌شمارد و بیرون از بخش‌های دیگر قرار می‌دهد.» با این تعریف، پایان رمان دزده‌کشی هم مورد قبول است.

*دزده‌کشی، فریبا منتظرظهور، کتابسرای تندیس، تابستان ۱۳۹۳
*فبیولا (fabula): ماده خام یا مایه‌ی ‌داستانی
*سیوژه:(syuzhet) روش‌های ارائه، روش‌ها و تمهیدات و تاکیدهای درون‌متنی

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 10:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






پیشخوان کتابفروشی‌ها / آیناز محمدی

 «دزده‌کشی» رمانی به قلم فریبا منتظر ظهور است که از سوی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده است. داستان این رمان این گونه آغاز می‌شود که آرسین هنگام شنا در رودخانه قزل اوزن ساز دهنی‌اش را آب می‌برد و کاری از او ساخته نیست جز رفتن به مغازه باباحیدر برای خریدن سازی دیگر. ریحانه، همسر آرسین زنی است که به دنبال یک زندگی بی‌دغدغه بود نه آن نوع زندگی که یک هنرمند تدارک دیده و با آن خو می‌کند.نویسنده تمهیداتی که برای فضاسازی به کار برده تا داستان را پیش ببرد، زبانی که انتخاب کرده و جغرافیای حوادث همه در تناسب و هماهنگی در خدمت اهداف شخصیت‌هاست و کاری موفق ارزیابی می‌شود.

لینک: 29آبان 93 / روزنامه ایران


معرفی رمان دزده کشی


+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 9:59  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






خلاصه‌ی این معرفی در روز پنج شنبه 29 آبان ماه در روزنامه شهروند منتشر شده است

http://shahrvand-newspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=103&pageno=8

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:55  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






نوشتن برای فراموش کردن

دور شدن انسان از طبیعت و تمایل بیش‌ازپیش او به مصرف‌زدگی و تضاد کار و سرمایه و عدم‌رضایتمندی کارگر دو وجه متعارفی است که در مفهوم ازخودبیگانگی انسان معاصر مطرح است. اندیشه‌های محیط‌زیست در جهان معاصر عامل اصلی از خودبیگانگی انسان را دور شدن او از طبیعت و تخریب محیط‌زیست توسط خود او به دلیل گسترش بیش‌ازپیش مصرف و نه به‌واسطه نیاز انسان امروزی بلکه به‌واسطه نیاز سازوکارهای اقتصادی به تولید و گسترش مصرف می‌دانند. دستگاه‌های ناسالم اقتصادی که به دلیل سود کوتاه‌مدت کره‌زمین را در معرض نابودی قرار داده‌اند و با ارایه یک سیستم تولید و مصرف نامتقارن حیات بشری را در معرض آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر به ورطه نابودی می‌کشانند اما در اندیشه‌های چپ‌گرا، مفهوم از خودبیگانگی بر ناکارآمدی سیستم سرمایه‌داری در تأمین حداقل معیشت کارگران تأکید دارد.

فاطمه رحمدل :   در رمان دزده‌کشی ما با «آرسین» که یک محیط‌بان عاشق طبیعت و عاشق شغلش است سروکار داریم. هرچند همسر محیط‌بان «ریحانه» بر ناکارآمدی این شغل برای تأمین حداقل زندگی و معیشت تأکید می‌ورزد ولی آرسین مغرورانه از شغلش و عشقش که طبیعت است جانبداری می‌کند. یکی از کشمکش‌های اصلی در رمان همین تضاد نگاه آرسین و ریحانه به زندگی است. ریحانه طبیعت را هووی خودش می‌داند چون آرسین عاشق طبیعت است. نگاه آرسین به ماهرخ که در دل کوه در قهوه‌خانه پدرش کار می‌کند، نگاهی طبیعت‌گراست او ماهرخ را جزئی از طبیعت می‌داند به همین دلیل سه‌گانه‌های عشقی - عاطفی متداول در رمان‌های بی‌مایه در این رمان شکل نمی‌گیرد. احساس حسادت ریحانه به ماهرخ اصولا وجود ندارد ولی حسادت ریحانه به طبیعت به‌عنوان یک هووی پردردسر وجود دارد.
ریحانه در را باز مي‌كند، آرسین تندی سازدهني را از جيب بيرون مي‌كشد و نشانش مي‌دهد. «يكي ديگه خريدم.»
«خوب شد! خدايی دیگه حوصله غرزدن‌ها و بهانه‌گیری‌هات رو نداشتم.»
روي مبل لم مي‌دهد و آهنگی مي‌زند. ریحانه كنارش مي‌نشيند. سازدهنی را از دست آرسین مي‌كشد و مي‌گويد: «این‌که نو نيست! چقدر قراضه است! بابا حیدر بهت انداخته! ازش بعیده! اون هم کلاهبردار شد! »
«خودم خواستمش.»
ریحانه از توی کیفش پنبه الكلی پیدا می‌کند و روی سازدهنی می‌کشد.
«زدي به دهنت؟! اصلا مال كي بوده؟ ایدز ...هپاتیت... مرض نگیری حالا! »
ریحانه عاشق زندگي ‌ا‌ست و زن زندگی، زندگی معمولی: همسری، شغلی ثابت، درآمدی معقول و خانه‌ای، روزهای تعطیل میهمانی و گاهی سفری همراه با کودکانی قد و نیم‌قد. نه آن زندگی که آرسین تمهید دیده، بی‌هیچ زرق‌وبرقی، رفت‌وآمدی، آرام و کم‌خواهانه، خودش دور از شهر و در دل کوه و ریحانه اغلب تنها در خانه.
«مال تایماز نامی بوده... گفت صاحب‌منصبی به همراه ملازمانش آمده بوده سرخی‌آباد برای شکار میش. ١٠روز تمام با گروهش دنبال میشی حامله بودند تا بچه‌اش که به دنیا آمد، شکار کند. لحظه‌ای که میش را نشانه می‌رود، پیچیدن صدای سازدهنی همانا و فرار میش همان!... صدا از سازدهنی تایماز بوده که مردم می‌گفتند با حیوانات حرف می‌زده... میش فرار می‌کند، شکارچی عصبانی تایماز را نشانه می‌گیرد و... از آن به بعد دیگر هیچ‌کس ندیدش. باباحیدر گفت تایماز شیفته دختری بوده و این سازدهنی را همان معشوقه تایماز به باباحیدر داده...»

 

 روی خط داستان        

ناصر تدین، وحید قاسمیان  

 در این رمان ما پا به دنیای شکارچیان و محیط‌بانان می‌گذاریم. دنیایی بی‌رحم و آرام. طبیعت که مادر زمین است در ناباوری آدمیان از عملکرد خویش به‌سوی نابودی پیش می‌رود و هرازگاهی انسانی یافت می‌شود که عزم جزم می‌کند تا به یاری مادر رنجور خویش برخیزد.
« بي‌قرار این‌سو و آن‌سو مي‌رفت. گوشه دنجي ایستاد. پاهاش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بيرون کشید. آهو تقلا مي‌كرد. بره بيرون مي‌آمد. نحيف با موهاي لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش مي‌زد. با گردن زير شكمش را گرفت، کمکش کرد روي پاها بايستد و شير بنوشد. با هر جرعه‌ شير، جان مي‌گرفت. ما در اطراف را زيرنظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند. »
 دزده‌کشی یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد. این رمان در ١٦٦صفحه در مهرماه ‌سال‌جاری به قیمت ٨٠٠٠٠ریال از سوی نشر «کتاب‌سرای تندیس» منتشر شده که سومین رمان فریبا منتظر ظهور است.

در پشت جلد کتاب آمده: با آرامش شروع شده است، مثل زندگی که اول روی خوشش را نشان می‌دهد و تشویقت می‌کند تا پیش بروی و بعد روی دیگرش را خواهی ‌دید که حریف می‌طلبد. انگیزه و اراده و عشق هم داشته باشی، بعضی درد‌ها را تاب نمی‌آوری. زودتر از آن‌که فکر کنی پیر می‌شوی، در بیست یا سی‌سالگی حتی.
پاهایم می‌لرزد. نمی‌ایستم. حرفی نمی‌زنم. ترسیده‌ام. ترسیده و حقیر شده‌ام. حقارت را پذیرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را می‌دهم، زندگی‌ام را می‌خرم. راهوردی شمرده و با‌حوصله حرف می‌زند. چیزهایی از همان‌ها که برایش تعریف کرده‌ام. مظلوم و طبیعت دوست و جان‌برکف برای وطن، معرفی‌ام می‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم می‌دهد... به چه روزی افتاده‌ام!

لینک : در روزنامه شهروند - 26 آبان 93

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 12:52  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






با سپاس از روزنامه شهروند:
گفت‌وگو با فریبا منتظر ظهور به بهانه کتاب تازه‌اش «دزده‌کشی» 
طبیعت کالبد زندگی ماست 
رضا گرشاسبی


ايده كتاب چطوری به ذهنتان رسيد و انگیزه‌تان از نوشتن اين داستان چه بود؟
ایده داستان با خواندن یک خبر شکل گرفت. محیط‌بانی در شهری کوچک در آستانه اعدام بود. فکر کردن به او موجب ساخته‌شدن داستان در ذهنم شد.
در حرفه ما وقتی ذهن درگیر موضوع خاصی می‌شود تا آن را ننویسیم خلاصی در کار نیست. دیر یا زود می‌نویسیم‌اش، شاید ١٠سال بعد.
فضاي امروز ادبيات داستاني ايران را چگونه می‌بینید؟
فضای امروز ادبیات داستانی ایران متاسفانه فضای خوبی نیست. آخرین سطر را که نوشتیم و آماده انتشار شد مشکلات آغاز می‌شود. ناشرها روی آثار غیرایرانی سرمایه‌گذاری می‌کنند، تیراژ کتاب‌ها و حق‌التألیف بسیار پایین است، داستان باید از مرحله ممیزی بگذرد و این‌که کتاب را انسان فهیمی خوانده باشد یا نه در نحوه ممیزی تأثیر دارد، آثار ضعیف در رسانه‌ها تبلیغ می‌شوند و آثار درخور توجه نویسندگان مستقل مهجور می‌مانند، پخش کتاب کماکان خوب نیست و به‌جز کتاب‌های چند ناشر، کتاب‌های سایر ناشران به دست مخاطب خود نمی‌رسند، کارگاه‌های متعدد با اساتید تازه‌کار به این بلبشو دامن زده‌ است. جلسات رونمایی، نقد و بررسی آثار به‌جای بحث و بررسی کتاب بیشتر شبیه مهمانی‌های شبانه شده که هرکس تلاش می‌کند به نوعی خودنمایی کند؛ یکی با لباس، دیگری با تکرار چند جمله کلیشه‌ای‌ که از کتاب‌های نظریه ادبی خوانده و عده‌ای هم با توهین به نویسنده. هرچند در گزارش‌هایی که از جلسات منتشر می‌شوند این بخش‌ها حذف‌شده و در ظاهر امر جلسات در سطح معقول و دوستانه و مفید گزارش می‌شوند.
افراد معدودی به پشتوانه جایزه‌ای محفلی و هدفمند، به عرش رسیده‌اند و نویسندگان دیگر در هر مرحله از کار با همان افراد مواجه می‌شوند، ازجمله در بحث نقد و معرفی در رسانه‌ها، در نشرها به‌عنوان بررس ناشر باید از سدشان عبور کنیم، به‌عنوان داور جوایز، به‌عنوان مجری معدود برنامه‌های عمومی، در کتابفروشی‌ها و بخش توزیع، خلاصه این‌که تعدادی از نویسندگان با داشتن یکی دو کتاب نه‌چندان جدی، فضا را کاملا تصرف کرده‌اند و اجازه نفس کشیدن به سایرین نمی‌دهند.
تازه‌کارها را دلزده کرده و توصیه می‌کنند کار منتشر نکنند یا به‌صورت الکترونیکی منتشر کنند که به گمان من به‌خصوص در شروع کار اصلا درست نیست. به‌این‌ترتیب ممکن است ادبیات، جوان‌های خلاق زیادی را از دست بدهد و فضا همچنان در سیطره عده محدودی با ذهنیت غیرپیشرو و انحصارطلب باقی بماند.
به نظرتان ادبيات داستاني چه سهمي در پرداختن به مسائل انساني و نوعدوستی دارد؟
هنر در ذات خود موجب بیداری روح و روان آدمی است. بیداری روح و روان به همراه خود نگاهی دیگرگونه به انسان می‌بخشد؛ نگاهی محترمانه‌تر به هستی و زندگی و موجودات. خواه این هنر موسیقی باشد یا نقاشی یا داستان.
داستان از آن‌جايی که مسائل را عریان‌تر از نقاشی و موسیقی و سایر هنرها بیان می‌کند، این قدرت را دارد که سهم زیادی در مسائل انسانی ایفا کند حتی هنگامی‌که تبدیل به فیلم، قالب جذاب و پرمخاطب دنیای امروز شود.
از ويژگي كارهاي شما ذهني‌نويسي و پروبال دادن به تخيل براي ايجاد انگيزه جست‌وجو  در خواننده داستان است. اين نشان می‌دهد كه شما از ذهن به سمت واقعیت‌ها نشانه می‌روید و داستان خود را دنبال می‌کنید. چقدر خوانندگان را در همراهي با خودتان شريك می‌بینید؟
 اصولا مخاطبان ادبیات داستانی به‌طور خاص و مردم به‌طور عام از عینیت به ذهنیت می‌رسند. یعنی می‌دانند که چه می‌خواهند یا فکر می‌کنند که می‌دانند و در جست‌وجوی توجیه عملِ خود، در ذهنیت نویسنده هستند. به‌عبارت‌ دیگر این‌که چگونه فکر می‌کنند تقدمی بر این‌که چگونه عمل می‌کنند، ندارد. بلکه این‌که چگونه عمل می‌کنند (با توجه به ویژگی‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و روانشناسانه) بر این‌که چگونه فکر می‌کنند (پسند و انتخاب نوع کتاب و نوع اندیشه)، مقدم است. در نتیجه اگر با نویسنده صادقی روبه‌رو باشیم و نه کاسب‌کاری پوپولیست، این‌که نویسنده چه تناسباتی با خوانندگان ادبیات داستانی برقرار می‌کند از دلمشغولی‌های نویسنده نمی‌تواند باشد.
موضوع ادبيات داستاني در جهان معاصر تنهايي‌هاي انسان و گريزگاه‌هايي است كه مي‌تواند به آنها برسد. از تم و درونمایه دزده‌كشي برايمان بگوييد.
اگر بخواهم نامی کلیشه‌ای برای دزده‌کشی انتخاب کنم، نامش را می‌گذارم «قهرمان‌ها هم می‌میرند»، که به‌نوعی تم داستان هم هست، ولی اگر نخواهم شعار دهم و با نگاهی دیگر، تم درون نام فعلی کتاب نهفته است، یعنی «دزده‌کشی». این‌که در طول روایت همه به‌نوعی با دزده‌کشی مواجه می‌شوند. دُزده‌کشی اصطلاحی در شکار است، یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که شکار انتظارش را ندارد.
 نويسندگي در ايران حرفه به‌حساب نمی‌آید. اين مسأله را چطور تحليل می‌کنید؟
حرفه فقط به معنای داشتن درآمد نیست، ما مفاهیم و کلمات را می‌توانیم از نو معنا کنیم و حالا من اگر بخواهم «حرفه» را معنا کنم به معنای این می‌تواند باشد که شما ساعات زندگی‌ات را صرف چه می‌کنی؟ من وقتم را صرف نوشتن می‌کنم پس نویسنده‌ام. اما بسیاری از آدم‌ها خیال می‌کنند حرفه‌شان پزشکی، مهندسی، کارمندی و... است در حالی‌ که حرفه‌شان به‌واقع دزدی، ابتذال، فریبکاری و توهین به دیگران است چون تمام مدت روز مشغول اینها هستند، البته پول خوبی هم به‌دست می‌آورند. امیدوارم روزی برسد که ما هم که به‌زعم دیگران بی‌کاریم، درآمدی از نوشتن داشته و در فرهنگ عمومی صاحب حرفه باشیم.
به نظر شما بين مخاطب و نويسنده در جهان امروز ما ايرانيان چه فاصله‌ای وجود دارد؟
به گمانم ارتباط بین نویسنده و مخاطب قطع است چون کتاب‌ها به مخاطب خود به دلیل پخش نامناسب نمی‌رسد و نویسنده بدون ارتباط با مخاطب خاص خود به نوشتن ادامه می‌دهد. از طرفی برنامه‌های فراگیر در کتابخانه‌ها و فرهنگسراهای تهران و شهرهای دیگر می‌تواند وجود داشته باشد که نویسنده حضور پیدا کند و کتاب‌هایش هم ارایه شود. برنامه‌های این‌چنینی یا انجام نمی‌شود یا به‌صورت محفلی برگزار می‌شود. بخش فرهنگی در دولت فارغ از مسائل سیاسی ‌باید به گسترش کتابخوانی کمک کند که نمی‌کند.
 نويسندگان معمولا آدم‌هایی حساس هستند كه توقع دارند از تجربه و تحلیل‌هایشان از واقعیت‌ها استفاده شود. آيا واقعا قدرت اصلاح واقعیت‌ها در داستان وجود دارد؟
بعد از خوانش یک داستان اگر خواننده وارد جهان داستان شده باشد ممکن است به مسائلی بیندیشد. اندیشیدن را نمی‌شود دست‌کم گرفت و مهم‌ترین تفاوت انسان با حیوان، همانا اندیشیدن است که خود سرآغاز مهم‌ترین تغییرات در انسان‌هاست. همان انسان‌هایی که جامعه را و واقعیت‌های گاه ناخوشایند و باورنکردنی را می‌سازند.
 يك تصور وجود دارد كه براساس آن نويسنده را مصلح اجتماعي می‌داند. آيا واقعا این‌گونه است؟
هرکسی که به اندیشیدن کمک کند مصلح اجتماعی است. اضمحلال و بدبختی از تعطیل کردن اندیشه شروع می‌شود و وسعت می‌گیرد. اگر به کسی یادآوری کنیم که پیش از هر عمل و تصمیمی اول فکر کند خودبه‌خود دنیای بهتری خواهیم داشت. نویسنده با آگاهی بخشی به‌صورت غیرمستقیم به لایه‌های درونی انسان‌ها نفوذ می‌کند.
نویسندگان چه بخواهند مصلح اجتماعی باشند و چه نخواهند در تقسیم‌کار اجتماعی، نقش مصلح اجتماعی برای آنان در نظر گرفته ‌شده است و اتفاقا آن نویسندگانی که شعار داده‌اند که نمی‌خواهند مصلح اجتماعی باشند، بیشتر این نقش را بازی کرده‌اند.
 براي چه می‌نویسید و توقعتان از خوانندگان خودتان چيست؟
من دریافت خودم را از چیزی به اسم زندگی می‌نویسم چون فقط نوشتن را تا حدودی بلدم. بعضی‌ها آن را آواز می‌کنند و می‌خوانند، بعضی نقاشی‌اش می‌کنند و روی بوم می‌کشند، بعضی به شکل مجسمه‌ای می‌تراشند، من هم می‌نویسمش، البته بعضی هم دریافت را فقط پول می‌دانند که کم هم نیستند. به نظر من زندگی پیچیده و چند بعدی است. آن‌قدر بُعد دارد که نمی‌شود آن را گفت، بلکه به مدد هنر باید ارایه‌اش کرد.
توقع من از خوانندگان خودم این است که در مشکل پخش کتاب کمک کنند و اگر کتاب‌فروشی می‌گوید چاپ کتابم تمام‌شده باور نکنند چون چاپ هیچ‌کدام از کتاب‌هایم تمام نشده. برای تهیه می‌توانند از سایت‌های اینترنتی استفاده کنند. ما با مشکلات خیلی زیادی کار را به مرحله انتشار می‌رسانیم و انتظار داریم وقت و جدیت بیشتری برای تهیه کتاب‌هایی که ما در ایران منتشر می‌کنیم صرف کنند. در هر صورت مسائل کشورهای دیگر مسائل ما نیست و با خواندن کتاب‌های ترجمه، چیزی تغییر نمی‌کند و در نهایت مقداری لذت با چاشنی حسرت خواهیم داشت.
 از كارهاي در دست نوشتن و انتشارتان بفرماييد.
دزده‌کشی مهرماه‌ سال‌جاری منتشر شده و خیلی خوشحالم که فاصله آخرین ویرایش و انتشار کتاب طولانی نیست و فاصله زیادی با حس و اندیشه امروزم ندارد. ‌سال آینده شاید داستان‌های کوتاهی که به مرور نوشته‌ام را سروسامان دهم. رمان دیگری هم در مرحله بازنویسی دارم. فعلا تا بهار کتاب می‌خوانم.
سه شنبه 20 آبان 93

لینک صفحه پی دی اف:

http://shahrvand-newspaper.ir/1393/08/20/Main/PDF/13930820-424-8-22.pdf

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 10:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






رمان چیست؟ در واقع چیزی نیست مگر جهانی که کنش در آن شکل می‌گیرد، سخنان نهایی ادا می‌شود، افراد به اختیار یکدیگر درمی‌آیند و زندگی سیمای سرنوشت به خود می‌گیرد.
حتی اگر رمان تنها به شرح دلتنگی، نومیدی و ناتمامی بپردازد باز هم شکل می‌آفریند و رستگاری پدید می‌آورد. از نومیدی نام بردن، به معنای چیره شدن بر آن است. «ادبیات نومیدانه» عبارتی متناقض است.
(آلبر کامو)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 13:34  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






سه‌شنبه‌ها با موری
نوشته: میچ البوم / ترجمه مهدی قراچه‌داغی
نشر البرز/ چاپ نهم 1390/ 176 صفحه
«یک آموزگار برابدیت اثر می‌گذارد و هرگز نمی‌تواند بگوید که نفوذش درکجا متوقف می‌شود. – هنری آدامز»
بعضی کتاب‌ها هم هستند تا امید بدهندو روش بهتری برای مقابله با مشکلات پیش روی مان بگذارند. ترجمه و تالیف‌های آقای قراچه‌داغی همه با زیربنای روانشناسی در این راستا گام بر‌می‌دارند.
روزی دوست سانته‌ایست‌ام (سلامت گرا) در فیس بوک سؤال کرد:«چرا در نوشته‌هایم یأس و خشم هست؟ در حالی که مردم به امید و خوشبینی نیاز دارند.» گفتم:« آیا جایی برای خشم و یاس نیست؟» گفت: «هست، ولی نویسنده موظف است امید وشادمانی ببخشد.» گفتم: «من چنین وظیفه‌ای برای خودم قائل نیستم. این وظیفه‌ی روانشناس‌هاست، نه داستان‌نویس‌ها. تنها تعهدی که برای خودم قائلم، تعهد به اندیشه و احساسم و صداقت است.»
حالا یاد دوست سانته‌ایستم هستم. سه‌شنبه‌ها با موری داستان دیدارهای میچ – خبرنگار ورزشی موفق با موری-استاد معروف جامعه شناسی است که می‌داند به زودی خواهد مُرد. موری دچار بیماری ALSشده و مدام عضلات و اعصاب بدنش تحلیل می‌رود و اندامش یکی یکی از کار می‌افتد. این تحلیل رفتن از پاها شروع شده و به دستها و شنوایی و بینایی و بلع و...می‌رسد و تا مرگ بیمار پیش می‌رود.
«گاه در کافه تریا به اتفاق غذا می‌خوریم. با کمال خوشوقتی باید بگویم که آدم بیعاری است. از من که تنه لش‌تراست. به جای این که غذا بخورد، حرف می‌زند. با دهان باز می‌خندد. مرا خوشحال می‌کند. در تمام مدتی که او را شناختم به دوکار راغب بودم : این که او رادر آغوش بکشم و دیگر آن که دستمال سفره‌ای به او بدهم.»
اما موضوع داستان، نحوه برخورد موری با بیماری و مرگ است، مواجه‌ای منطقی و مثبت که بوی زندگی و کشف و تحقیق از مرگ بعنوان بخشی از هستی دارد تا بوی نابودی. موری از احساس و کشفیاتش در وضعیت جدید با دانشجوی قدیمی‌اش گپ می‌زند.
موری حالا که از انجام کارهای ابتدایی‌اش نیز عاجز شده، اعتراف میکند که گاهی صبح ها حسابی گریه می‌کند و بعد تا هنگام شب اصلا غمگین نمی‌شود و سعی می‌کند زندگی کند. او دیگرگونه به مشکل وابستگی در هنگام بیماری نگاه می‌کند: «می‌دانی، حالا وقتی مرا دمر می‌کنند تا برای جلوگیری از زخم شدن بدنم به پوستم کرم بمالند لدت می‌برم. وقتی صورتم را می‌شویند لذت می‌برم...انگار به دوران کودکی بر می‌گردم. کسی حمام‌ات می‌کند. کسی از زمین بلندت می‌کند. کسی تمیزت می‌کند. همه می‌دانیم که چگونه کودک باشیم. در درون همه ماست... همه می‌خواهیم به روزهایی برگردیم که از ما مراقبت می‌کردند. به ما توجه بی‌قید و شرط می‌کردند. اغلب ما به اندازه کافی مشمول این مهر و عشق واقع نشدیم.»
میچ هر سه‌شنبه کیلومترها راه می‌آید تا موری را ببیند که شانزده سال قبل استاد و مربی‌اش بوده. موری استادوار پاسخگوی سؤالات میچ وده ها دانشجوی دیگر در مورد عشق، دوستی، تنهایی و... است. و این سؤال و پاسخ دادن‌ها و دیدارها او را زنده نگه‌می‌دارد زیرا هنوز احساس مفید بودن می‌کند.
«- اما روزهایی هم هست که افسرده‌ام ...بدون دست‌هایم چه خواهم کرد؟ وقتی نتوانم حرف بزنم؟ زیاد نگران بلعیدن نیستم. می توانند با لوله به من غذا بدهند. مهم نیست. اما صدایم، دست‌هایم، این ها بخشی ضروری از من هستند. با صدایم حرف می‌زنم با دست‌هایم حالات درونم را بیان می‌کنم. این گونه در خدمت دیگران هستم.
کاپل پرسید :- وقتی نتوانی حرف بزنی چگونه می توانی خدمت کنی؟ موری شانه هایش را بالا انداخت. - شاید همه از من سؤالاتی کنند که به جواب بله و نه احتیاج داشته باشد.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 14:52  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

«دُزده کشی» منتشر شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 16:3  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

نامزدهای دریافت چهاردهمین جایزه‌ی «مهرگان ادب» معرفی شدند.

هیأت داوران دوسالانه مهرگان ادب (سیزدهمین و چهاردهمین دوره) از میان 143 رمان، نوولت یا داستان بلند و از میان 168 مجموعه داستان کوتاه که در سال‌های 1390 و 1391 در ایران منتشر شده است، فهرست نامزدهای دریافت جایزه را  اعلام کرد که «هیاهوی کوهسار»   نیز در بین چهارده رمان نامزد شده ، دیده می‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:51  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






 

کفه‌های ترازو را میزان کنید. کدام فجیع‌تر است؟ آن‌که از سوختگی جان داد، آن‌که با سوختگی ماند، آن‌که صبح اعدام شد، آن که با چاقو کشته شد، آن که اعتراض کرد و زندانی شد، آن که دخترش اعدام شد، آن که پدرش به قتل رسید، یا آن که با ترس ماند؟ کفه‌های ترازو را میزان کنید... می‌خواهیم رنج را اندازه بگیریم...

3آبان93- فریبا منتظرظهور

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 6:27  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






آتجان كنارم می‌آید... پاشو! ...تو ديگه بزرگ شدي! مرد شدي! مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! تماشا کردی چطوري زدمش؟...  تو هم  بايد ياد بگيري كه بزني.... مثل اون آرکا ترسو نباش! ... شیر باش... مادر گفت آتجان عقل از سرش پریده... یادش رفته کی بوده...  چاقو را از جيب شلوارش بيرون می‌کشد و زیر گلوي آهو می‌گذارد و... حالا راحت شد!... اسم مادرم سایا بود... یعنی نعمت... مادر نعمت بود... وقتی رفت... همه چیز رفت... آرکا عاشقش شده بود...توی ایل ... شاخ‌هاي كوچولوش رو ببين! ...سایا ایلیاتی بود و سوارکاریش زبانزد ایل...آرکا به بچه‌های ایل خواندن نوشتن درس می‌داده... تا این که آمدند شهر زنجان و... فقط زوار آرکا در نرفت... سایا هم خمیده شد... خسته و نحیف و کم حرف ...باید دقیق نگاش می‌کردی تا زن ایلیاتی سوار کار را دوباره پیدا کنی... بيا... بهش دست بزن... مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! ...

( از رمان دُزده‌کشی )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:5  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================






دانایی رنج است، و اما چیزی است در ردیف نان و آزادی

مویهء زال (رمان) / احمد آقائی

انتشارات رواق/ سال 1357/  123 صفحه

با پاهای زخمی توی قطار ایستاده‌ام و  نفرت و خشم بالا می آورم. زنی عرب تکه‌ای نان می‌دهد و مردی عینکی کمک می‌کند تا بنشینم  و می‌‍‌‌گوید « چیزی نیست، جن زدگی است.»

جن زده نیستم، تلخی چشیده‌ام،  فقر و گرسنگی. از شش سالگی مهر پدر ندیده‌ام. تمام کودکی و نوجوانی‌ام کارگری کرده‌ام. ناله‌های بی‌کسی و رنج مادرم را دیده‌ام. شوریده‌ام. فرحان نامی عمویم بوده و جای پدرم و جای تمام نداشته‌هایم. راست و ناراست را از نو برایم تعریف کرده و واژه‌ای به نام آزادی را او در سرم کاشته.  من فقط آبش داده‌ام.

حالا ندارمش. فرحان را ندارم و آشفته و تنهایم. زیبنده را هم ندارم. همراه با واژه آزادی، زیبنده تنها زن زندگی‌ام هم توی سرم رشد کرد. هی گفت از سرت بیرونم کن! اما نشد. هر چه کردم بیرون نشد. درون سر او هم فرحان نهالی کاشته‌بود. حالا ندارمش. مثل همه‌ی چیزهای دیگری که ندارم.

«نمی دانم چرا ناگهان تلخی تنهایی مثل یک غدهء سرطانی بیخ گلویم پنجه کشید. نه خانه و لانه ای داشتم که بروم و کپهء مرگم را بگذارم و نه توی این دنیای گل و گشاد کسی دلواپسم بود. – از متن کتاب»

راوی داستان "مویهء زال" مردی‌ست تازه از زندان سیاسی رها شده، بی‌کار و بی‌جا و بی‌پول که سوار بر قطار،  گذشته را بریده بریده و بی‌نظم مرور می‌کند. داستان در سالهای شروع جنگ جهانی  دوم و حمله متفقین  به ایران  یعنی حدود سال 1321 در خوزستان می‌گذرد. مویه زال نمونه خوبی از نگارش به سبک سیال ذهن است.  لحن عاشقانه و سوزناک و زبان نیمه رسمی است و گاه شاعرانه می‌شود. مویه زال در سال 1348 به رشته تحریر درآمده اما  سال 1357  توانسته منتشر شود.

« گفت:آن روز که به سراغ طبال دهکده می رفتی، ناظم سیاهی به سیاهیت می آمده و بعد دیگر نمی‌دانم چطور شد. همین قدر می‌دانم، دمر که خوابیده بودم آجان می زد.

و قطار با سرعت سرسام آوری هلهله می کرد و من هنوز توی خودم بودم. و هی از پله وآسانسور این شرکت و آن شرکت و آن اداره بالا  رفتم و هی تک تومنی توی دست مستخدم‌های دم در گذاشتم و تا آنجا هم که توانستم پول قرض کردم و به این و آن دادم و آنها هر روز مرا سردوانیدند. و حالاهمش توی این فکر بودم که چطور پول مسافرخانه را بپردازم؟ و سیگارهایم تمام شده بود. و سرم داشت مثل یک کدوی کرم خورده، پوک می شد. و من هنوز دستم توی خم بود و قوطی کبریت زیر انگشت‌های انتقام جویم می‌پوسید و از هم می‌پاشید و کلمات صبر و حوصله هنوز لقلقهء  دهان این وآن بود و آن وقت من به منصور گفتم: این شب آخره که همدیگر را می بینیم. شاید رفتم زیر این چرخهای قطار له و لورده شدم  و دیگه برنگشتم. کسی چه می‌دونه؟ . باز روی همدیگر را بوسیده بودیم  و سرچهارراه از هم جدا شده بودیم. و من مرتب فریاد می زدم: آهای شیره‌ای و شاعر دیگر بس است. دست از این چله نشینی و برج عاجتان بردارید، مگر نمی بینید قطار سر ایستادن ندارد؟ - از متن کتاب »

نوشتن به روش سیال ذهن گرچه جذاب است، اما به دلیل ارئه‌ی گسسته‌ی داستان، خوانش دقیقی را می‌طلبد چرا که این احتمال وجود دارد  خواننده قطعات را درست کنارهم نچیند و در دریافت داستان و معنا دچار سوءتفاهم شود.

مویهء زال بر اساس دغدغه‌های اجتماعی سیاسی شکل گرفته است، شخصیت‌پردازی راوی و فرحان کامل و کافی اما دیگرانی هم به داستان وارد می‌شوند که به دلیل گزینش سبک سیال ذهن امکان شخصیت‌پردازی انها بطور کامل ممکن نیست و آنها سایه وار وارد و خارج می‌شوند. 

احمد آقائی داستان‌نویس متولد سال 1315 دراهواز، نویسنده رمان "شب گرگ"، رمان "مويه زال"، مجموعه داستان "در مرز سياهی‌ها"، "برهوت"، "چراغانی در باد"،  دی‌ماه 1383 بر اثر ایست قلبی درگذشت.

نشر به نگار به مدیریت خانواده ایشان در سالهای اخیر فعالیت خود را در زمینه ادبیات داستانی با جدیت بیشتر پی گرفته است.

 

سایر کتاب‌هایی که درباره شان نوشته‌ام  را می‌توانید « این جا »  بخوانید. معرفی‌ها صرفا در وبلاگ و صفحه فیس‌بوکم منتشر شده‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 21:21  توسط فريبا منتظرظهور  | 

===============================================================




مطالب قدیمی‌تر